تبليغاتX
دادرسی

دادرسی

ماهنامه حقوقي دادرسی

داستان-57

مرداب

 

من نمی توانم روی انگشتان لاغر، امواج؟! رنگ را تصور کنم، شما می‌توانید؟!

بگذاریم؛به قول شاعر،گوش اگر گوش تو وناله اگر ناله ماست آنچه البته به جایی نرسد فریاد است!

امواج رنگ، هنوز بر انگشتان لاغرش خودنمایی می‌کرد، خیلی روزها، خیلی ساعت ها در سکوت و در تنهایی از پنجره به کوه و درخت، و خیابان و کوچه و بازار خیره می‌ماند...

گام های کودکی که روی سبزه می‌دوید، نگاه های مادری که با محبتی عمیق سرا پای فرزند را می‌بوسید و چشم های عاشقی که در هوای یار، بال و پر می‌زدند....

آب رنگ، قلم مو، بوم های آماده شده، خستگی‌ها، لجاجت‌ها و بعد خنده‌های فاتحانه....

این ها سرگذشت همه روزها و همه‌ي شب های پروین بود. پروین که کلاس و درس را به خاطر نقاشی می‌خواست، پروینی که برای تصویرگری راه می‌رفت و برای جان دادن به چهره های آرام و نقش‌های رنگارنگ، از هستی خودش مایه می‌گذاشت...

در و دیوار اطاقش پر از تابلوهای رنگارنگ بود، صورت رنگ پریده و چشم های پرمهرش، یادی از یک هنرمند درد آشنا را به خاطر می‌آورد... و به خاطر همین ها بود که دوست و آشنا، بیگانه ودور و نزدیک، خاطرش را می‌خواستند. حضور گرمی داشت، و سایه پاک و دل انگیز وجودش، هوش از سر می‌ربود...

پروین حالا حالاها قصد ازدواج نداشت و گه‌گاه به خودش می‌گفت: «با این تابلوها ازدواج کرده ام...» اما دست سرنوشت بازی‌های پنهان دارد. از چهار راه زندگی پروین هم خیلی‌ها گذر می‌کردند. پسرخاله، پسردایی، همسایه‌ها و خیلی‌ها خواستگارش بودند و او تن به وصلت نداد. تا اینکه چند تابلو از آن‌ها را که خیلی دوست داشت برای فروش به داییش سپرد، او هم به دیده‌ی منت پذیرفت و آن‌ها را در مغازه‌اش به پروین خبر داد که کسی پیدا شده که تابلوهایش را به قیمت خوبی خريدار است. پروين مشتاقانه راهي فروشگاه شد. آنجا روی صندلی مرد سیاه چرده و چاقی نشسته بود. مردی حدوداً 35 ساله که سیگاری به لب داشت:

- به به پروین خانم، آقای مهندس این هم نقاش هنرمند ما...

و بعد اضافه کرد:

- پروین جان، مهندس مسافریه از جنوب، از دل آفتاب اومده و هوای اقامت تهرون رو در سر داره.

مرد ناشناس که پوست سیاهی داشت، دستی به موهای مجعدش کشید و وقتی که لب گشود، یک ردیف دندان های سفیدش که در سیاهی پوستش برق می‌زدند نمایان شد:

- از آشنایی با شما خوشبختم. من معماری خوندم و به هنر خیلی علاقه مندم. راستش دست و قلم شماخیلی دلپذیره، به خصوص اینکه تو مایه‌ي معماری قدیم، پنجره های رنگارنگ و دیوارهای کهنه کار می‌کنید....

دای احمد که از این کلمات قلمبه سلمبه سر در نمی آورد، خنده ای کرد و پرید وسط ماجرا:

- این همه تعارف فرنگی چیه که شماها تحویل هم می‌دین؟ آقای مهندس خواهر زاده من، بناست شوهر کنه. اینارو هم واسه‌ي جهازش داره می‌فروشه.

- نه دایی...، هنررو به مادیات آلوده نکنید.

- ای بابا. زن خانه دار استکان و نعلبکی می‌خواد، هنرکدومه؟

مهندس با شور و شوق حرف های پروین را قاپید.

- باور نمی‌کنم، زنی با این همه اندیشه های بلند.

- بابا، یاشارخان ولم کن، کم شعر و ترانه تحویلم بده، بگو جون هرچی مرده چند؟

- چی چند؟

- تابلوها...

- اما پروین پا پیش گذاشت:

- فروشی نیست.

- و یاشار با دلخوری گفت:

- جدی می‌فرمایید؟

- بله درسته، واسه‌ي آدم فهمیده و هنردوستی چون شما، این ها فقط هدایای ناقابل هستند؛ چون پول فکر و ذهن آدم‌ها‌رو آلوده می‌کنه...

اصرار یاشار بیهوده بود. دو سه تا از تابلوها از طرف پروین به او پیشکش شدند:

- شرمنده‌ام خانوم، خیلی...

دشمنتون شرمنده باشه. شما مرد فهمیده‌ای هستید.

اما ماجرا به اینجاها ختم نشد و یکی دو روز بعد طرف عصر بود که زنگ منزل پروین را زدند. پشت در دایی احمد و مهندس بودند که بی هیچ تعارفی وارد شدند و یاشار سبد گل بزرگی را که همراه آورده بود،روی میز گذاشت و بسته‌ای را باز کرد:

- این ها لوازم نقاشی هستند،قابل شما رو نداره.

- راضی به زحمت نبودم، پس شما بالاخره خواستید یه جوری جبران کنید.

- نه.آرزو دارم که سرچشمه هنر شما خشک نشه و من هزینه‌ي این تلاش‌رو با جان و دل تقدیم می‌کنم.

روح سرکش پروین در برابر آهنگ آرام کلمات او داشت بال و پر می‌زد، مادرش هم شخصیت متین و پرجذبه‌ي یاشار را پسندیده بود:

- اما یاشارخان یه حرف دیگری هم واسه‌ي گفتن دارن..صورت مردگلگون شد، سرش را پایین انداخت و ساکت ماند:

- بگو، خجالت نکش. خیلی خوب، من می‌گم. راستش اون می‌خواهد از پروین خواستگاری کنه.

پروین در خطوط چهره‌ی مردآینده اش خیره بود. خوش داشت از او تابلوی جان داری بسازد و تمام مهر و محبت شاعرانه ای را که از او سراغ داشت، در آن یک جفت چشم پر مهرش جاری کند.

- پروین جان نظرت چیه؟

و او ساکت بود، عرق شرم چهره آرامش را پوشانده بود و با اضطراب دست هایش را به هم می‌مالید.

- بگو دخترم، سرنوشت توست، خجالت نکش.

دایی احمد باز هم پادرمیانی کرد. جعبه شیرینی را که همراه آورده بودند باز کرد و در برابر پروین گفت:

- اگه قبوله، جون دایی یه دونه شیرینی وردار.

دختر جوان خندید و در پی اصرار دایی، شیرینی کوچکی را برداشت:

- خب مبارکه، پروین جون این مرد وصله‌ي تنته، حالا تا دلت می‌خواد تابلو بکش و نقاشی کن. خود این جوون خریدارشه... درست نمی‌گم مهندس؟

همه خندیدند. هیچ کس چنین جشنی و چنین مراسمی را سراغ نداشت. مرد جوان انگشتری پر نقش و نگاری را از جیبش در آورد:

- مادرم اینو بهم داده بود که واسه‌ي عروس آینده اش نگه دارم.

- حالا دیر نشده، ان‌شاءالله تشریف میارین، مادرتون هم میاد.

چشم های یاشار پراشک شد:

- مگه چی شده؟

- اون پارسال فوت کرد و...

- متأسفم...خیلی متأسفم

همان روز وقتی یاشار رفت، فضای زندگی پروین رنگ دیگری گرفت. در ودیوار بوی او را می‌داد. فضا سرشار از عطر وجود او بود وذهن دختر جوان پر بود از سیمای مهربانش.

تا نیمه های شب با رنگ و قلم مو در جنگ بود. همه خواب بودند که او از آن همه خطوط درهم و برهم که به تصویر می‌کشید، چهره‌ای ساخت. مردی سیاه چرده با دندان های سفید و درخشان و موهای مشکی که چون شب تیره به هم پیچیده و گره خورده بودند و بعد زیر لب آهسته و آرام گفت:

- یاشار... مردی که تا دیروز نمی شناختمش و از فردا...

مهندس برای کارش در تهران دفتری خرید و پروین آن جا را با تابلوهای رنگارنگ زینت داد. در پی خرید خانه بودند. کاشانه‌ای که سرپناه شب‌ها و روزهای خوش آینده‌شان باشد و پروین راست راستی حالا در پی جهیزیه بود، اطراف اطاقش را پر کرده بود از بسته‌های جور‌واجور، لیوان، بشقاب، پتو و... جنس های دیگر.

جریان پیوند ناگهانی پروین با مسافری ناشناس، مثل توپ میان دوست و آشنا ترکید. همه از او حرف می‌زدند. از پروین سخت گیر که با وجود آن همه خواستگار، همیشه شانه بالا می‌انداخت که «قصد ازدواج ندارم... حالا برام زوده؛ فکرم رو خراب می‌کنه...»

و بعد از خودشان می‌پرسیدند:

- یعنی این مرد کیه که قاپ اونو دزدید؟ لابد از همه سره...

اما با دیدن عکس‌های سیاه سوخته و هیکل چاق و از قواره افتاده‌اش، با تعجب او را نگاه می‌کردند. و در حالی که به سختی جلوی خنده خود را می‌گرفتند در دل می‌گفتند:

- نخندیدم نخندیدم، وقتی هم خندیدم چهارشنبه سوری بود... آخه این دیگه کیه و از کجا اومده؟ یعنی پروین چشماش همراهش نبود که این سیاه برزنگی‌رو به اون همه پسرخاله و پسردایی خوش تیپ و باسلیقه ترجیح داد؟

ولی در قلب دختر جوان غوغای دیگری به پا بود. در تنهایی و سکوت، کنار پنجره می‌ایستاد و در حالی که به آسمان و گل‌های باغچه و اشیاء دوروبرش خیره می‌ماند، با خودش نجوا می‌کرد:

- فکرش قشنگه، و این فکر یه مرده که زندگی رو می‌سازه، اگه مرد درست فکر کنه، زندگی دلخواه می‌شه. و اگه لجبار و کج سلیقه باشه، دنیا در برابر چشم زن جهنمی بیشتر نیست...

- بیشتر کسانی که پروین را می‌شناختند، سلیقه‌ي او را به باد انتقاد می‌گرفتند جز یک نفر. او هم دوستش پرستو بود. دختری که 7 سال از آشناییش با او می‌گذشت و به خاطر دشوار پسندی، او هم در نیمه راه ازدواج درمانده بود. وقتی از ماجرای نامزدی ناگهانی تنها دوست نزدیکش با خبر شد، سراسیمه خودش را به او رساند.در برابر عکس مهندس و تابلوی بزرگی که تازه از زیر دست پروین درآمده بود مکثی کرد:

- هم سنش بالاست و هم...

- هم چی...؟ بدقیافه است؟ تو هم مثل دیگران فکر می‌کنی؟

- نه... اما قیافه هم در ذهن آدم بی تأثیر نیست. حالا تحصیلاتش چیه؟

- مهندس معماریه...

و در یک لحظه تازه از خاطرش گذشت که پرستو هم دانشجوی رشته معماری بود و به همین خاطر اضافه کرد:

- هم رشته‌ی خودته... این که واسه‌ي حضرت عالی بد نیست! لابد اشکالات و گرفتاری‌های سرکارخانم رو حل می‌کنه.

چشم های پرستو گرد شد و در حالی که آثار رضایت از چهره اش خوانده می‌شد گفت:

- می‌گفتم که پروین آدم بی سلیقه‌ای نیست.

- حالا چون هم رشته‌ي سرکار از آب در اومد، همه کارها درست شد و خانم باید همه حرف‌هایی رو که نثار بنده کرده،رفو کنه!

پرستو خندید:

- چه شیطونی هستی تو، منظورم اینه که رابطه‌ی من و خانواده‌ی تو نزدیک‌تر می‌شه و دیگه دوستیمون بهم نمی‌خوره.

- مگه بناست دوستی ما با ازدواج من به هم بخوره؟

- پس تو بی خبری که مردها دشمن درجه یک این جور دوستی ها هستند!

یکی دو روز بعد، پروین جشن مختصری بر پا کرد.دوستان و نزدیکانش را دعوت کرد تا با نامزدش آشنا شوند. مقدمات عقد هم داشت فراهم می‌شد، آن روز یاشار لباس خوش ترکیبی پوشیده بود و خنده از دو لبانش جمع نمی‌شد. چهره‌ی آرام این جنوبی خونگرم، برای خودش جاذبه‌ای داشت، جاذبه‌ای که اقوام و اطرافیان پروین وقتی با او رو به رو شدند آن را به خوبی حس کردند:

- حق داره، از نزدیک یه آدم دیگه است. با عکس نمی‌شه روی مردم قضاوت کرد. خیلی خوش اخلاق و متینه...

پرستو هم که اول کار با اکراه او را نگاه کرد، یکی دو تا سؤال فنی مطرح نمود و راجع به نقشه و ساختمان و آن چه در کلاس درس خوانده بود. و یاشار با صبر و حوصله جواب او را داد. جواب هایی که نشان می‌داد آدم چیزفهم و تحصیل کرده‌ایست. بحث آن‌ها کمی به درازا کشید و پروین ناچار کلامشان را قطع کرد:

- بابا دست وردارین، شام حاضره. اگه سؤالی یا کاری داشتی برو دفتر کار آقا، این کارت و این هم شماره تلفن...

این جمله را با غرور و تفاخر ادا کرد. یعنی شوهرم یک آدم باسواد و دانشمنده. و پرستو هم حرف او را رد نکرد؛ بلکه با احترامی عمیق جواب داد:

- باور نمی‌کردم، اما تیرت درست به هدف خورده. اون یه آدم کامله. حتی استادهای با تجربه هم اندازه‌ی اون سواد ندارن.

یاشار فروتنی نشان داد:

- نه، این‌ها الفبای کاره، کمی بالاتر، وقتی کار جداً فنی بشه، منم لنگ می‌زنم. دریاست خانم. علم دریای بی انتهاست...

پروین بی خبر نبود که پرستو یکی دو مرتبه لوازم کارش را برداشته و سروقت یاشار رفته بود اما این قضیه را جدّی نمی‌گرفت و با خودش این توجیه را داشت که:

- شوهرم اهل کاره و در کار، این موارد کم نیست. لااقل به همه فهموندم که اون یه آدم باسواد و تحصیل کرده است.

از اینکه پرستو می‌رفت سروقت شوهرش، نه تنها ناراحت نمی‌شد، بلکه قانع تر می‌شد. از انتخابی که کرده و اطرافیانی که روز اول غرولند می‌کردند. حالا هر کدام کاری داشتند، یکی می‌خواست نقشه‌ي ساختمانش را اصلاح کند، دیگری درخواست داشت که مهندس خانه اش را از نزدیک ببیند و طرحی بکشد تا دستی به سر و گوشش بکشد. و پرستو هم می‌خواست اشکالات درسیش را برطرف کند و به قول خودش کارآموزی کند؛ همین..

یک ماه پس از آن، عقربه ها حدودساعت 6 عصر را نشان می‌دادند و هوا دم کرده و آسمان ابری بود که زنی زنگ دفتر یاشار را زد و او از پشت اف اف گوشی را برداشت و پرسید:

- کیه...

اما جوابی نیامد و صدای شلیک دو گلوله سکوت را شکست. مرد جوان سراسیمه از پله ها پایین آمد. درست جلوی در زنی نقش بر زمین شده بود و یک جعبه شیرینی، شاخه‌ای گل و پیراهن مردانه‌ای کنار دستش افتاده بود. زن بلند قامت و جوان بود با مانتوی زیتونی و کیف قهوه ای چرمی. چشم هایش به طاق خیره مانده بود و خون چون جوی کوچک رنگینی از سینه‌اش جاری بود، یاشار خم شد و بعد با نگرانی تکرار کرد:

- پرستو.... پرستو

بلافاصله مأمورین در صحنه حاضر شدند و مراتب به بازپرس ویژه‌ی قتل عمد اعلام شد. پرستو را با یک اسلحه کمری هدف قرار داده بودند و شلیک دو گلوله به زندگی او خاتمه داده بود. یک گلوله درست وسط قلبش نشسته بود و دیگری قسمتی از گردنش را مجروح کرده و در دیوار رو‌به‌رو نشسته بود.

پس از معاینه‌ي جسد و جمع آوری پوکه ها دستورات دیگری صادر شد:

بازپرس: این گلوله را از دیوار خارج کنید تا به کمک کارشناس اسلحه شناسی نوع اسلحه کاملاً مشخص بشه.

- بسیار خوب، همین الان...

بعد از یاشار تحقیق کردند:

بازپرس: شما آقای مهندس، این خانم را می‌شناختید؟

- بله نامزد من بود و بنا داشتیم تا سه روز دیگر عقد کنیم. امروز قرار داشتیم بیاد تا بریم خرید لوازم عقد و...

چشم های مرد جوان پر اشک بودند و پریده رنگ و نگران بود:

بازپرس: می‌شه توی دفتر شما صحبت کنیم.

- با کمال میل.

بازپرس: می‌دونم ناراحتین، اما می‌ترسم دیر بشه. باید اطلاعات لازم رو داشته باشیم.

- حرفی نیست قربان، هر طور که میل شما باشه...

مرد جوان سیگاری روشن کرد و از پنجره به خیابان خیره ماند. انگار سکوت را بیشتر ترجیح می‌داد.

بازپرس: بفرمایید چطور آشنا شدید، همه چیز را درباره‌ی ایشان تعریف کنید.

یاشار: اولش بنا بود با دختری به اسم پروین ازدواج کنم. اون یه نقاش بود و موقع خرید تابلوهاش با هم آشنا شدیم. این خانم- یعنی پرستو- که حالا به قتل رسیده دوست پروین بود. دانشجوی معماری بود. علاقه‌ي عجیبی به کارهای فنی و ساختمانی داشت، راستش من این طور حس کردم که برای من و زندگی من، پرستو دختر مناسب تریه. به همین خاطر قرارم رو با پروین به هم زدم و با پرستو نامزد شدیم...

بازپرس: آیا بعد از آن، کسی شمارو تهدید کرد؟ یا کسی از این ماجرا ناراحت شد؟

- پروین خیلی غصه‌دار شد. منم از این ماجرا ناراحت بودم. آخه اون یه دختر تمام عیار و انسان بود. اما چه کنم، هر کاری کردم نتوانستم به این علاقه‌ي قلبیم غلبه پیدا کنم و ناچار پرستو را انتخاب کردم.

بازپرس: بعد از آن ماجرا پروین را دیدی؟

یاشار: نه...، لوازم منو توسط دائیش پس فرستاد. می‌گفت روحیه‌اش درهم شکسته و پریشانه..

براساس اطلاعات جمع آوری شده، مأمورین منزل پروین را شناسایی کردند و آن جا را مورد بازرسی قرار دادند.کسی در خانه نبود. روی میز و در برابر آینه نامه‌ای یافتند:

« امروز برای من روز دیگریست. مثل کسی که در مرداب گرفتار آمده باشد؛ هر چه بیشتر دست و پا می‌زنم، احساس می‌کنم که بیشتر و بیشتر در لجن زار فرو می‌روم. از آن نگران نیستم که مردی به من و دوستی من خیانت کرده و در آغاز زندگی، گل آروزهایم را پرپر کرد. از آن عذاب می‌کشم که تنها دوست زندگیم- یعنی پرستو رشته‌ي زندگی مرا پاره کرد. هیچ باور نمی‌کردم که او... و به همین خاطر هم هست که به زندگی سراپا رنج خودم پایان می‌دهم.

پروین- یکشنبه دوم مرداد»

در کنارنامه، سلاح کمری کوچکی قرار داشت. یک اسحله‌ي قدیمی که پنج گلوله و دو پوکه درخشاب آن دیده می‌شد...

اسلحه مکشوفه و مهمات آن را ضبط کردند و برای کارشناسان اسلحه فرستادند که پس از 24 ساعت بررسی و انجام آزمایشات میکروسکوپی، چنین گزارش نمودند:

« گلوله ای که از دیوار (در صحنه قتل) خارج شده بود و گلوله‌ای که از بدن پرستو درآورده‌اند، با اسحله کمری مکشوفه و پوکه‌های آن مطابقت دارد و گلوله از اسلحه‌ای شبیه به همین اسلحه شلیک شده است...»

دستور جلب پروین صادر شد و مأمورین موظف شدند هر جا که او را مشاهده کردند به‌عنوان متهم به قتل عمدی پرستو، دستگیرش کنند. اما چند روزی گذشت و سرنخی از محل های پنهان شدن او به دست نیامد به همین دلیل «دايی احمد» را که با او ارتباط داشت به کلانتری احضار نمودند:

- جریان اختلاف پروین و پرستو چه بود؟

- ماجرا طولانیه، یاشار از طریق یکی از دوستانم با من آشنا شد و با دیدن تابلوهایی که پروین برای فروش در مغازه‌ام گذاشته بود، اظهار تمایل کرد که نقاش آن‌ها را ببیند و به محض آنکه او را دید، به حدی شیفته اخلاق و رفتار شد که دست از سر من بر نداشت و خواهش کرد که او را به خواستگاری خواهرزاده‌ام ببرم... پروین که دختر سخت‌گیری بود او را به خاطر ذوق و علاقه‌ای که به هنر داشت پسندید و مراسم نامزدی آن‌ها برگزار شد... پروین پدر نداشت و تنها مادر پیرش از این ماجرا خیلی خوشحال شد. بعد از آن هم به دنبال ردیف کردن بساط عقد و عروسی و تهیه و خرید جهیزیه بودیم. صبح تا شب یا در خانه کار بنایی و نقاشی می‌کردیم یا در کوچه و خیابان خرید عروسی... مهندس هم در پی ردیف کردن دفتر و خرید خانه بود.. اما یکی دو هفته بعد خبری شنیدم که مثل برق سه فاز تکانم داد و مرا شوکه کرد، پرستو دوست « یه جون و یه قالب» پروین، دم به ساعت رفت سر وقت مهندس و آن قدر بیخ گوشش بیت و غزل خواند تا رأی او را برگرداند و پشیمانش کرد. یه وقت خبردار شدیم که نامزد شده بودند. لباس عقد و عروسی خریده بودند و برای آشناها کارت دعوت برای شرکت در جشن عقد فرستاده بودند. یک روز عصر هم یاشار برای من پیغامی فرستاد:

« از این پیشامد شرمنده‌ام. پرستو همدرس و هم رشته‌ي منه و توی زندگی بیشتر به کارم می‌خوره. پروین هم باید مردی هم خط و هم فکر خودش پیدا کنه. حالا ازت خواهش می‌کنم بهش بگو انگشتری رو که تنها یادگار مادرم بود، بهم برگردونه...»

نمی‌دانستم این خبر را چطوری به او بگویم! وقتی رفتم سروقتش، داشت دور پرده‌ها و پارچه‌های منزل آینده‌اش را گلدوزی می‌کرد:

- چطوریه دایی جون؟ یاشار خوشش میاد؟

سیگاری روشن کردم. بعض گلویم را گرفته بودم. هیچ نگفتم. سکوت کردم و او..، از همین سکوت خیلی چیزها فهمید:

- اتفاقی افتاده؟

- واسه‌ي کی؟

- چه می‌دونم؛ واسه‌ي یاشار؟

- واسه اون که نه، واسه‌ي من و تو شاید.

- پشیمون شده؟

- از کجا فهمیدی؟

- یکی دو هفته‌ای می‌شه که رفتارش سرد و خشک شده، هر وقت تلفن می‌زدم بهانه می‌آورد که کار داره، دو سه بار هم وقت و بی وقت زنگ زدم، پرستو گوشی رو برداشت...

- پس تو از همه چی خبر داری..

- نه به طور روشن، اما حدس می‌زدم که پرستو قاپش رو دزدیده باشه.

دیگه حرفی نزدیم. مادرش در لاهیجان بود و وقتی این قصه را شنید، سکته کرد. الانم چند وقتی است که توی بیمارستان بستری شده...

- حالا کجاست؟

- پروین؟ اگه تهرون نباشه،لاهیجانه.

- آقا جان لازمه که بدونین، اون الان یه قاتل فراریه، یه خلاف کار..

- قاتل؟ چه کسی رو کشته؟

دایی احمد می‌خندید، با صدای بلند:

- پروین شده قاتل...؟ شما از روح پاک و لطیف اون بی خبرین.

اما یاشار که عصبی شده بود هوار زد:

- این چه حرفیه؟ این اسلحه و این گلوله‌ها از توی خونه‌ي اون پیدا شده. لابد اونم دروغه؟ یا برده بود تابلوی اسلحه بکشه؟

دایی احمد با تعجب گفت:

- این اسلحه که مال منه!

- توی خونه ی اونا چکار می‌کنه؟

- مال دوران جوونی منه. وقتی که زن و بچه نداشتم. الانم که الانه، توی منزل خواهرم- که در واقع منزل پدری ماست- اطاقی دارم، لوازمی دارم. خیلی چیزها اونجا دارم.

بازپرس: تو می‌خوای قتل رو گردن بگیری؟

دایی احمد: چرا من آقای بازپرس؟ اصلاً بگین ببینم، چه کسی کشته شده؟

- پرستو...، خودت بگو، از مرگ اون جز پروین چه کسی سود می‌بره؟

و بعد اسلحه و پوکه و فشنگ ها را رو به روی او، روی میز قرار دادند و تصاویر جسد خون آلود پرستو را نشانش دادند:

بازپرس: حالاچی میگی؟ آیا باز هم یه قاتل باید فرار کنه و خونی پایمال بشه؟

دایی احمد: نه، اگر پروین دست به جنایت زده باشه، خودم معرفیش می‌کنم. اما بفرمائید چند گلوله شلیک شده؟

- این اسلحه کمری 5 فشنگ داره و 2 پوکه.

- درسته، دست نخورده است. همان طوری که گذاشته بودم داخل صندوقچه.

- اما این گلوله‌ها اخیراً شلیک شده نه در ایام جوانی حضرت عالی...

- درست 7 روز قبل اسلحه رو بردم باغ و دو گلوله شلیک کردم.

- چرا؟

- می‌خواستم کار مهندس رو بسازم. می‌خواستم این نامرد رو بفرستم به درک، و دو تا گلوله هم همین الان توی تنه درخت موجود هستند.

- و بعد هم، به جای مهندس تصمیم گرفتی پرستو را بکشی؟

- نه، پشیمان شدم، آخه من زن و بچه دارم. و از این فکرم که با پروین صحبت کردم خندید. گفت دایی جون گانگستربازی در نیار..

مأمورین از باغ مورد نظر احمد در اطراف جاجرود بازدید کردند و گلوله ها را که مربوط به همان اسلحه کمری بود از داخل تنه درخت در آوردند:

- با این همه، بهتره پروین را معرفی کنید.

دایی احمد تلفن را برداشت و شماره بیمارستان لاهیجان را گرفت.

- لطفا اطاق 26.

و بعد از چند لحظه ادامه داد:

- سلام دايی جون، منم دایی.

- سلام دایی جون، چه خبر؟

هیچی، یاشار پشیمون شده می‌خواد...

- دست بردار دایی، اون داستان دیگه واسه‌ي من کهنه شده.

- کی بر می‌گردی تهرون؟

- تهرون؟ هیچ وقت نمیام. اونجا، جای من نیست. یعنی راستش، تهران شهر دل من نیست. اونجا دلم همیشه گرفته است و آسمون خاطرم ابریه و فکر گذشته ها، مثل بختکی روی سرم آواره...

- بازم شروع کردی به شاعری؟

- باور کن دایی، از جنگل ها و تپه های این شهر تابلوهایی کشیده ام که باور کردنی نیست. بیام تهرون تا از دود و از دیوارهای سیمانی نقاشی بکشم؟ یا از آدم های بی وفا و دوست های آنچنانی..؟

در صدای گرم پروین صداقت تلخی نهفته بود و بازپرس ویژه قتل در این اندیشه بود که او با این خوبی و پاکی، آیا می‌تواند دست به چنین جنایت هولناکی زده باشد؟ و هنوز در این افکار غرق بود که خبر جدیدی رسید:

« برابر گزارش مأمورین، دو شاهد عینی به کلانتری مراجعه کرده بودند. پیرمرد و پیرزنی که در طبقه دوم آپارتمان مشرف به صحنه قتل (دفتر کار مهندس) زندگی می‌کردند و روز حادثه از پنجره به خیابان نگاه می‌کردند.»

پیرمرد لاغر اندام می‌گفت:

- مردی را دیدم که داخل پیکان سفیدی نشسته بود از پشت فرمان تکان نمی‌خورد و انگار منتظر کسی یا چیزی باشد.ساعت‌ها به خیابان چشم دوخته بود.به محض آنکه زن جوان نزدیک شد، دنده عقب با ماشین حرکت کرد و درست در برابر شرکت او را هدف قرار داد و بعد به سرعت از مهلکه دور شد. مرد از ماشین پیاده نشد، اما موی سر فلفل نمکی داشت و حدوداً 45 ساله به نظر می‌رسید. پیکان او تهران 24 بود. به شماره شهربانی...

از طریق اداره راهنمایی و رانندگی، با توجه به شماره‌ي پلاک اعلام شده، آدرس مالک ماشین را به دست آوردند و ساعتی بعد در خیابان ششم تهران پارس، منزل او را شناسایی و بازرسی کردند:

اتومبیل پیکان داخل پارکینگ بود، در بازرسی از اطاق‌ها هیچ شیء مشکوکی به دست نیامد. اما ازصندوق عقب ماشین، داخل لاستیک زاپاس، که بادش را خالی کرده بودند، اسلحه کمری و 5 تیر فشنگ و 2 پوکه کشف شد...

صاحب منزل که مردی تنها به نام سیاوش بود، همان‌طور که شهود گفته بودند موی سر جو گندمی داشت. او را با پیرمرد و پیرزن رو به رو کردند که صراحتاً اظهار داشتند:

- خودشه... همون مردی که تیراندازی کرد.

سیاوش 45 ساله، مغازه مکانیکی داشت و در بازرسی از داخل کارگاه او، یک آلبوم از عکس هایی که با پرستو گرفته بود، و نامه هایی که بین آن دو رد وبدل شده بود، به دست آمد:

« دو سال دیگر، وقتی درس و مشق را تمام کنم، من و تو در یک آشیانه، زندگی جدیدی را بر پا می‌کنیم. آرزو می‌کنم که این دو سال، دو دقیقه و به فاصله ی چشم به هم زدنی باشد.

پرستو»

سیاوش به عنوان متهم به قتل تحت بازجویی قرار گرفت. او مرد رنج دیده و آرامی بود.

بازپرس: برابر گزارش کارشناسان اداره‌ی تشخیص هویت، پرستو با اسلحه‌ای که از منزل شما کشف شده به قتل رسیده و شهود عینی شهادت داده‌اند که شما را در حین تیراندازی مشاهده کرده‌اند. پس متهم به قتل عمدی پرستو با استفاده از اسحله کمری هستید، حرفی برای گفتن دارید؟

سیاوش کمی مکث کرد و گفت:

- داستانش طولانیه، به درازای یک عمر موهای سرم رو همین قصه سفید کرده. پرستو دختر عمه‌ی من بود و برخلاف میل پدر و مادرش نامزد من شد. پدر و مادرش خواستگاری مرا رد کردند. می‌گفتند که او حدود 25 سال داره و تو 45 سال داری. اختلاف سن بین شماها خیلی زیاده، توی زندگی موفق نخواهید شد. اما پرستو مخالف این حرف ها بود. از دبیرستان و بعدها  از دانشگاه که می‌آمد، جلوی مغازه‌ام توقفی می‌کرد. خسته نباشیدی می‌گفت و ادامه می‌داد که « تو مرد کار و مرد رنجی، من از زندگی با تو لذت خواهم برد و افتخار می‌کنم که همسرم یه آ دم زحمت کش باشه...»

سال‌هاست که درآمدم صرف خواسته‌های بچگانه اون می‌شد، انواع طلاجات و لباس های شیک را برایش خریدم. حتی سال گذشته واسش ماشین خریدم. تا پایان درس او فاصله‌ای نبود و من همه‌ی زندگی و همه‌ی آینده‌ام را پایه‌ی عشق و دوستی او بنا کرده بودم. تا چند هفته قبل که رنگ عوض کرد و یک روز برای من نامه‌ای نوشت. اینه ملاحظه بفرمائید:

« پسردایی عزیزم سلام، خسته نباشی. مرا ببخش که باید حقیقتی را با تو در میان بگذارم. حقیقتی که شرم کردم توی چشمت بگم، بین ما فاصله ها زیاده، من اهل درس و مشقم، تو مردکار و ماشین و گرفتاری مغازه، مطمئن باش که با هم خوشبخت نخواهیم شد. من مرد آینده‌ام را انتخاب کرده‌ام. برای تو آرزوی موفقیت دارم. امیداورم تو هم برای من سد راه نباشی.

پرستو»

هیچ کس احساس مرا درک نمی‌کند. مگر جای من باشد. دو سه بار تصمیم به خودکشی گرفتم و آخر سر گفتم که نباید دست کسی به او برسد. کسی که همه‌ی زندگی من بود و آخر به رویاهای من پشت پا زد، تعقیبش کردم و آخرش فهمیدم قراره با یه مهندس ازدواج کنه. اول بنا بود، هر دو را هدف قرار بدهم. بعدش پشیمان شدم. آخه مهندس از ماجرا بی‌خبر بود و گناهی نداشت! این بود که اسلحه‌ای تهیه کردم و سر راه او کمین کردم و هدف گرفتم و...

وقتی گلوله ها شلیک شد و او مثل پرنده‌ای بال و پر زد، باور کنید قلب من هم در سینه‌ام پر و بالی زد و شوق زندگی در وجودم مرد..

متهم ساکت شد. شراره های امید در جانش خاموش شده بودند. لب‌های خشکیده، چشم‌های در اضطراب مرده و دست‌های عصبی و بلاتکلیف...

سیاوش برای قتل پرستو راهی زندان شد و از طرف بازپرس ویژه قتل دستوری صادر گردید:

« چون مطابق بررسی های انجام شده، پروین بی‌گناه است، از جلب و دستگیری و معرفی او خودداری نمائید.»

اما یاشار ناباوارانه آنچه را گذشته بود مرور کرد. خاطره‌ی آشنایی با پروین، وسوسه های پرستو و بعد.. جدایی از دختر هنرمندی که دوستش داشت و سرانجام این تصور کودکانه که انسان « درد آشنایی» چون او، می‌تواند دست به خون کسی بیالاید. خودش هم نمی‌دانست چه کرده بود. حالا شعله‌های پشیمانی بود که سراپای وجودش را در خود می‌سوزاند.

جای ماندن نبود، جاده‌ها به رویش آغوش گشوده بودند و آن سوی خط، انسانی ایستاده بود که از زخم ناجوانمردی، سینه‌ی پاکش جراحت ها داشت.

ساعت ها و با سرعت رانندگی کرد تا در برابر بیمارستان لاهیجان ایستاد. از راهروها به سرعت گذشت تا از اطاق شماره 26 سر در آورد. آن جا روی تخت پیرزنی در احتضار بود و دختری به دور دست‌ها خیره شده بود. یاشار به تابلوی زیبایی که کنار دستش بود، نگاه کرد.کوه ها و جنگل های سرسبز که از قلب آنها، رودی پرخروش سر برآورده بود...

با نوک پنجه خودش را به او رساند و آهسته گفت:

- سلام...

پروین برگشت و لحظاتی چند به او خیره شد. دوست نداشت به او جوابی بدهد. ولی یاشار با سماجت ادامه داد:

- قبول که خطا کردم اما...

و او که برافروخته بود با خشم جواب داد:

- دیگه اما نداره. در همه‌ی کارها اما و معما هست. جز کار دوستی و جز کار دوست داشتن و عشق. که در آن جا، اماها جایی ندارن... وقتی که پرستو رو انتخاب کردی، می‌خواستم دست به خودکشی بزنم. دیگه دوست نداشتم سایه‌ام روی زمین بیفته... زمینی که امثال تو روی اون راه میرین... اما بعد پشیمان شدم. به اطرافت نگاه کن، زندگی زیباتر از این حرف هاست.

از تو هم دلگیر نیستم ما باید توقعمون رو کم کنیم..

- پروین بازم دیر نشده. من آمدم و حالا می‌تونیم به زندگی...

- برای من نه...، چرا که در قلبم واسه‌ي تو و امثال تو دیگه جایی نیست...

و بعد برگشت قلم مو را برداشت و روی تابلوی نیمه کاره‌ای که در برابرش بود، شاخه های یک درخت کهن سال را کشید، درختی که خم شده بود و قسمتی از یک دشت زیبا را در آغوش داشت.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دادرسي  | 

داستان-55

 

 

شليك از روبرو

 

 

 استاد كارش نيامده بود؛ اين را از كركره‌هاي مغازه فهميد كه هنوز پايين بودند. سوز سحري سر و گوشش را حسابي كباب كرده بود. دستهايش از سرما قدرت حركت نداشتن و انگشتانش مثل سنگ به هم چسبيده بودند. كليد را به زحمت از جيبش در آورد و در قفل چرخاند، وقتي كركره را بالا كشيد پاكت‌نامه‌اي توجهش را جلب كرد. به خيال آن‌كه باز هم براي اوستا نامه‌اي رسيده است. بي‌اهميت آن را برداشت تا بگذارد روي ميز... اما وقتي به اسم خودش برخورد، درجا خشكش زد:

ـ برسد خدمت دوست عزيزم جلال ...

 تا آن روز كسي برايش نامه نفرستاده بود و به همين جهت برق آسا گوشه‌ي پاركت را پاره كرد تا مقوايي را كه داخل آن بود بيرون بكشد. كليد برق را كه زد، نور چراغ مستقيم افتاد روي گلهاي طلايي رنگ كارت قشنگي كه داخل پاكت بود:

بهرام و رويا آغاز زندگي نو را جشن مي‌گيرند و خوشحال مي‌شوند اگر...

اين جمله را تمام نكرده بود كه فكرش رفت به گذشته‌هاي دور. به آن روزها كه با بهرام توي كوچه بالا و پايين مي‌پريدند، مي‌گفتند و مي‌خنديدند و از دنيا غافل بودند:

ـ چه زود گذشت به يه چشم به هم زدني، مثل برق....

عمر ما گذشت و نفهميديم چه غلطي كرديم. همه‌اش كنار آچار و ابزار توي شوفار و ولوله و شير چدني و ول خورديم و از جووني هيچي دستمون رو نگرفت. خوش به حال بهرام كه لااقل يه زندگي واسه‌ي خودش درست كرد. يه وضعي به هم زد كه حالا داره زن مي‌گيره...

تا غروب آن روز هر چه كار مي‌كرد حواسش پيش بهرام بود. پيش جشن زندگي اون و اينكه چرا تا آن روز فكر خودش و آيندة خودش نبوده است. 22 سال داشت و چهار سال مي‌شد كه وردست اوستا غلام جون مي‌كند از سفيدي صبح تا بوق سگ با پيچ و مهره هم كلام بود و شب‌ها كه خسته و كوفته به خانه مي‌رسيد، تازه غرغرهاي مادر و سخن پراكني‌هاي پدر كلافه‌اش مي‌كرد...

آن روز تا هوا تاريك شود ده مرتبه‌اي رفت و به كارت دعوت خيره شد. چقدر دلش مي‌خواست كه يك روز هم بنويسند:

جشن عقد جلال و ...

و ... كي ؟ چه كسي در آينده چراغ زندگي او مي‌شد. هر جا كه اسب خيال را دوانيد، چهره‌ي دختري سر راهش نبود و همين باعث مي‌شد كه مشت بكوبد به ميز و دم و دستگاه و برگردد سركار و زندگيش :

ـ ولش كن ، تو كه شمعي توي شب تارت نيست...

 شب كه شد جلال مثل هميشه خسته و مانده با دست‌هاي چرك خورده و روغني راه خانه را در پيش گرفت و توي راه همه‌اش به اين فكر مي كرد كه مگه من چيم از بهرام كمتره...؟

با اهل خانه از آنچه گذشته بود چيزي نگفت . گرچه آن‌ها از چهره‌ي اخم آلودش خوانده بودند كه آن شب غمي در سينه‌اش پنهان دارد. زودتر از هميشه خوابيد يا خودش را به خواب زد تا در عالم روياها چرخي بزند. اما هنوز چشمانش گرم نشده بودند كه زنگ در را زدند و لحظه‌اي بعد صداي مادرش او را از جا پراند:

ـ جلال جان! سرم ، بدو ... بهرام خان منتظرته.

و او با صدايي گرفته و حيرت‌زده تكرار كرد:

ـ بهرام ...؟

حق با مادر بود و بهرام با يك دست كت و شلوار شيك، در حالي كه شال گردن پشمي خوش رنگي را انداخته بود روي دستش و سيگاري نوك لبش بود، دست او را فشرد:

ـ سلام ... مي‌بخشي كه بد موقع مزاحمت شدم اما...

ـ خواهش مي‌كنم ! حالا چرا اونجا و ايستادي ، بيا تو.

ـ راستش يه مشكلي دارم كه گفتم شايد بشه با دستاي تو حلش كرد.

ـ در خدمت شاه داماد هم هستيم ؛ امر تون رو بفرماييد.

ـ پس لباساتو بپوش ، منتظرت مي‌مونم.

كنار در موتور سيكلتي پارك بود و وقتي جلال لباس پوشيد، به اشاره‌ي بهرام پريد روي ركاب و راه افتادند. هنوز نمي‌دانست ماجرا چيه. و بهرام گاز داد و از اتوبان رسات گذشت. و حوالي مجيديه ايستاد:

ـ راستش پدر زنم برام يه خونه تدارك ديده، يه آپارتمان نقلي ، اينه‌هاش...

جلال سرش را به طرف او چرخاند و به آپارتمان چند طبقه‌اي كه آخر يك كوچه قرار داشت و چراغ‌هايش همه خاموش بودند، نظري انداخت:

ـ به به خوش به حالت پسر ...

ـ فردا قراره رويا بياد واسه‌ي آوردن جهيزيه. من قول داده بودم همه‌ي شيرآلات و دوش حمام و لوازم و كابينت خونه رو عوض كنم . اما پسر دست به سياه و سفيد نزدم. گفتم تو با اون مهارتي كه داري زود همه رو باز كني و در بياري تا فردا با سيلقه‌ي خودت نو بخريم و وصل كنيم.

ـ خب فردا كه لوازم جديد رو خريديم و آورديم، عوضشون مي‌كنم.

ـ آخه من اندازه‌هاشون رو كه نمي‌دونم، اگه الان زحمتي بكشي و بازشون كني، فردا زحمتمون خيلي كمتره...

ـ باشه بريم تو.

ـ كجا ... آخه من دست و پا چلفتي كليدها رو گم كردم.

ـ لابد بايد قفل رو بشكنيم ، آره؛

ـ نه ، اونجوري خرجم زياد ميشه. يه راه ديگري بلدم.ببين از اين داربست‌ها مي‌ريم بالا، روي پشت بوم. اونجا بهت مي‌گم چي‌كار كنيم. اين آچار و انبر قفلي رو بگير و برو بالا تا...

ـ زنگ بزن همسايه‌ها باز مي‌كنن.

ـ كسي از اونارو نمي‌شناسم، تازه اين وقت شب همه خوابن.

سوز سردي مي‌آمد . توي آسمان يك لكه ابر هم نبود. جلال از روي پشت‌بام چشم گرداند:

ـ پس ستاره ي من كو؟... نكنه توي هفت آسمون هم يه ستاره ندارم؟

ـ اي بابا ... چرا ستاره نداري ؟! خيلي هم داري. حالا همسايه‌ها رو بيدار نكن. فردا پس فردا مي‌گن اين ديگه چه مزاحميه كه اومده سروقت ماها...

ـ خب بگو چكار كنم.

ـ با اين نردبان كه از طناب محكم درست شده برو پايين، اون پنجره رو باز كن.بي‌سر و صدا برو توي آپارتمان شير حمام و دوش حمام و آشپزخانه رو باز كن و بيار بالا... راستي ببين ساك دستي من اونجا نمونده؟ اگه بود ورش دار و بيار پايين... شناسنامه و مداركم اونجاست. نمي‌دونم گم شده يا اونجا مونده. شايد دستت خير باشه و ...

ـ حتماً خيره... خودت نمياي؟

ـ من كه از فني جات چيزي سرم نميشه و ...

ـ خيلي خب همه‌ي دامادها عزيز مي‌شن...

جلال با دست‌هاي ورزيده‌اش از نردبان محكمي كه بهرام به ستون آهني گره زده بود پايين رفت. پنجره را باز كرد و پريد توي آپارتمان . چراغي را روشن كرد و بعد با سرعت همه‌ي شيرها و دوش‌هاي آپارتمان از آشپزخانه و حمام گرفته تا توالت را باز كرد و ريخت داخل يك كيسه و با خودش غُر زد:

ـ اينا كه همه سالم و بي‌عيب هستند. زن‌هاي اين دوره‌، چه بهونه‌هايي مي‌گيرن...

 و بعد داخل آپارتمان گشتي زد همه‌جا شيك و مرتب بود موكت‌هاي ميل كبريتي و پرپشت، سراميك آشپزخانه، همه و همه مرتب بودند آهي كشيد و با خودش گفت:

ـ خوش به حال بهرام ! كاش جاي اون بودم!... ببين چه بهشتي گيرش افتاده...آدم بايد عقل داشته باشه و بدونه م‌ره سر وقت كي...

داشت از اين خيالات مي‌بافت كه چشمش به يك ساك چرمي خوش رنگ افتاد:

ـ اينم از ساك آقا داماد، حالا بايد مژدگاني بده.

همه‌ي لوازم را برداشت و به سختي خودش را از پنجره كشيد بيرون . اول خرت و پرت و لوله‌ها و شيرآلات را با يك كيسه‌ي بزرگ فرستاد بالا و توي دلش گفت:

ـ سك بمونه تا آخر سر ازش يه شيريني حسابي بگيرم.

بعد دست‌هايش را محكم از نردبان گرفت و داشت بالا مي‌رفت كه از آپارتمان روبه‌رويي پنجره‌اي باز شد و زني فرياد زد:

ـ آي دزد... كريم! دزده اينجاست. نگاه كن...

بعد مردي هم سرش را از پنجره در آورد و گفت:

ـ آره خودشه، اون چوب رو بده به من.

بلافاصله با ضربات چوب و چماق سر و صورت جلال را هدف گرفت و از آن فاصله با چوب پرده‌ي بزرگي كه در دست داشت، يك سره او را مي‌زد و فرياد مي‌كشيد ... كسي به او فرصت نمي‌داد كه حرف بزند و آنقدر توي سرش كوبيد كه كنترلش را از دست داد و افتاد كف حياط خلوت:

ـ واي مُردم، بهرام به دادم برس...

ساكنين آپارتمان جمع شدند. چراغ‌ها را روشن كردند. آن‌جا مرد جواني افتاده بود كه سر و صورتي خون‌آلود داشت و ساك چرمي خاك‌آلودي كنار دستش بود. سعي كرد بلند شود، اما نتوانست . فرياد كشيد:

ـ واي پام... انگار پام شكسته ، كمك كنيد.

ـ حقته، آدم دزد و مال مردم خور بايد دستش بشكنه؛ حالا در عوضش اگه پاي جناب‌عالي هم شكسته باشه، چه اشكالي داره؟

اما جلال فرياد زد:

ـ من دزد نيستم، دوست بهرام خانم... بهرام...بهرام..

يكي از همسايه‌ها كه متوجه حرف او شده بود گفت:

ـ حتماً شريك داره زود باشين بجنبين تا اونم گير بندازيم.

صداي موتور سيكلتي سكوت شب را شكست. گروهي از همسايه‌ها دويدند سركوچه و از دور موتور سواري را ديدند كه گاز داد و از برابر چشمانشان ناپديد شد. بلافاصله كلانتري محل را خبر كردند...

نيم‌ساعت بعد اتومبيل گشت كلانتري در محل مستقر شد. افسر تجسس متهم را ، كت بسته به كلانتري برد. از همسايه‌ها هم پرس و جويي كردند و پس از آن،گزارش كار را با متهم به افسر نگهبان ارائه دادند. جلال كه رنگ به چهره نداشت، با پايي كه مي‌لنگيد ، وارد اطاق افسر نگهبان شد و به اشاره او روي صندلي نشست:

ـ خب بگو رفته بودي توي ساختمان مردم چكار كني؟

ـ دوستم بهرام ازم خواست سرويس منزلش رو باز كنم واسه ي تعمير...

ـ اين شيرهايي كه مي‌فرماييد الان كجا تشريف دارن؟

ـ بهرام با خودش برد.

ـ كجا بود كه اونارو برد؟

ـ پشت بام بود، فرار كرد.

افسر نگهبان در حالي‌كه كيف چرمي را باز مي‌كرد، پرسيد:

ـ اين كيف مال كيه...؟ لابد مال بهرام خانه...

ـ بله شناسنامه و كارت و آزمايش عقد و ازدواجش توي همين كيفه، باور كنين جناب سروان! من دزد نيستم...

وقتي محتويات كيف روي ميز خالي شد، افسر نگهبان كارت و مدارك آن را بازرسي كرد و ادامه داد:

ـ اين بسته‌هاي اسكناس و دلار هم ... مال بهرامه؟

ـ حتماً ... البته در اين باره چيزي به من نگفته بود.

ـ كارت شناسايي و مدارك به اسم مهندس كتابچي هستند، نه بهرام...

ـ نمي‌دونم ... والله نمي‌دونم.

ـ قضيه سرقت اين دلارها و پول كيف و كوفت و زهرماره، چرا نمي‌خواي قبول كني...؟

هنوز اين پرس و جوها تمام نشده بود كه در زدند و دختر جواني با يك مرد جاافتاده داخل شدند و سلام كردند:

ـ بله ؛ چه فرمايشي دارين؟

ـ مهندسي كتانچي هستم. همسايه‌ها تلفن زدن كه منزلم را دزد زده و ...

ـ بله بفرماييد اين كيف و لوازم شما...

ـ تشكر مي‌كنم. اما مي‌خواهم بدون اين آقا چطوري وارد منزل شده و همدستش كي بوده و ...؟

ـ بهتر نيست از خودش بپرسين؟

جلال كه حالا فرصت را غنيمت شمرده بود، جواب داد:

ـ شما برادر خانم بهرام هستيد؟

ـ بناست بشم اين رويا نامزد بهرامه...

جلال به طرف دختر جواني كه آنجا ايستاده بود برگشت:

ـ خدا رو شكر، پس بهرام كجاست؟

ـ بهرام رو از كجا مي‌شناسي ؟ چرا دزدي كردي...؟

ـ من دزد نيستم، بهرام منو فرستاده بود كه لوازم خونه‌ي شما رو باز كنم و ببرم واسه‌ي تعمير...

ـ اين كيف هم جز اون شيرآلات بود...؟

حدود نيم ساعت بعد بار ديگر در اطاق باز شد و پيرمدي با يك مرد جوان وارد شدند كه به محض ديدنشان دختر جوان فرياد زد:

ـ بهرام آمدي... ببين اين يارو چه چرندياتي بار مي‌كنه.

ـ چي مي‌گه...؟

ـ مي‌گه توبهش گفتي بره دزدي، تو گفتي كيف دادشم رو بياره، گفتي اين خونه مال توست...آره؟

ـ نه ... اصلاً اونو نمي‌شناسم . اين چه حرفيه ! تو چرا باور مي‌كني؟... و بعد راست در برابر جلال ايستاد و گفت:

ـ چي مي‌گي دزد كثيف ، اصلاً منو مي‌شناسي ، باهام سرو سري داري؟ يه خانواده رو وحشت‌زده كردي از خواب پَروندي و حالا داري چرند و پرند هم مي‌گي؟

چشم‌هاي جلال از اشك پر شدند ؛ با دست صورتش را پوشاند و با صداي گرفته‌اي كه از اعمال وجودش سر بر مي‌آورد ، ناله كرد:

ـ اگه رسم دوستي اينه، باشه جناب سروان! من همه چي رو گردن مي‌گيرم. اصلاً اين آقارو نمي‌شناسم...

افسر نگهبان سيگاري روشن كرد:

ـ سرگروهبان متهم رو ببر بازداشتگاه . با اين همه دورغ، فقط مي‌خواست سر ماها رو گيج بياره...

 

 

قسمت پایانی

بهرام و رويا و مهندس و همراهانش شكايت‌ نامه‌اي را امضاء كردند و لحظاتي بعد اطاق را ترك نمودند. قضيه ظاهراً خاتمه يافته بود. مهندس رفت تا سري به خانه‌اش بزند، اما يك ساعت بعد به اتفاق خواهرش رويا، دوباره به كلانتري برگشتند:

ـ جناب سروان ما رو ببخشيد كه باعث زحمت شديم، اين آقا مي‌گفت به دعوت داماد ما بهرام رتفه واسه‌ي بازكردن شيرآلات منزل، ماها فكر كرديم دروغ ميگه و فقط قصد بردن كيف رو داشته. اما حالا كه رفتم منزل ديدم راست ميگه.همه‌ي شيرآلات و لوازم آپارتمان باز شده و سرِ جاشون نيستند. دور و بر ساختمان رو هم گشتيم، اثري ازشون نبود . تازه اصلاً اين آقا از كجا فهميده كه كيف من اونجاست . وقتي بيشتر فكر كردم فهميدم كه ديشب فقط بهرام ديده بود كه كيف من اونجا مونده ، خودم بهش گفتم . مي‌خواستم برگردم و ورش دارم اما اون گفت حالا كي مي‌ره سروقتشون، بذار واسه‌‌ي صبح ... اگه مي‌شه از اين آقا بپرسين چه آشنايي با بهرام داره تا معلوم بشه راست مي‌گه يا دروغ...

به دستور افسر نگهبان ، مجدداً جلال را براي تحقيق آوردند:

ـ شما گفتي كه با بهرام رفاقت داري، مي‌خواستيم بدونيم چه دليلي براي اثبات اين ادعايت داري؟

ـ دليل زايده، كارت جشن عقد بهرام و رويا الان توي خونه‌ي ماست. نامه‌اي كه برام نوشته، عكس‌هايي كه توي آلبوم داريم...

مأمور گشتي با موتور سيكلت به منزل جلال مراجعه نمود و مدارك مورد ادعاي وي، ساعتي بعد در كلانتري و روي ميز افسر نگهبان بود. سپيده داشت سر مي‌زد و در روشنايي صبح، چهره‌ي مظلوم جلال حالا بيشتر خودش را نشان مي‌داد:

ـ ملاحظه فرموديد كه من و بهرام سابقه‌‌ي دوستي قديمي داريم.

ـ كارش چيه؟

ـ اون يه كارگر خياط بود، اما چند وقتيه بي‌كار مي‌گرده.

رويا كه اين حرف‌ها را شنيده بود، تكاني خورد و مثل آدمي كه چرتش پاره شود، با دست پشت چشم‌هايش را ماليد:

ـ كارگر... اون كه مي‌گه دانشجوي مهندسيه هم كارت شناسايي داره هم كارت و لوازمش رو خودم ديدم...

ـ دورغ ميگه، شش كلاس بيشتر سواد نداره...

ساعت حدود 7 صبح بود كه با كسب اجازه از دادسرا مأمورين منزل بهرام را بازرسي كردند. اثري از وي نبود، مادرش مي‌گفت كه نيمه شب خانه را ترك كرده و گفته ديگه بر نمي‌گردم. كارت‌هاي جعلي دانشگاه، كتاب‌هاي متفرقه و شيرآلات مسروقه از منزل مهندس همه و همه در انباري خانه كشف شدند. اما تلاش براي دستگيري متهم بي‌نتيجه ماند...

مهندس كتانچي و خانواده‌اش ساعت 12 ظهر با حضور در كلانتري رسماً از جلال عذرخواهي نمودند و با اعلام گذشت از وي، تقاضاي ختم پرونده را درباره‌ي او نمودند. چرا كه طبق بررسي‌هاي انجام شده ديگر براي مأمورين ثابت شده بود كه اين كارگر بي‌چاره‌، هيچ گناهي ندارد و زماني كه جلال با دل خسته و پاهاي از رمق افتاده، وارد كوچه شد، استاد كارش را ديد كه با نگراني چشم به راهش ايستاده بود.

ـ سلام اوستا.

ـ سلام ، كجا بودي مرد...؟

ـ اسير فتنه‌ي نامردها.

ـ خدا هلاكشون كنه پسرم.

بعد از آن ماجرا رويا و اهل خانه‌اش چندين مرتبه براي عذرخواهي سراغ جلال را گرفتند، صداقت و جوانمردي او همه را مجذوب كرده بود. هم سركار و در كارگاه برايش شيريني فرستادند، هم در خانه برايش طاقه‌ي كت و شلوارش هديه بردند و مهندس هميشه تكرار مي‌كرد كه آن شب وقتي چشمات از اشك سرخ شدند حس كردم كه تو بي‌گناهي و چوب مردانگيت رو خورده‌اي...

 و بعد اضافه كرد:

ـ تو باعث نجات‌ رويا شدي و چهره‌ي كثيف بهرام را افشا كردي . بهرام مثل يه ديو سر راه خواهرام سبز شد. با لباس‌هاي شيك و ژست‌هاي عالي و كلمات فريبنده او را گول زد . كتاب زير بغل مي‌گرفت. كارت دانشجويي نشان مي‌داد و اداي مهندس‌ها را در مي‌آورد. نه به خاطر اينكه مهندس نبود، به خاطر تقلب و دسيسه‌اي كه راه انداخت و مي‌خواست ماها را يه عمر اسير كلك‌هاي خود كند...

دو روز بعد هوا تازه تاريك شده بود و جلال داشت خسته و كوفته از سر كار به خانه برمي‌گشت مردي از تاريكي كوچه او را صدا زد:

ـ جلال ... جلال خان.

جلال برگشت و هنوز در تاريكي به دنبال سايه‌ي ناشناس بود كه شليك دو گلوله قامت او را چون درختي خم نمود، كف كوچه افتاد و خون سنگفرش‌ها را رنگين كرد:

ـ آخ ... كمك ... سوختم ... به دادم برسيد...

صداي او هر لحظه ضعيف‌تر مي‌شد. چشم گرداند و ضارب را ديد كه حالا خيلي دور شده بود و سايه‌اش هم داشت در پيچ كوچه گم مي‌شد.

جايي كه جلال افتاده بود از خانه‌هاي مسكوني كمي فاصله داشت . اتومبيلي لحظاتي بعد كه از آنجا مي‌گذشت در كنارش توقف كرد، راننده ترمز زد و پايين آمد:

ـ اي واي چي شده...

جلال كف كوچه مثل مرغي بال و پر مي‌زد و در خون مي‌طپيد و با انگشت به آن طرف كوچه اشاره مي‌كرد. جايي كه مرد ناشناس گريخته بود:

ـ خدانشناس

چند دقيقه‌اي طول كشيد تا همسايه‌ها هم سررسيدند و او را شناختند.

ـ اي واي تويي آقا جلال ، خدا مرگم بده.

مادرش را خبر كردند و او را به بيمارستان رساندند. كنار دست جلال يادداشتي افتاده بود كاغذ مچاله شده‌اي كه مرد ناشناس به طرف او پرتاب كرده بود:

ـ اين هم سزاي نامردها!

گلوله به كتف راست و بازوي جلال خورده بود اما شدت خونريزي به حدي بود كه او را بسيار بي‌رمق كرده بود. گلوله استخوان كتف را شكسته و همان‌جاگير كرده بود. اما گلوله دوم از بازو گذشته و در ديوارهاي اطراف نشسته بود. تيم جراحي بيمارستان بلافاصله دست به كار شدند و ساعاتي بعد اعلام نمودند كه :

ـ خطر رفع شده... جاي هيچ نگراني نيست.

چيزي از اعزام جلال به بيمارستان نگذشته بود كه مأمورين وارد صحنه شدند. لكه‌هاي خون تازه هنوز نقش بر آسفالت كوچه بودند. در تاريكي شب همه‌جا را زير و رو كردند تا چند پوكه و گلوله‌اي را كه به ديوار نشسته بود، كشف كردند. افسر تجسس آن‌ها را در برابر نور قرار داد و بعد از وارسي گفت:

ـ مربوط به يك سلاح كمريه، شك ندارم.

مادر جلال كه چون پروانه‌اي بالاي سر فرزندش بال و پر مي‌زد با صدايي ضعيف و بريده بريده گفت:

ـ الآن چند شبه كه خواب نداريم، مدام تلفن زنگ مي‌زنه و پشت خط يا فحش مي‌دند يا تهديد مي‌كنن.

ـ كار چه كسي مي‌تونه باشه؟

ـ فقط بهرام... جز اون شَكّمون به كسي نميره.

ـ دعواشون سر چي بوده، چه اختلافي دارن؟

ـ پرونده‌اش توي كلانتريه تموم سابقه‌اش اونجاست. پسرم رو وادار به دزدي كرد و پته‌اش كه افتاد روي آب همه‌چي رو حاشا كرد...

همان شب پرونده‌ي بهرام از كلانتري مربوطه مطالبه شد و افسر تجسس پس از مطالعه و بررسي دقيق آن، طي گزارشي به دادسرا اعلام داشت كه :

با توجه به مندرجات پرونده و اختلاف عميق بهرام و جلال كه باعث به هم خوردن نامزدي بهرام شده و تهديدات قبلي و شكايت مصدوم و اظهارات گواهان عيني، گمان مي‌رود كه موضوع تيراندازي يا از طرف بهرام و يا از سوي وابستگان وي صورت پذيرفته باشد. لذا در صورت موافقت منزل وي براي كشف اسلحه بازرسي و به محض رؤيت دستگير و معرفي گردد...

زماني كه مأمور گشت موتور سوار پرونده را به كلانتري باز گرداند ، افسر نگهبان با تلفن به تجسس اطلاع داد كه:

ـ جناب سروان خسته نباشدي دادسرا موافقت كرده كه منزل بهرام بازرسي بشه، نامه‌اش الآن روي ميز منه.

ـ متشكرم ، همين الآن اقدام مي‌كنيم...

هوا تازه داشت روشن مي‌شد كه مأمورين راه‌هاي ورودي و خروجي كوچه را از دو طرف بستند و مواظب بودند كه متهم فرار نكند. بعد زنگ منزل بهرام را زدند كه چند لحظه پس از آن، صداي خواب‌آلود زني از پشت اف اف در سكوت كوچه پيچيد:

ـ بله ... كيه اين وقت صبح ...؟

ـ از طرف كلانتري خدمت رسيديم. لطفاً در را باز كنيد.

ـ كلانتري ...؟ اتفاقي افتاده...؟ الآن...

زن پرده را كنار زد و به كوچه نظري انداخت. مأمورين را ديد كه همه جا مراقب بودند و اتومبيل كلانتري در برق آفتاب مي‌درخشيد:

ـ يعني چه اتفاقي افتاده...؟ بهرام... بهرام بيدار شود پسرم.

مرد جواني كه غرق درخواب بود از جا پريد:

- ها... چيه.

ـ مأموراي كلانتري اومدن، مگه چي‌كار كردي.

اما صداي زنگ در دوباره حرف او را قطع كرد:

ـ بله...

ـ اگر بازنكني ناچاريم..

ـ آمدم همين الآن سركار.

مرد جوان كه وحشت‌زده بود پنجره را باز كرد، خم شد و به پايين نظري انداخت و بعد عقب نشست و با هراس گفت:

ـ نه خيلي بالاست نمي‌شه...

چند لحظه‌اي ساكت ماند و گوش داد. جلوي در مادرش داشت با مأمورين صحبت مي‌كرد.چند ثانيه‌اي در آينه به خودش خيره شد.حالا صداي گام پليس را با تمام وجودش حس مي‌كرد، با وحشت گفت:

ـ لابد جلال مُرده... مطمئن هستم كه حالا يه قاتلم...

چند دقيقه‌اي گذشت. حالا مأمورها در پا گرد بودند و كليد داشت در قفل مي‌چرخيد كه صداي شليك چند گلوله سكوت را در هم شكست. افسر تجسس در را با فشار تنه درهم شكست و پريد وسط آپارتمان...

ـ نه چرا اين كارو كردي...

روي تخت، داخل يك اطاق خواب كوچك، بهرام داشت درخون دست و پا مي‌زد. اسلحه كمري كوچكي كنار دستش بود:

ـ اشتباه كردم سركار... جنايتي ازم سر زد.

ـ همه چي درست مي‌شه پسرم.

او را بغل زد و در حالي كه از تمام بدنش خون مي‌چكيد، پله‌ها را به سرعت طي كرد. اتومبيل گشت لحظاتي بعد با سرعت تمام به طرف بيمارستان حركت نمود و حدود ده دقيقه نگذشته بود كه پزشك اورژانس او را معاينه كرد:

ـ متأسفم... تمومه كارش ... گلوله‌ها به بدجايي اصابت كردن.

در بازرسي از داخل ساك و لوازم شخصي بهرام چند نامه به دست آمد كه يكي از آن‌ها را آخرين روز براي رويا نوشته بود،نامه‌اي كه هرگز فرستاده نشد:

روياي خوبم سلام...

نمي‌دانم بگويم سلام يا خداحافظ... چرا كه پس از اين ديگر مرا نخواهي ديد. هم شرم دارم كه در برابر تو بايستم، هم اينكه بين من و تو هر چه بود ديگر تمام شد.بايد باور كني كه همه‌ي كارهاي زشت و ناپسند من از سر عشق بي‌اندازه‌ام نسبت به تو بوده؛ وقتي در برابر مهر پرشور تو قرار گرفتم، ترس مرا برداشه بود. ترس از اينكه بگويم كاره‌اي نيستم و تو از من بگذري و به همين خاطر بود كه دروغ گفتم. كارت جعلي درست كردم .كتاب الكي دست گرفتم و هزار جور ساقه و طاقچه كردم. اما امروز مي‌فهمم كه اگر حقيقت را برايت مي‌گفتم تو مرا باور مي‌كردي ، با آن همه خوبي كه از تو سراغ دارم. بايد مرا ببخشي و مي‌دانم كه مي‌بخشي و بدان كه ديشب گناه بزرگ‌تري مرتكب شده‌ام و اين را جز تو براي هيچ كس ديگري بازگو نكرده‌ام.

خداحافظ براي هميشه ...

                                           بهرام

و مادرش مي‌گفت:

ـ از اولش مي‌دانستم كه به خانواده‌ي رويا دورغ گفته اما چون سايه‌ي پدرش بالاي سرش نبود، سكوت كردم. از ترس اينكه مبادا بچه‌ام دق مرگ بشه. اون شب آخري كه رفت، مي‌گفت با جلال يه قراري دارم. اگر جور بشه واسه‌ي هميشه پولدار مي‌شم. آخه جلوي خانواده‌ي عروس با دست‌هاي خالي كه نمي‌شه وايساد. مي‌ترسم يه روزي دستم رو بشه. نصيحت من اثري نكرد تا صبح روز بعد كه مأمورها ريختند خونه‌ي ما كارت و لوازم بهرام رو بردن و فهميدم همه چي تموم شده.چند وقتي منزل عمه‌اش پنهان شد و ديشب كه آمد گفت مادر ديگه هر چه بود گذشت. من روي برگشت ندارم. هر چه سؤال كردم جوابي نداد. فقط يك جمله گفت: همه‌اش زير سر جلال بود و منهم حسابش را گذاشتم كف دستانش..

تا صبح صد مرتبه از ترس بيدار شد ساك و لوازمش رو آماده كرد و مي‌گفت: صبح زود بيدارم كن، مي‌خوام برم گرگان، پيش يكي از دوستانم. بعداً خبرت مي‌كنم كه كجام...

جلال هم هنوز در بيمارستان بستري بود.ظاهراً زخمش كاري بود و به اين زودي‌ها دست از سرش بر نمي‌داشت. او به گل‌هاي مصنوعي روي ميز دست كشيد و از پنجره به خيابان نگاه كرد و با خودش زمزمه كرد:

ـ چرا بايد آروز كنم كه جاي بهرام باشم. اصلاً بهترين جا همينه كه دارم. جاي خودم با اون راستاي بد اخلاق، با همون آچار و ابزار، با خستگي و كار ، اما...

به آسمان نظري انداخت، به آبي خوش‌رنگ و يكدست ، به آفتاب كه به روشني زندگي بود... و ادامه داد:

ـ بايد واسه‌ي خودم فكري كنم... سرو ساموني بگيرم. پس از آن به رويا فكر كرد و به گل‌هاي روي ميز كه او برايش آورده بود، نگاهي انداخت و با خودش فكر كرد:

ـ حالا كه بهرام نيست چرا اون نبايد مال من باشه...؟

اما بلافاصله با غضب سرش را به ديوار كوبيد و غُر زد:

ـ رويا نه ... اون دختري بود كه بهرام دوستش مي‌داشت و بهرام گرچه خيانت‌كاره اما روزي دوست من بود و من ... هرگز نبايد به او نظري داشته باشم.

بعد احساس رضايت خاطري وجودش را پُر كرد و گفت:

ـ همين كه سربلندم، همين كه از خودم خجالت نمي‌كشم، برام كافيه...

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دادرسي  | 

داستان تنهایی-54

 

داستان

تنهایی

 

در مراجعه مأمورین به منزل سیاوش در يك كوچه شلوغ و پر ازدحام هرچه زنگ در را زدند کسی در را به رویشان نگشود. ناچارمأموری از پشت­بام همسایه وارد حیاط شد و در را باز کرد از حیاط کوچک خانه که پر از گل و درخت بود گذر کردند. درهای ورودی همه چهار طاق باز بودند. کف اتاق نشیمن و دیوارهای اطراف آن را لکه­های خون تازه پر کرده بود و چاقوی خون­آلودی روی پتو افتاده بود...

هنوز بازرسی تمام نشده بود که مأموری وارد شد:

- آقای بازپرس این خانم انگار مادرش باشه، الان از سفر برگشته...

ربابه زنی 50 ساله بود که بی­خبر از ماجرا از سفر بر می­گشت:

- چی شده سرکار اتفاقی افتاده؟

- دعوا شده خانوم چیز مهمی نیست.

در حال صحبت بودند که چشم زن به لکه­های خون افتاد و مثل تخته شکسته­ای نقش زمین شد:

- وای بچه­هام؛ خدای من.

- چیزی نیست. بچه‌ي شما الان در بیمارستان بستریه. نگران نباشيد به ما بگوييد سیاوش چند سالشه و کجا کار می­کنه؟

- حدوداً 25 سال داره و توی آژانس کار می­کنه.

- زن و بچه­هایش کجا هستن؟

- زن ... هنوز زن برایش نگرفتم.

افسر گشت شناسنامه­ای را که در دست داشت ورق زد و گفت:

- ایشان هم زن داره، هم بچه... اسمش کتایونه.

- نه قربان، شاید شناسنامه اشتباهی باشه. مال کس دیگریه.

- این شناسنامه خودشه اینم شناسنامه‌ي زن و بچه­اش ... که از داخل کمد لوازمش پیدا کردیم.

اما د اخل مدارک شخصی سیاوش آدرس منزل او را در جای دیگری یافتند:

خیابان مدائن، کوچه سروستان، پلاک...

- پسرت با شما زندگی می­کنه؟

- بله، جای دیگری نداره، الان پنج ساله که شوهرم تصادف کرده و عمرش­رو داده به شما. توی این همه سال سیاوش بار زندگی ما رو به دوش کشیده، همه‌ي این خونه و لوازم رو با هزار بدبختی جور کرده.

- کجا کارمی­کنه؟

- عرض کردم راننده‌ي آژانسه، شب‌ها تا صبح همه­اش کار می­کنه. فقط صبح­ها یکی دو ساعت میادخونه و خستگی می­گیره...

- براش زن نگرفتی؟

- نه ... دختر خاله­اش را براش نامزد کردم اما اون  می‌گه حالا زوده... حالا وقتش نیست.

- اون یکی پسرت ( مسعود) کجا کار می­کنه؟

- کار به‌خصوصی ندارد میره کلاس ماشین­نویسی.

ربابه باور نمی­کرد که پسرش زن گرفته باشد. می­گفت شاید اشتباه شده حتی وقتي شناسنامه‌ي پسرش و زن و بچه­اش را دید باز هم نمي‌توانست باور كند. مأموران در پی مسعود بودند، چرا از بیمارستان و ازبرابر مأمور فرار کرده بود. انتظار داشتند خانه باشد اما آنجا هم خبری از او نبود همسایه­ها هم خبری از ماجرای درگیری نداشتند. چاقوی خون­آلود طبق گفته‌ي ربابه، چاقوی آشپزخانه‌ي خودشان بود و کسی آن را از بیرون نیاورده بود. پس دعوا یک دعوای داخلی به نظر می­رسید...

اکیپی از مأمورین کلانتری منزل دوست و آشنای مسعود و هر جا را که احتمال می­رفت پنهان شده باشد، برای یافتن او پشت سرگذاشتند و به دنبال آن راهی منزل کتایون همسر پنهانی سیاوش شدند. زنگ در را زدند. لحظاتی بعد که در بازشد، زن جوانی را دیدند که پشت درایستاده بود، زنی با رنگ و روی پریده که کودکی را در آغوش می­فشرد:

- شما کتایون هستی؟

- نه شاید اشتباه گرفتین.

- اما عکس این شناسنامه، درست شبیه شماست، ملاحظه بفرمایید.

زن به شناسنامه عکس­داری که مأمور در برابرش گرفته بود نگاهی انداخت و ادامه داد:

- عرض کردم که اشتباه شده.

- مگر شما خانم سیاوش نیستی؟

- نه آقا، من خانم ایشان نیستم.

مأمور اصرار داشت که ثابت کند او کتایون است و آن زن انکار می­کرد که صدای پیرزنی کلام او را قطع کرد:

- دختر چرا می­ترسی؟ مگه خلاف کردی... سرکار حق با شماست ایشان خانم آقا سیاوش هستند. بذار اگر این عمل جرمه، زندونش رو به پای من بنویسن...

- چرا ؟ خانم آخه مگه خلافی شده که...

- نه به خاطر خانواده­اش به خاطر همین وضعی که می­بینی می­ترسی هر روز شکایت  و شکایت­بازی راه بیفته... به خاطر آبروش کتایون داره پرده­پوشی می­کنه...

- اما حالا جای پنهان کاری نیست. اتفاق مهمی اتفاده تشریف بیارین کلانتری...

زن جوان را با اتومبیل گشت به کلانتری هدایت کردند. افسر نگهبان آنجا از او تحقیق کرد:

- چطور شد که با اون ازدواج کردی، چرا می­ترسی رازت بر ملا بشه؟

سکوت من فقط به خاطر شوهرمه... سیاوش در آژانسی که پدرم صاحب او نه، کار می­کرد و بیشتر روزها منو از شرکت محل کارم به خونه برمی­گرداند. همین باعث آشنایی ما شد، به هم علاقه­مند شدیم. پدرم می­گفت اون پسر زرنگ و درستکاریه، می­تونه مرد ایده­آلی باشه و با ازدواج ما موافقت کرد. سیاوش هم قول داد وقتی مادرش از سفر برگشت باهاش صحبت کنه و اونو بفرسته برای خواستگاری. اما چند وقت بعد وقتی منو می‌ديد سرش رو برمی­گرداند. بابام می­گفت پشت سر هم سیگار می­کشه و غصه می­خوره، حتی حاضر نشده بود سرویس من بشه و منو ازشرکت بیاره خونه. چند وقتی گذشت. آخر سر يه روز بهش تلفن زدم و ارزش خواستم که وضع منو روشن کنه، گفتم:

- سیاوش این که نشد، اگه از من بدی دیدی اگه کس دیگری رو زیر سر داری بگو و خلاصم کن... آخه تا کی چشم انتظاری؟

- نه این حرف‌ها نیست راستش مادرم رفته سفر، به شهر زادگاه ما. اونجا دختر­خاله­ام رو برام نامزد کرده، بدون اینكه با من مشورت کنه، انگشتری براش خریده و توی قوم و خویش گفته که اون نامزد منه... من که علاقه­ای به این ازدواج ندارم اما شما از وضع روستای ما بی­خبری، اگه نامزدی رو به‌هم بزنیم خون راه میفته و اون دختر واسه‌ي همیشه سیاه بخت میشه. تازه مادرم با اون بیماری قلبی که داره می­ترسم سکته کنه و کار دستم بده. اینه که به خاطر ترس از این پیش­آمدها سکوت کردم و تسلیم سرنوشت شدم...

گمان می­کردم که بعد از چند وقتی با اون دختره ازدواج می­کنه، اما سیاوش آدم لجبازی بود. یا مردی پای­بند قول و قرار... ماه‌ها گذشت و او و همچنان غصه خورد و دم نزد. وقتی مطمئن شدم خبری نیست، دوباره بهش زنگ زدم:

- چی شد؛ هنوز با دخترخاله‌ي عزیزت ازدواج نکردی؟

خندید، خیلی خندید، به نحوی که نمی­توانست خودش را کنترل کند:

- نه بابا... من با اون جور در نمیام. اصلاً می­دونی من و نرگس مثل خواهر و برادریم. از کوچکی با هم بزرگ شدیم و من نمی­تونم اونو زن آینده­ام بدونم...

- خب پس چرا دل به دریا نمی­زنی و راستش رو به مادرت نمیگی؟

- نمیشه... از قلبش می­ترسم، از طایفه از ده... مگر اینکه پنهونی ازدواج کنیم.

- باشه چه اشکالی داره نباید حتماً ساز و دهل دست بگیریم که ...

این شد که ازدواج کردیم و به بهانه کار شبانه آژانس، سیاوش شب‌ها منزل ما بود و روزها سری به مادرش می‌زد. یکی دو سال گذشت . دلم هوای خونه و زندگی مادرش­رو کرده بود. گه‌گاهی از دور مادرش را می­دیدم، زن مهربان و آرامی بود. دوستش داشتم اما جرأت نمی­کردم پا پیش بذارم تا این­که مادرش رفت مسافرت و من خواهش کردم که یه روز منو ببره تا از نزدیک منزل پدریش رو ببینم. اون روز که بردارش رفته بود کلاس ماشین­نویسی، عصری منو برد توی خونه‌ي پدریش. کمی توی حیاط قدم زدیم و بعد رفتیم داخل اتاق پذیرایی تا ظروف قدیمی را نگاه کنيم گفتم:

- سیا ... سیاوش مادرت دلش نمی‌خواد نوه­اش رو ببینه...؟

- چرا ... اگه بدونه، پر می­گیره، اما افسوس که می­ترسم.

- اجازه بده خودم بهش بگم اصلاً من از اینجا نمیرم تا اون بیاد.

- بچه نشو... حالا کمی اینجاها بگرد تا من برم یه جعبه شیرینی بخرم و بیارم ازت پذیرایی کنم. آخه اولین باره که اومدی خونه‌ي ما، مهمونی... وقتی سیاوش رفت در صدایی کرد و من یک لحظه متوجه شدم که مردی در را به روی من قفل کرد. مسعود را خوب می­شناختم، اما ازترس آبرو جیک نزدم. بعد سیاوش آمد قفل را باز کرد و من به اشاره‌ي او فرار کردم. تا الانم از سیاوش بی­خبرم، حالا تو را به خدا بگین چه اتفاقی افتاده...

حرف‌های کتایون داشت که تمام شد در باز شد و مأمور جوانی وارد شد. پس از ادای احترام پرسید:

- قربان اجازه مي‌دین جسد سیاوش رو به پزشکی قانونی حمل کنن؟

کتایون که خودش را باخته بود، هوار زد:

- سیاوش ... سیاوش من...

و لحظه‌اي بعد بی‌هوش نقش بر زمین شد. افسر نگهبان با ناراحتی به مأموری که در برابرش ایستاده بود گفت:

- حالا وقت این حرف بود؟ بدو آب بیار...

هنوز از مسعود خبری نبود. مأموران منزل پدری او را ترک کردند و اتومبیل­های کلانتری از اطراف متفرق شدند. اما چند مأمور مخفی با لباس شخصی، در اطراف منزل آن‌ها ترددها را همچنان تحت نظر داشتند ساعت از 2 بامداد گذشته بود که زنگ تلفن به صدا درآمد و ربابه گوشی را برداشت:

- الو ... بفرمایید.

- سلام مادر کی اومدی ... منم مسعود.

- ها... تویی مسعود کجا رفتی... این چه بلایی بود؟

- خودش رو با چاقو زد آخه یه دختری­رو آورده بود خونه که داشت اسباب و اثاثیه­ها رو جمع می­کرد. وقتی دیدمش ترس ورم داشت، اون توی دزدی دست داشته، باور می­کنی...؟

- حالا کجایی...؟

- منزل دایی احمد...

- تنهایی؟

- آره؛ یه سر بیا پیش من که دلم خیلی گرفته و حالم اصلاً خوش نیست.

- باشه الان میام...

نیم ساعت بعد کلیدی در قفل چرخید. در حیاط آهسته باز شد و سایه­ای روی پله­ها لغزید. مردی کفش­هایش را از پا بیرون کشید و وارد اتاق نشیمن شد. در تاریکی و سکوت لحظه­ای بی­حرکت ایستاد. کلید برق را زد، بعد چشم گرداند تا مادرش را پیدا کند که یک نفر از پشت مچ دستش را چسبید. برگشت. مأموری بود با لباس مبدل که با دستبند دست‌هایش را به هم گرده زد:

- مادر... مادر...

سایه‌ي مادر پشت سرش ایستاده بود و به محض آنکه مسعود به طرفش چرخید او صورتش را برگرداند تا چشمش به چشمان او نیفتد:

- دیگه نیمخوام ریختت رو ببینم.

- مامان اونه؛ اكون زنه دزد بود و داداش ازش حمایت کرد، نمی­دونم چرا... اما انگاری خودشم توی دزدی دست داشت و با هم شریک بودن.

- سیاوش و دزدی ...؟ برو دهنت رو آب بکش؛ جانی؟ همه‌ي این خونه با دست و بازوی اون بدبخت درست شده بود. فکر می­کنی نمی­دونم دزدی کارکی بود؟

- نه ... کارکسی جز سیاوش و اون زن نبود.

- بچه خودتی ... از قبل می­دونستم که دزدی کار تو بی‌کاره است. ده بار دیدمت و از شرم سرم رو برگردوندم. گفتم آبروت میره گفتم نادونی و بعداً پشیمون میشی...

- یعنی تو خبر داشتی؟

- از سیگار کشیدنت ،از لباس­های رنگارنگ خریدنت، از گردش و تفریح رفتنت که اون زبون بسته از شون خبر نداشت. امّا تو بیکاره بگو این همه پول رو از کجا می­آوردی ؟

- قبول دارم که دزدی کار من بود اما اون  دختره توی خونه‌ي ما چی‌کار می­کرد.

- او زن سیاوش بود، زن عقد کرده، مادر یه بچه است.

- نمی­خواستم بزنمش... باور کن قصد ترسوندنش رو داشتم. زورم که بهش نمی­رسید. پیش آمد، دستم بشکنه...

فردای آن روز مسعود در برابر بازپرس ایستاد و در مقابل این سؤال که چرا دست‌هایت را با خون برادرت آلوده کردی جواب داد:

- سیاوش يه پهلوون بود، یه آدم لوطی مسلک، یه مرد تمام...

- هر جا می­رفت احترامش می­کردن توی سر و همسر، قوم وخویش، دوست و آشنا خیلی احترام داشت. در عوضش من مایه‌ي ریشخند همه‌ي مردم بودم، با کارهای بچگانه­ام واسه‌ي خودم احترامی نذاشته بودم. همین برام شده بود یه عقده... مادر واسه اون اسفند دود می­کرد و منو به خاطر بی­حرمتی‌هایی که بهش کرده بودم نفرین می­کرد. همه‌ي این‌ها توی دلم تلنبار شده بودند و نمی­دانم چطور شد که اون روز با چاقو کشی بروز کردن...

وقتی متهم را از اتاق بازپرسی به زندان هدایت می­کردند، کتایون کنار در ایستاده بود و طفل کوچکش بی­خبر از سرنوشت پدر در خواب نازبود:

- آقای بازپرس انتقام این بچه­رو از اون جنایتکار بگیرین.

و چند قدم آن طرف­تر ربابه ایستاده بود، زنی داغدیده و تنها که حالا حس می­کرد زندگیش را سیلاب حادثه­ای از جای کنده است. از همان فاصله دختری را نگاه می­کرد که عروس در ماتم نشسته پسرش بود و در چهره‌ي کوچک نوه­اش خیره مانده بود. با همان چشم و همان ابرو که سیاوش داشت:

- دخترم منو ببخش! همه چیز فدای نادانی من شد...

کتایون کودک خردسال را به طرف او گرفت و در حالی که داشت بغضش می­ترکید پاسخ داد:

- شاید این سرنوشت ما بود.

ساعت حدود 10 صبح بود و از راهروهای دادسرای تهران، آدم­های بسیاری گذر می­کردند. آدم‌هایی که می­رفتند و مي‌آمدند گه‌گاه به اطرافشان نگاهی می­انداختند. دو زن سیاه‌پوش که به هم نزدیک شده بودند گاه گریه می‌کردند و گاه با محبتی عمیق و ریشه­دار با هم سخن می­گفتند، انگار نمی­دانستند که ریشه­های وجودشان را دست‌های یک ماتم جانکاه به هم پیوند زده است.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دادرسي  | 

تنهايي- 53

 

تنهايي

 

 

در حياط باز بود و اين برايش جاي تعجب داشت آخه جز او کسي کليد نداشت، پس چه کسي در را باز کرده بود؟

- شايد مادر از سفر برگشته… اما نه اون که ديشب تلفن زد و گفت يکي دو روز ديگه کار داره.

- وقتي قدم به حياط گذاشت تعجبش بيشتر شد چون توي ايوان يک جفت کفش زنانه بود و چراغهاي پذيرايي روشن بود:

- سياوش که الان بايد توي آژانس باشه پس اين زن کيه ...؟

بعد انگار برق ازسرش پريده باشد هوار زد:

- دزد ... آي دزد

و يادش آمد که چند دقيقه يه دزد سمج پا پيچ زندگيشون شده، ظرف و ظروف کسر مياد.

انگشتري مادرش نيست. چند تا اسکناس هزاري از پس انداز توي کمد کم شده و ...

- همه اش فکر مي­کردم که اين بايد کار يه زن باشه ... آره ظرف عتقيه جزواسۀ زن براي چه کسي جاذبه داره...؟

- آهسته عرض حياط را طري کرد، بعد کفش هايش را آهسته در آورد بيرون تا سر و صدايي برپا نشود:

- نمي­خوام بو ببره ... بايد حسابش رو بذارم کف دستش...

از پله­ها بالا رفت و در گوشۀ ايوان چشم گرداند. بعد از پشت شيشه­ها به اتاق نظري انداخت سايه­اش هنوز روي ديوار بود، سرک کشيد و درست به او خيره شد از پشت قد و قامت يک زن قوي هيکل و درشت استخوان را نشان مي­داد که با مانتوي مشکي و روسري خاکستري رنگ داشت ظرف و ظروف توي دکور و بالاي طاقچه را يکي يکي بر مي­داشت و نگاه مي­کرد انگار خواسته باشد گلچين کند:

- ببين چه خوش سليقه هم هست با حوصله داره ظرفها رو جدا مي­کنه تا بهترينش رو ببره، ببين چطوري جا خوش کرده انگار تشريف آورده مهموني...

اولش تصميم گرفت وارد اتاق شود مُچ دست او را بگيرد و بکشاندش وسط حياط فرياد بزند که ايها الناس بيابيد و اين دزد بي­شرف را ببينيد اما بعدش پشيمان شد و با خودش گفت:

- اگه گفت من واسۀ دزدي نيمودم چي...؟ اگه هزار جور بهتان بهم بست چي ...؟

اين بود که فکر ديگري به سرش زد کليد را از جيبش در آورد قفل را زد به در و محکم آن را سه قفله کرد وقتي صداي بهم خوردن قفل بلند شد زن که حالا شستش خبردار شده بود، تکاني خورد برگشت و او را که ديد چشمهايش از وحشت گرد شدند:

- خوب افتادي تو تله...

- درو بازکن تورو خدا.

- تا تحويل کلانتري ندمت دست از سرت بر نمي­دارم و بعد اضافه کرد:

- اون مادر بدبخت من نمي­دوني چقدر خوشحال مي­شه اگه وقتي بياد خبردار بشه که دزد انگشتري و عتقيه جاتش افتاده توي دام...

زن جواني بود شايد در حدود 20 ساله با چشم و ابروي مشکي، دماغ بلند و کشيده و لباسهاي شيک و مرتب:

- بد نيست ، با مال مردم لباس اشرافي مي­پوشه..

زن با دست به شيشه کوبيد در را تکان داد و التماس کرد:

- مرد ... وجدان داشته باشد نذار آبروم بره!

- مگه تو آبرو هم داري و ما نمي­دونستيم؟...

و در همي­گير و دار بود که در حياط صدا کرد و زن با خوشحالي به آن طرف نگاهي انداخت مرد که ترسيده بود به گمان آن­که همدست دزد سررسيده باشد به عقب برگشت:

- تويي سياوش... زهره ترک شدم گفتم شريک دزده.

- شريک دزد...؟

- آره توي دامش انداختم،ببين... چه دست و پايي مي­زنه مامان کجاست که بياد وکلي خوشحال بشه.

در دست­هاي سياوش که مردي قوي­هيکل و فوق­العاده بلند قامت بود که جعبۀ شيريني بود که آن را گذاشت لبۀ ايوان:

- نه ديوونه... اين دزدنيست.

- پس کيه... چطوري آمده توي خونه وقتي رسيدم در باز بود و اون داشت همه جا را زيرو رو مي­کرد...

سياوش کليدي را از جيبتش در آورد قتل را باز کرد و زن مثل پرونده­اي که از قفس آزاد شده باشد نفس راحتي کشيد و خنده­اي کرد کفش­هايش را پوشيد تا از خانه خارج شود:

- کجا ... تکون نخور که هر چه ديدي از چشم خودت ديدي.

- بذار بره مسعود...

- نميذارم داداش... اگه شاهرگم بره نمي­ذارم.

- گفتم فضولي نکن و بکش کنار.

بعد با قدرت بازو مسعود را کنار زد تا راه را براي زن جوان باز کند:

- زود باش فرار کن!

و او که از دام جسته بود به سرعت عرض حياط را طي کرد اما مسعود مثل برق به طرفش دويد تا دوباره به چنگش آورد که پنجه­هاي محکم سياوش به او اجازۀ حرکت ندادند:

- بذار برم...

- نه ... نميشه.

سياوش گفت:

- بذار اون زن بره...

- آخه اون کي بود؟

- به تو مربوط نيست...

صورت مسعود از خشم کبود شده بود. مردمک چشمانش تکان تکان مي­خوردند و پاهايش آشکار مي­لرزيد:

- پس همۀ دزدي­ها و دغلي­هاي اين خوته زير سرِ تو بوده ... من که باور نميشه...

- چي ميگي...؟ چرا عقل از سرت پريده؟

- پس بيخودي نبود که مي­گفتيم دزد از خودش جاي پا نميذاره چون با دست­هاي جنابعالي مياد و ميره...

سياوش او را با اين حرف­ها مشغول کرده بود و زن در همين فرصت دوباره از دست مسعود در رفت و خودش را به کوچه رساند تا مسعود به خودش آمد، حالا خيلي دور شده بود و داشت وارد خيابان مي­شد که با شتاب خودش را به او رساند:

- صبر کن ببينم... کجا با اين عجله...

اما زن جوابش را نداد و راهش را کشيد، مسعود راه را بر او بسته بود که دو باره برادرش سر رسيد:

- چرا ميخواي شر به پاکني الان مردم جمع ميشن و باعث...

- باعث چي...؟ باعث ميشن که سرکار رسوا بشي آره؟

سياوش ديگر اجازه نداد حرف به درازا کشيده شود مچ دست مسعود را گرفت او را به طرف حياط کشيد و در را محکم به هم کوبيد، زن حالا فرار کرده بود و مسعود مثل اين­که مرغي از قفس پر گرفته باشد بي­تابي مي­کرد:

- توي اين خونه ... هيچ معلوم نيست چي مي­گذره...؟

در صورت سياوش عرق شرم نشسته بود و بر لبهايش مُهرِ سکوت... اين را بردارد کوچک خيلي خوب فهميده بود ، اما نمي­توانست جلوي خودش را بگيرد:

- سعي کن خودت رو کنترل کني...

- تا تو هم هر کاري خواستي توي اين خونه بکني؟

- چه کاري... حرف دهنت رو بفهم...

- يه زن نامحرم... اونم وقتي که هيچ کس نيست ديگه واسۀ ما آبرويي نمي­مونه...

سياوش خودش را کنترل کرده، برخلاف هميشه، آن روز خيلي خويشتن­داري به خرج داد اما مسعود دست بردار نبود:

- بيا تو... سر و صدا نکن همسايه­ها جمع ميشن.

- اصلاً مي­خوام جمع بشن بايد تورو سکۀ يه پول کنم.

صدايي سکوت را شکست، مسعود با دست جلوي صورتش را پوشانده بود:

- حالا منو مي­زني...

- اگه بيشتر از اين­ها فضولي کني واي به حالت...

- بي­غيرت...

مسعود خودش را به خانه رساند، گوشه­اي کز کرد و صداي هق هق گريه­اش همه­جا را پر کرد و اين دل برادر بزرگ را جداً به درد آورده بود، به همين خاطر کفش­هايش را درآورد، رفت بالاي سرش ايستاد و با دست موهاي سرش را نوازش کرد و او را بوسيد:

- گريه نکن... هر  چي بود گذشت و همه چي تموم شد...

- هنوز اين حرف را تمام نکرده بود که صداي فريادش همه­جا را پُر کرد:

- واي ... سوختم... جگرم آتيش گرفت.

و بعد در حالي که نقش بر زمين مي­شد به برادرش نگاهي انداخت.

- تو ... باور نمي­کردم.

ديوار برابرش از خون شتک زده رنگارنگ بود و پيراهن سفيد رنگ و اتو خورده­اش حالا داشت کم کم گلي رنگ مي­شد مسعود با آن پيشاني کوتاه و موهاي پريشان مثل مجسمه­اي در کنارش مات و مبهوت مانده بود کنار دستش کارد دسته مشکي که روي تيغه­اش نقش يک گوزن داشت در پرتو نور چراغ مي­درخشيد روي تيغه جا به جا لکه­هاي تازۀ خون در حرکت بودند...

لحظه­ها به کندي مي­گذشتند و چهرۀ برادرداشت کم کم رنگ مي­باخت وقتي مسعود به خودش آمد دنيا برايش تيره و تار بود:

- اين چه کاري بود که کردم؟

دست­هاي سياوش داشتند سرد مي­شدند و خون راه نفسش را مي­بست:

- سيا... سياجان... سياوش.

پتويي را که کنارش پهن بود برداشت او را در پتو پيچيد و سعي کرد بلندش کند اما قامت پهلواني سياوش که چون درخت ستبري بود سنگين­تر از اين حرفها بود که مسعود با آن جُثۀ ضعيفش بتواند به کوچه برساندش به همين خاطر و با پاي برهنه دويد سرِ کوچه و فرياد زد:

- به دادم برسيد... به فريادم برسيد.

هيچ کس جواب او را نداد . کسي نبود، يا صداي همهمۀ اتومبيل­ها مانع از آن مي­شد که صداي فريادش به گوش کسي برسد، داشت دير مي­شد و او اين را به خوبي حس مي­کرد تا اين­که وانت­بار قراضه­اي از راه رسيد راننده مرد چاق و کوتاه قدي بود:

- فدات شم ... به دادم برس...

- چي شده؟

- برادرم داره از دستم ميره، دستت رو مي­بوسم.

و او که مرد مهرباني به نظر مي­سيد اتومبيل را رها کرد و پريد وسط حياط سياوش را که داشت از حال مي­رفت بغل زدند و گذاشتند عقب ماشين تخت گاز رفتند تا فلکه سوم تهران­پارس، بيمارستان شلوغ بود. اما با ديدن وضع مريض همه راه را باز کردند تا او را به اطاق عمل برسانند زياد طول نکشيد، وضع بحراني سياوش همه را نگران کرده بود و مسعود حالا ديگر چيزي حس نمي­کرد...

در اتاق انتظار پرنده هم پر نمي­زد، اما آن سوي اين درهاي سر بي­رنگ غوغاي پرستاران و پزشکاني که درتلاش براي نجات يک انسان بودند. دنياي ديگري داشت، مردي در امواج مرگ و زندگي دست و پا مي­زد، مردي که تا ساعتي پيش خاطرش پر از عطر آروزها بود، انساني که کار مي­کرد، خستگي نمي­شناخت و دستهاي دوستيش قرص و محکوم بودند... مسعود با مشت به پيشاني خودش کوبيد، کسي يا و ياور او نبود. هيچ کس باور نمي­کرد که دستهاي فاجعه به اين راحتي آرامش او را به هم ريخته باشد:

- شما برادرش هستي...؟

سرش را بلند کرد پرستار جواني را ديد که در آستانۀ در ايستاده بود و هنوز لباس سبز جراحي را از تن خارج نکرده بود، مسعود در خطوط چهرۀ او دنبال يک جاي پاي شادي­بخش مي­گذشت و اما اثري نمي­يافت. مسعود شهامت آن را نداشت که لب واکند و بپرسد:

- برادرم چي شد...؟

سکوت سرد و سنگيني روي سرش سايه انداخته بود ، آب دهانش خشک شده بود، به سختي برخودش مسلط شد و جواب داد:

- بله خانم ... برادرش هستم از ترس دارم...

- باور کنيد، دکتر... هر کاري که ازدستش بر مي­آمد کرد اما...

- اما چي... بالاخره چي شد؟

- چاقو دست خورده بود به يکي از رگهاي حساس قلب، خونريزي داخلي قفسۀ سينه...

مرد جوان ناله­اي کرد و از وحشت روي پاهايش جابجا شد:

- الان کجاست؟ مي­خوام ببينمش.

- شرمنده­ام ، قسمتش اين بود که ... هر کس يه روزي بايد...

هنوز اين جلمه تمام نشده بود که درهاي اتاق عمل باز شد و سياوش را که بي­حرکت روي تخت افتاده بود خارج کردند. سرماي مرگ پوست تنش را محاصره کرده بود پيکر اين پهلوان خون­گرم، حالا يخ زده وبي­حرکت روي تخت افتاده بود:

- تو رفتي سيا... تو رفتي و منو تنها گذاشتي...

صداي گريه و زاري او اتاق را پر کرد، سياوش را بردند و او لحظاتي چند مرغ پرکنده­اي دور خودش چرخيد:

- بيا اين سيگار رو بگير يه پُک بزن سبکت مي­کنه...

- مسعود به پشت سرش نگاهي انداخت يک مأمور انتظامي بود:

- خب کي بردارت رو زد...؟ پرونده داره يا نه ...

آب دهان مسعود خشک شد به زحمت خودش را کنترل کرد:

- ها ... داداشم بود.

- مي­دونم کي زدش.

- شکايت کردين يا نه ؟...

- نمي­دونم...

مأمور حس کرد که او گيج  و پريشان است به همين خاطر زياد سر به سرش نگذاشت. تلفن را برداشت تا کلانتري محل را در جريان بگذارد:

- الو... جناب سروان اينجا يه قتل داريم بيمارستان ... يه جوون که با چاقو...

و بعد از لحظاتي ادامه داد:

- آره برادرش اينجاست اما بچه ساله و چيزي نمي­دونه آدرس...؟ اجازه بدين الان آدرس منزلش­رو بپرسم چند لحظه گوشي خدمتتون...

و به طرف مسعود برگشت و پرسيد:

- آدرس شما کجاست... دعوا کجا اتفاق افتاد...؟

کسي جواب او را نداد مأمور چشم گرداند اما از او اثري نبود:

کجا رفتي ... پسر جون بيا ببينم...

چند لحظه­اي دور و برش را نگاه کرد و چون اثري از او پيدا نکرد گفت:

- قربان نمي­دون کجا رفته همين­جا بود شايد توي پروندۀ اورپانس يا توي بخش جراحي آدرسي ازش داشته باشن.

پس از بررسي­هاي مقدماتي موضوع قتل عمدي سياوش 25 ساله را به دادسراي تهران گزارش کردند و بازپرس ويژه قتل عمد ساعتي بعد در بيمارستان وضع ظاهري جسد را معاينه کرد و آن گاه براي کشف حقيقت به پروندۀ باليني وي مراجعه نمودند شايد آدرس منزل او يا محل جنايت را پيدا کنند که متأسفانه جز نام وي و برادرش نکتۀ ديگري در آن­جا نوشته نشده بود اما در آخرين اقدام لباس­هاي مقتول را در بخش اورژانس يافتند که در بازرسي از جيب شلورا او دفترچه­اي يافتند که آدرس منزل وي در آن­جا نوشته شده بود:

تهران – فلکه چهارم تهران­پارس، خيابان 126 شرقي...

در مراجعه به يک کوچه شلوغ که پر از اتومبيل و ازدحام آدم­ها بود بازپرس  و مأمورين به منزل سياوش مراجعه کردند و زنگ در را زدند اما کسي در را به رويشان نگشود ناچارمأموري از پشت­بام همسايه وارد حياط شد و در را باز کرد از حياط کوچک خانه که پر از گل و درخت بود گذر کردند. درهاي ورودي همه چهار طاق باز بودند کف اتاق نشيمن و ديوارهاي اطراف آن را لکه­هاي خون تازه پر کرده بود و چاقوي خون­آلودي روي پتو افتاده بود...

هنوز بازرسي تمام نشده بود که مأموري وارد شد:

- آقاي بازپرس اين خانم انگار مادرش باشه، الان از سفر برگشته...

ربابه زني 50 ساله بود که بي­خبر از ماجرا با ساک و بار و بنديلش داشت از سفر بر مي­گشت:

- چي شده سرکار اتفاقي افتاده؟

- دعوا شده خانوم چيز مهمي نيست.

در حال صحبت بودند که چشم زن به لکه­هاي خون افتاد و مثل تخته شکسته­اي نقش زمين شد:

- واي بچه­هام خداي من.

- چيزي نيست بچه شما الان در بيمارستان بستريه نگران نباش بگو سياوش چند سالشه و کجا کار مي­کنه؟

- حدود 25 سال داره و توي آژانس کار مي­کنه.

- زن و بچه­هايش کجا هستن؟

- زن ... هنوز زن برايش نگرفتن.

افسر گشت شناسنامه­اي را که در دست داشت ورق زد و گفت:

- ايشان هم زن داره هم بچه... اسمش کتايونه.

- نه قربان شايد شناسنامه اشتباهي باشه مال کس ديگريه.

- اين شناسنامه خودش اينم شناسنامۀ زن و بچه­اش ... که از داخل کمد لوازمش پيدا کرديم.

اما د اخل مدارک شخصي سياوش آدرس منزل او را در جاي ديگري يافتند:

خيابان مدائن، کوچه سروستان، پلاک...

- پسرت با شما زندگي مي­کنه؟

- بله، جاي ديگري نداره، الان پنج ساله که شوهرم تصادف کرده و عمرش­رو داده به شما توي اين همه سال سياوش با زندگي ماهارو به دوش کشيده، همه اين خونه و لوازم رو با هزار بدبختي جور کرده.

- کجا کارمي­کنه؟

- عرض کردم رانندۀ آژانسه، شبها تا صبح همه­اش کار مي­کنه فقط صبح­ها يکي دو ساعت ميادخونه و خستگي مي­گيره...

- براش زن نگرفتي؟

- نه ... دختر خاله­اش را براش نامزد کردم اما اون پا مي­کنه ميکه حالا زوده... حالا وقتش نيست.

- اون يکي پسرت ( مسعود) کجا کار مي­کنه؟

- کار بخصوصي ندارد ميره کلاس ماشين­نويسي.

ربابه باور نمي­کرد که پسرش زن گرفته باشد . مي­گفت شايد اشتباه شده حتي شناسنامۀ پسرش و زن و بچه­اش را ديد اما باز هم نخواست قبول کند مأموران در پي مسعود بودند، چرا از بيمارستان و ازبرابر مأمور فرار کرده بود. انتظار داشتند خانه باشد اما آن­جا هم خبري از او نبود همسايه­ها هم خبري از ماجراي درگيري نداشتند چاقوي خون­آلود طبق گفتۀ ربابه چاقوي آشپزخانۀ خودشان بود و کسي آن را از بيرون نياورده بود پس دعوا يک دعواي داخلي به نظر مي­رسيد...

اکيپي از مأمورين کلانتري منزل دوست و آشناي مسعود و هر جا را که احتمال مي­رفت پنهان شده باشد، براي يافتن او پشت سرگذاشتند و به دنبال آن راهي منزل کتايون همسر پنهاني سياوش شدند و زنگ در را زدند لحظاتي بعد که در بازشد، زن جواني را ديدند که پشت درايستاده بود، زني با رنگ و روي پريده که کودکي را در آغوش مي­فشرد:

- شما کتايون هستي؟

- نه شايد اشتباه گرفتين.

- اما عکس روي اين شناسنامه درست شبيه شماست، ملاحظه بفرماييد.

زن به شناسنامه عکس­داري که مأمور در برابرش گرفته بود نگاهي انداخت و ادامه داد:

- عرض کردم که اشتباه شده.

- مگر شما خانم سياوش نيستي؟

- نه آقا من خانم ايشان نيستم.

مأمور اصرار داشت که ثابت کند او کتايون است و آن زن انکار مي­کرد که صداي پيرزني کلام او را قطع کرد:

- دختر چرا مي­ترسي؟ مگه خلاف کردي... سرکار حق با شماست ايشان خانم آقا سياوش هستند بذار اگر اين عمل جراحي داره زندونش رو به پاي من بنويسن...

- چرا ؟ خانم آخه مگه خلافي شده که...

- نه به خاطر خانواده­اش به خاطر همين وضعي که مي­بيني مي­ترسي هر روز شکايت  و شکايت­بازي راه بيفته... به خاطر آبروش کتايون داره پرده­پوشي مي­کنه...

- اما حالا جاي پنهان کاري نيست اتفاق مهمي اتفاده تشريف بيارين کلانتري...

زن جوان را با اتومبيل کشت به کلانتري هدايت کردند افسر نگهبان آنجا از او تحقيق کرد:

- چطور شد که با اون ازدواج کردي، چرا مي­ترسي رازت بر ملا بشه؟

سکوت من فقط به خاطر شوهرمه... سياوش در آژانسي که پدرم صاحب او نه کار مي­کرد و بيشتر روزها منو از شرکت محل کارم به خونه بر مي­گرداند همين باعث آشنايي ما شده به هم علاقه­مند شديم پدرم مي­گفت اون پسر زرنگ و درستکاريه مي­تونه مرد ايده­آلي باشه و با ازدواج ما موافقت کرد. سياوش هم قول داد وقتي مادرش از سفر برگشت باهاش صحبت کنه و اونو بفرسته براي خواستگاري اما چند وقت بعد متوجه شدم وقتي منو مي­بينه سرش رو برمي­گردونه. بابام مي­گفت پشت سر هم سيگار مي­کشه و غصه مي­خوره، حتي حاضر نشده بود سرويس من بشه و منو ازشرکت بياره خونه چند وقتي گذشت و آخر سر به روزبهش تلفن زدم و ارزش خواستم که وضع منو روشن کنه گفتم:

- سياوش اين که نشد اگه از من بدي ديدي اگه کس ديگري رو زير سر داري بگو و خلاصم کن... آخه تا کي چشم انتظاري؟

- نه اين حرفها نيست راستش مادرم رفته سفر، به شهر زادگاه ما اونجا دختر­خاله­ام رو برام نامزد کرده، بدون اين­که با من مشورت کنه انگشتري براش خريده و توي قوم و خويش گفته که اون نامزد منه... من که علاقه­اي به اين ازدواج ندارم اما شما از وضع روستاي ما بي­خبري اگه نامزدي رو بهم بزنيم خون راه ميفته و اون دختر واسۀ هميشه سياه بخت ميشه تازه مادرم با اون بيماري قلبي که داره مي­ترسم سکته کنه و کاردستم بده اينه که به خاطر ترس از اين پيش­آمدها سکوت کردم و تسليم سرنوشت شدم...

گمان مي­کردم که بعد از چند وقتي با اون دختره ازدواج مي­کنه اما سياوش آدم لجبازي بود. يا مردي پاي­بند قول و قرار... ماهها گذشت و او و همچنان غصه خورد و دم نزد وقتي مطمئن شدم خبري نيست دوباره بهش زنگ زدم:

- چي شد هنوز با دخترخالۀ عزيزت ازدواج نکردي؟

- خنديد خيلي خنديد به نحوي که نمي­توانست خودش را کنترل کند:

- نه بابا... من با اون جو در نميام اصلاً مي­دوني من و نرگس مثل خواهر و برادريم از کوچکي با هم بزرگ شديم و من نمي­تونم اونو زن آينده­ام بدونم...

- خب پس چرا دل به دريا نمي­زني و راستش رو به مادرت نميگي؟

- نميشه... از قلبش مي­ترسم، از طايفه از ده... مگر اين­که پنهوني ازدواج کنيم.

- باشه چه اشکالي داره نبايد حتماً ساز و دهل دست بگيريم که ...

اين شد که ازدواج کرديم و به بهانه کار شبانه آژانس ، سياوش شبها منزل ما بود و روزها سري به مادرش مي­زد. يکي دو سال گذشت . دلم هواي خونه و زندگي مادرش­رو کرده بود . گهگاهي از دو مادرش را مي­ديم زن مهربان و آرامي بود. دوستش داشتم ام جرأت نمي­کردم پا پيش بذارم تا اين­که مادرش رفت مسافرت ومن خواهش کردم که يه روز منو ببره تا از نزديک منزل پذريش روببينم و اون روز که بردارش رفته بود کلاس ماشين­نويسي عصري منو برد توي خونۀ پدريش کمي توي حياط قدم زديم و بعد رفتيم داخل اتاق پذيرايي تا ظروف قديمي را نگاه کنم گفتم:

- سيا ... سياوش مادرت دلش نميخواد نوه­اش رو ببينه...؟

- چرا ... اگه بدون پرمي­گيره... اما افسوي که مي­ترسم.

- اجازه بده خودم بهش بگشم اصلاً من از ايجا نميرم تا اون بياد.

- بچه نشود... حالا کمي اينجاها بگرد تا من برم يه جعبه شيريني بخرم و بيارم ازت پذيرايي کنم آخه اولين باره که اومدي خونۀ ما مهموني... وقتي سياوش رفت در صدايي کرد و من يک لحظه متوجه شدم که مردي در را به روي من قفل کرد مسعود را خوب مي­شناختم اما ازترس آبرو جيک نزدم. بعد سياوش آمد قفل را بازد کرد و من به اشارۀ او فرار کردم تا الانم از سياوش بي­خبرم حالا تور ا به خدا بگين چه اتفاقي افتاده...

حرفهاي کتايون داشت ته مي­کشيد که در باز شد و مأمور جواني وارد شد و پس از اداي احترام پرسيد:

- قربان اجازه مدين جسد سياوش رو به پزشکي قانوني حمل کنن؟

کتايون که خودش را باخته بود هوار زد:

- سياوش ... سياوش من...

و چون ديگر توان حرف زدن نداشت بيهوش نقش بر زمين شد و افسر نگهبان با ناراحتي به مأموري که در برابرش ايستاده بود گفت:

- حالا وقت اين حرف بود؟ بدو آب بيار...

هنوز از مسعود خبري نبود مأموران منزل پدري او را ترک کردند و اتومبيل­هاي کلانتري از اطراف متفرق شدند اما چند مأمور مخفي  و با لباس شخصي در اطراف، ترددها را همچنان تحت نظر داشت ساعت از 2 بامداد گذشته بود که زنگ تلفن به صدا درآمد و ربابه گوشي را برداشت:

- الو ... بفرماييد.

- سلام مادر کي اومدي ... منم مسعود.

- ها... تويي مسعود کجا رفتي... اين چه بلايي بود؟

- خودش رو با چاقو زد آخه يه دختري­رو آورده بود خونه که داشت اسباب و اثاثيه­ها رو جمع مي­کرد وقتي ديدمتش ترس ورم داشت اون توي دزدي دست داشته باور مي­کني...؟

- حالا کجايي ...؟

- منزل دايي احمد...

- تنهايي ؟

- آره تنهاي يه سر بيا پيش من که دلم خيلي گرفته و حالم اصلاً خوش نيست.

- باشه الان ميام...

نيم ساعت بعد کليدي در قفل چرخيد در حياط آهسته باز شد و سايه­اي روي پله­ها لغزيد مردي کفش­هايش را از پا بيرون کشيد و وارد اتاق نشيمن شد در تاريکي و سکوت لحظه­اي بي­حرکت ايستاد کليد برق را زد بعد چشم گرداند تا مادرش را پيدا کند که يک نفر از پشت مچ دستش را چسبيد، برگشت،مأموري بود با لباس مبدل که با دستبند دستهايش را به هم گرده زد:

- مادر... مادر...

سايۀ مادر پشت سرش ايستاده بود و به محض آن­که مسعود به طرفش چرخيد او صورتش را برگرداند تا چشمش به چشمان او نيفتد:

- ديگه نيمخوام ريختت رو ببينم.

- مامان اونه زنه ديه دزد بودودادش ازش حمايت کرد نمي­دونم چرا...اما انگاري خودشم توي دزدي دست داشت و با هم شريک بودن.

- سياوش و دزدي ...؟ برو دهنت رو آب بکش جاني؟ همۀ اين خونه با دست و بازوي اون بدبخت درست شده بود. فکر مي­کني نمي­دونم دزدي کارکي بود؟

- نه ... کارکسي جز سياوش و اون زن نبود.

- بچه خودتي ... از قبل مي­دونستم که دزدي کار تو بيکاره است ده بار ديدمت و ازشرم سرم رو برگردوندم. گفتم آبروت ميره گفتم نادوني و بعداً پشيموني ميشي...

- يعني تو خبر داشتي؟

- از سيگار کشيدنت از لباس­هاي رنگارنگ خريدنت از گردش و تفريح رفتنت که اون زبون بسته از شون خبر نداشت امّا تو بيکاره بگو اين همه پول رو از کجا مي­آوردي ؟

- قبول دارم که دزدي کار من بود اما اون  دختره توي خونۀ ما چيکار مي­کرد.

- او زن سياوش بود، زن عقد کرده ، مادر يه بچه است.

- نمي­خواستم بزنمش... باور کن قصد ترسوندنش رو داشتم زورم که بهش نمي­رسيد پيش آمد دستم بشکنه...

فرداي آن روز مسعود در برابر بازپرس ايستاد و در مقابل اين سؤال که چرا دستهايت را با خون برادرت آلوده کردي جواب داد:

- سياوش به پهلوون بود يه آدم لوطي مسلک يه مرد تمام...

- هر جا مي­رفت احترامش مي­کردن توي سر و همسر، قوم وخويش، دوست و آشنا خيلي احترام داشت در عوضش من مايۀ ريشخند همۀ مردم بودم با کارهاي بچگانه­ام واسۀ خودم احترامي نذاشته بودم و همين برام شده بود يه عقده... مادر واسه اون اسفند درد مي­کرد و منو به خاطر بي­حرمتيتهايي که بهش کرده بودم نفرين مي­کرد، همۀ اينها توي دلم تلنبار شده بودند و نمي­دانم چطور شد که اون روز با چاقو کشي بروز کردن...

وقتي متهم را از اتاق بازپرسي به زندان هدايت مي­کردند، کتايون کنار در ايستاده بود و طفل کوچکش بي­خبر از سرنوشت پدر در خواب نازبود:

- آقاي بازپرس انتقام اين بچه­رو از او جنايتکار بگيرين.

و چند قدم آن طرف­تر ربابه ايستاده بود زني داغديده و تنها که حالا حس مي­کرد زندگيش را سيلاب حادثه­اي از جاي کنده است و از همان فاصله دختري را نگاه مي­کرد که عروس در ماتم نشسته پسرش بود و در چهرۀ کوچک نوه­اش خيره مانده بود. با همان چشم و همان ابرو که سياوش داشت:

- دخترم منو ببخش! همه چيز فداي ناداني من شد...

کتايون کودک خردسال را به طرف اوا گرفت و در حالي که داشت بغضش مي­ترکيد پاسخ داد:

- شايد اين سرنوشت ما بود.

ساعت حدود 10 صبح بود و از راهروهاي دادسراي تهران آدم­هاي بسياري گذرمي­کردند آدمهايي که مي­رفتند و گهگاه به اطرافشان نگاهي مي­انداختند. دو زن سياه پوش که به هم نزديک شده بودن گاه گريه مي­کردند و گاه با محبتي عميق و ريشه­دار با هم سخن مي­گفتند انگار نمي­دانستند که ريشه­هاي وجودشان را دستهاي يک ماتم جانکاه به هم پيونده زده است.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دادرسي  | 

گل مرداب-52

 

 

گل مرداب

فاطمه مقدسي

 

بچه سال به نظر مي‌رسيد، اما نمي‌توانستم بي‌تفاوت از او بگذرم. كنجكاو شده بودم آخر اين دختر با اين سن و سال؟!. هر چند ديگر بعيد نيست تو اين دوره زمانه. همه جور آدم پيدا مي‌شود حتي در اين سن دزد و قاچاقچي، معتاد حتي قاتل باشند، اما جالب اينجا بود كه وقتي از مسئول آنجا پرسيدم كدام يكي از اين خلافها را مرتكب شده همه را رد كردند. گفتند؛ هيچ كدام از اينها نيست. آمدم بپرسم رابطة نام....... كه وسط حرفم پريد و گفت: نه آقاي خبرنگار اينها كه گفتيد نيست. پس..... ميان كلامم با تندخويي گفت به جاي اينكه اينجا بايستي سئوال و پرسش كنيد، ببين اگر خودش راضي به گفتگو هست با او حرف بزن تا اين حس كنجكاويت تو را رها كند.

و بعد سراغ متهماني رفت كه خيلي وقت بود آنجا بودند.

قصد كردم كه با او يك گزارشي داشته باشم، اما احساس مي‌كردم او به سئوالاتم پاسخ نخواهد داد. من از اتاق بيرون آمدم دختر متهم كه دستبند به دست منتظر بود تا سروان او را احضار كند، به من نگاهي انداخت و با خنده‌اي شيطنت‌آميز گفت: سلام آقا؛ شما خبرنگار هستيد. من با تعجب گفتم بله !! – شما براي كدام مجله يا روزنامه گزارشهايتان را چاپ مي‌كنيد. آيا عكس من هم چاپ مي‌شود.

در حرفهايش شوق خاصي بود، برايم عجيب بود تا به حال گفتگوهايي كه داشتم با متهمين چنين برخورد راحت و آزادي نداشتند. به اوگفتم حاضريد با  مجله "همراز من، بشنو" سخني داشته باشيد. با كمال رقبت پذيرفت و استقبال كرد. هردو رفتيم روي نيمكت راهرو نشستيم و پرسيدم: چگونه  موافق هستيد؟ تك تك سؤال كنم، يا اينكه خودت مي خواهي از اول شروع كني كه چه شد اينجا با دستبند هستيد و كار خلاف تو چه بوده؟

شقايق كه منتظر بود كه زودتر شروع به صحبت كند آهي كشيد و گفت ماجرا از آنجايي آغاز شد كه..................

*****

آسمان مهتابي بود، باد ملايمي مي‌وزيد. و من، كنار پنجره نشسته، شايد پيامي از آسمانها به گوش برسد، نويد خوش و خرم، خبري از پدر و يا كمي محبت او.

پدر مي‌آمد ومي رفت معاملات كلان كلاني مي‌كرد، وتا اشاره مي‌كردم؛ همه چيزبرايم مهيا بود.اما دريغ از ذره‌اي دست محبت كه برسرم  كشيده شود. عشق به پدرم ذره ذره داشت تبديل مي‌شد به نفرت و كينه و از اين بابت مي‌ترسيدم كه باعث شود به جاي دلتنگي، و عشق به او؛ آرزوي سقوطش را كنم. تا بلكه بنشيند گوشة زندان تا به ملاقاتش بروم.

با هر رفت و آمد پدر به ايران، و با نگاهي خسته و كوتاه به من، سوغاتهاي جوراجور را هديه مي‌كند؛ و باز برايم جالب، و آخر سر تكراري، كسل كننده. بازاوايل برايم جذابيتي داشتند. اما ديگر آن هيجان ازديدن آنهمه كادوهاي ‌مختلف، بيشتر دلتنگم مي‌كرد. مادرم كه بدون تكليف‌تر ازمن بود. در اين اوضاع آشفته تازه به فكر ازدواج ديگر افتاده. بعضي وقتها رفتار و حركات بزرگترها را نمي‌شود پيش بيني كرد، يادم مي‌آيدآنها همديگر را خيلي دوست داشتن، اما آخرش نفهيمدم آنها عاشق هم بودند يا سايه هم را با تير مي‌زدند.  احسان برادر بزرگم رفت پي زندگي خودش حالا با بدو خوب زنش هر طوري هست دارد مي‌سازد، «بهترازاين نمي‌شود توقع ‌داشت. وقتي در سن نوزده سالگي زن بگيري، زنت هم پانزده ساله باشد» مي‌دانم مادر سعي كرده كه محبت خودش را نثار ما كند، مادر بزرگم راست مي‌گويد تا كه، بايد مادرم مطلقه بماند و به پاي من و فرشيد بسوزد. هر چند مي‌دانم كه پدر هنوز مادرم را دوست دارد. مادرم مي‌گويد:  پدرت بيشتر ازهر چيز عاشق كارش است تا بچه هايش.

مثل روزهاي گذشته پيش يكي از همكلاسهاي قديمي مي روم، اواز من دو سال بزرگتر است، به خاطر وضعيت مالي بدي كه خانواده اش داشت دو سال ترك  تحصيل مي‌كند و وقتي پدرش آتليه عكاسي، را اجاره مي‌كند. مينا نيز در كنار پدرش آموزش فيلم برداري مي‌بيند و بعد از گرفتن ديپلم هم پاي پدرش كار مي‌كند، من هم اكثر مواقع به بهانه‌هاي مختلف خانه شان مي‌رفتم، علت اين همه رفتنم را نمي‌دانستم ولي وقتي وارد خانة شيك و تميز (هرچندكوچك؛) مي‌گذاشتم بوي محبت و صميميت آن مرا مي‌گرفت و يك طوري دلم را به سوي آنجا مي‌كشاند. مادر مينا زني مهربان و خوش برخوردي است، بوي عطر غذا يش تمام خانه را مي‌گرفت، ولي متاسفانه آسم دارد. چندين بار از مادرم خواسته بودم كه بيايد و با مريم خانم آشنا شود تا شايد مثل من دل مادرم باز شود. اما هيچ وقت قبول نمي‌كرد. فقط زماني كه آتليه‌و از نزديك با پدرمينا آشنا شده بود. و مينا هم كمتر از من به خانه مان مي‌آمد، اورا هم ديده بود.

*****

اتفاقي كه آن روز افتاد، حماقتي بيش نبود.

از آنجايي شروع شد كه خانواده اي بسيار پول دار براي سفارش فيلم برداري و عكاسي آمدند به پدر مينا سفارش دادند حتما دو دوربين باشد و عكسها نيز روي بوم انداخته شود. پدرمينا خيلي خوشحال بود اين سفارش به اين پرباري تا به حال نداشته بود. با اينكه كارمند به اندازه نياز آنها نداشت براي اين كه اين سفارش را از دست ندهد. دو نفر را استخدام كارش كرد. و دوربين كاربرد تر اجاره كرد، وقتي حساب كرد هزينه اين مراسم براي عكاسي و فيلم برداري با ميكس وCD، سه ميليون و پانصد هزار تومان برايشان تمام مي‌شود، زن و شوهري كه آنجا بودند وقتي قيمت حساب شده را شنيدن تعجب كردند. و سريع پذيرفتند و اعتراف كردند نسبت به جاهاي ديگر خيلي مناسبتر حساب كرده. بيانه اي به مبلغ يك ميليون تومان دادند. و رفتند.   

آن روز خودم آنجا بودم، كه آقاي حميدي با شوق به من گفت: دختر! چه پاقدمي‌داشتي !...

خلاصه آقاي حميد ي دو شاگرد براي خودش دست به كار مي‌كند و تمام امكانات لازم را آماده مي‌كند. بهترين فرصت براي سرمايه گذاشتند براي مغازه بود. با حقوقي كه به دو شاگرد و كرايه دوربين تهيه شده سر جمع كه حساب كرد يك ميليون و نيم برايش مي ماند. شادي قشنگي در چشمانش درخشيد. آن هيجان و شوق برقي به چشمانش انداخته بود كه من با ديدن آن صورت بشاش، همان احساس درونم نقش بست بااينكه ما هيچ وقت مشكل مالي نداشتيم، البته هميشه پدرم مي ناليد از خراب بودن بازار اما وقتي من مقايسه مي‌كردم با زندگي آقاي حميدي مي فهميدم زندگي ما از روي طمع و حرص بيشتر سرچشمه مي‌گيرد.

مراسم جشن به خوبي؛ آن طور كه خود حميدي مي خواست كارش را به نحو احسن ارائه دهد برگزار شد، در آنجا كه بودم، فخر فروشي يكي از بستگان داماد را ديدم كه با يك افتخاري دارد مي‌گويد هزينه عروسي سربه سي‌ميليون زد لباس‌ عروس نهصد هزار تومان ‌تمام ‌شد، غذا....... و....... البته با آن همه اصرافي كه كرده بودند مشخص بود هزينه نزديك به سي ميليون سر بزند.

آقاي‌ حميدي گفته بود براي آماده شدن فيلم وبومهاي نقاشي عكسها سه ماه ديگرآماده‌ مي‌شود.

وقتي زمان تحويل آن شده بود. آنها نيامدن امانتيها را ببرند و مابقي حسابشان را تسويه كنند.

بدهكاري آقاي حميدي هم داشت كم كم او را اذيت مي‌كرد. بيشتر ساعات در آتليه، بودم تابستان بودو بيكاري و سعي مي‌كردم دم دست مينا باشم كه اگر كاري پيش آمد من هم انجام بدهم. تا اينكه زنگ زد به آنها گفت: چرا نمي‌آييد اينها را ببريد. آنها گفتند ديگر به آن فيلمها احتياجي نداريم. آقاي حميدي با ناراحتي گفت: به من مربوط نيست چه بخواهيد بيندازيد بيرون چه لازم داشته باشيد به درد من هم نمي‌خورد. شما بياييد حسابتان را تسويه كنيد. بعد كه گوشي را گذاشت، با ناراحتي گفت: عجب مكافاتي شد. مي‌گويند، از هم ديگر جدا شدن عروس مهرش را اجرا گذاشته. و به همين خاطر بين خانواده‌ها درگيري به‌وجود آمده و برايشان اين فيلمها هم ديگر ارزشي ندارد. پس هزينه زحمت من و شاگردو اجاره دوربين و..... حميدي نشست و گفت: خداي من چه مصيبتي شد.

در آن لحظه دلم براي  او سوخت. مي‌خواستم برايش كاري  كرده باشم. مي‌دانستم به پدرم بگويم كه آن پول بدهكاري كه بالا آمده را به آقاي حميدي بدهد امكانش زياد اما تا سفر بعدي كه بخواهد بيايد و به ما سربزند دو ماه ديگر است. يك دفعه به ذهنم رسيد كاري كنم، فيلمها را از آقاي حميدي خواستم او مي‌گفت براي چه مي‌خواهي گفتم: توآنها را بده مي روم دم خانه‌اشان و از آنها طلبت را مي‌گيرم مي‌آيم. آقاي حميدي موافقت نمي‌كرد. مجبور شدم نقشه ديگري بكشم با كمك مينا از روي هردوحلقه يكي ديگر ضبط كردم. و اصل آن را برداشتم و همه برنامه‌اي را كه در نظر داشتم با مينا درميان گذاشتم، درباجه تلفن رفتم و زنگ زدم.

سلام آقاي محترم اگر مي‌خواهيد كه فيلم عروسي شما دست ديگران پخش نشود و دوست و آشنا و غريبه دست هر كسي نيفته، مجبوريد با من همكاري كنيد.جمشيد با پوزخند گفت: مهم نيست من ديگر از همسرم جدا شدم و گذشته از آن اين خانمي‌كه شما مي‌گوييد عروس نام آن چيز ديگري كلاهبرداره، او زن زندگي نبود، مي‌خواسته از من اخاذي كند. شقايق با تعجب گفت يعني چه طوري؟؟ هيچي خانم تمام قصد و نيت او گرفتن 1364 سكه از من بود، كه آن هم با اجرا گذاشتن مهرش از موجودي حسابي كه داشتند دولت برداشت كرده به همين راحتي. خوب قاعدتاٌ من هم او را بايد طلاق مي‌دادم. شقايق گفت: خوب مهرش را خواسته چرا مي‌گويي اخاذي. جمشيد گفت: خانم نمي‌دانم شما چند سالتان است اما اگر معناي زندگي كردن را بداني اصلا اصول زندگيت را بر پايه مهريه پايه‌ريزي نمي‌كردي.

شقايق نااميد شده بود مي‌خواست فيلمها را گروگان بگيرد اما تيرش به خطا خورده بود. وقتي خواست خداحافظي كند، جمشيد بلند گفت: خانم، خانم...... شقايق گفت: بله. جمشيد كه به ذهنش رسيده بود كه بهترين وسيله براي انتقام گرفتن از ستايش (همسرم) بايد از طريق همين دختر پشت گوشي باشد. با هيجان گفت: هه دختر اسمت را نمي‌دانم چيست ؟ شقايق مكثي كرد و گفت: سميرا هستم.  – خوبه سميرا خانم بگذار چيزي به تو بگويم آنهم اينكه براي  گرفتن اين مبلغ دو ميليون ارزش خطر و زحمت و نگراني را ندارد. من نقطه ضعف ستايش را خوب مي‌دانم او به روي فيلم عروسي بي‌نهايت تعصب داشت، البته از اين همه تعصب او هنوزم در حيرتم اما وقتي خوب فكر مي‌كنم مي‌گويم شايد مي‌خواهد سر كس ديگري اگر كلاه بگذارد برايش مشكل پيش بيايد. شقايق گفت: مي‌گويي چه كار كنم، پس با اين توصيفاتي كه مي‌كنيد حتما او تا به حال رفته و فيلم عروسي را تحويل گرفته با آقاي حميدي تسويه كرده.

جمشيد با حرص گفت: مگر شما از روي هر كدام يكي نداريد. شقايق گفت: بله

پس فرصت را طلايي بشمار و من شماره او را به تو مي‌دهم و مبلغ در خواستي‌ات پنجاه ميليون تومان باشد. مي‌داني با آن همه پول چكار مي‌كني ؟ شقايق گفت: اين همه پول بگيرم براي چه ؟

_ خوب معلوم خرج كردن بلد نيستي.

_ من پدرم پول داره و مشكل پول ندارم.... در همين اثنا صداي مينا آمد قبول كن به خاطر من، مي‌داني با اين پول چقدر زندگي پدرم متحول مي‌شود. پس بكش كنار من اين كار را مي‌كنم. شقايق جلوي گوشي را گرفت: و با تند خويي گفت: دختر اگر مامي‌خواستيم اين كار را بكنيم فقط به خاطر اين بود كه پول پدرت را زنده كنيم. اين مبلغ حق ما نيست. مينا با هول و پلگي گفت: آن مهريه هم حق او نبوده تازه آن عروس خانم خيلي بيشتر از اين مبلغ از شوهرش گرفته.

قراربود بيشتر فكر كنيم، اما سماجت مينا باعث شد دو ساعت ديگر به جمشيد زنگ بزنم و شماره ستايش را بگيرم.

الو سلام ستايش، فيلمها دست ماست اگر مبلغ پنجاه ميليون تومان جور نكني و به ما بدهي سه روز ديگر تمام فيلمها دست مردم پخش مي‌شود. ستايش خنديد و گفت: جوجه بچه تو مي‌خواهي از من پول نداشته‌ات را بگيري برو، قطع كن وگرنه به پليس زنگ مي زنم.

_ شقايق گفت: خيلي تند نرو، توهيچ طوري نمي‌تواني ما رادست پليس بدهي. از جاي من خبر نداري.

_ خانم كوچولو!!! من فيلمها را همين امروز از آتليه تحويل گرفتم و جاي مطمئن دادم كه پاكش كنند.

_ اي!!! پس باور نداري پس مجبور شدم يكي از آن را دم خانه‌ات پست كنم. پس خوب گوش كن بدون اينكه به پليس خبر دهدي مثل آدم سر قرار مي‌آيي و پول را مي‌دهي.

وقتي گوشي را قطع كردم. يك حسي به من مي‌گفت: تو موفق نمي‌شوي آن هم آن مبلغ به آن زيادي. با خودم گفتم كاش قيد فيلم را بزند. و برايش ديگر مهم نباشد. اما ياد پدرم افتادم بهترين وسيله براي انتقام گرفتن از پدرم آبرويش را بردند آن هم او كه آن همه ديسيپلين براي زن و بچه‌اش مي‌گذارد، حالا خودم فداي بي‌توجهي پدرم شده‌ام. باز براي برادر كوچكم فرصت هست.  كه ديگر حواسش را جمع كند؛ كه وقتي افشين به سن بلوغ رسيد سمت كار خلاف نرود. به خودم اين دل خوشيها را دادم و مي‌دانستم "ستايش" زن بدذات و هفت خطي اما ناخود آگاه يك صداهايي تو گوشم زمزمه مي‌كرد، بايد حال اين زن پولكي  را بگيرم.

خلاصه آقاي خبرنگار براي خودم يك سري توجيحاتي مي‌كردم كه خوب مي‌دانستم با عقل جور در نمي‌آيد. تو فاميل به زرنگي و زبلي معروف بودم. نمي‌دانم شايد اين حرفها مرا باانگيزه‌تر مي‌كرد. به نظر مي‌آمد مي‌خواهم خودي نشان دهم. هرچه بود خودم را داخل مردابي مي‌ديدم كه هر چه در آن تقلا مي‌كنم بيشتر فرو مي‌روم. راست مي‌گويند كه آدمها وقتي اسير شيطان مي‌شوند. خلاصي از آن محال است.

***

در همين صحبتها بوديم كه صداي با ابهتي به گوش رسيد شقايق،؟! شقايق،؟! سرم را كه برگردانم صورت خشمگين مردي با جذبه راديدم كه با غضب به سوي من و شقايق مي‌آمد. شقايق با خوشحالي گفت پدرم است او بايد سه ماه ديگر مي‌آمد. لبخند كوتاه  شقايق روي صورتش ماسيد؛ پدرش با رسيدنش به شقايق سيلي محكمي روي صورتش زد طوري كه نزديك بود روي زمين بيفتد. جلوي خودم را گرفتم كه دخالت نكنم.  اما شعف خاصي در صورت گلگون شدة شقايق ديدم؛ شقايق بدون اينكه اشكي بريزد با جسارت  گفت: پدر من به اين آقا اجازه دادم عكسم را تو صفحه روزنامه بزنند. به اين كلمه كه رسيد آرام و شمرده گفت: هرچند اين چيزهابراي شما مهم نيست، پدرش با عصبانيت گفت: فقط همين مانده بود،كه عكس تو؛ دست هر كس بيفتد آنهم به جرم گروگان گيري فيلم مردم......

آقاي سهراب پور (پدر شقايق) سند خان شان را گرو گذاشت و دست دخترش را گرفت و رفت. همه اين كارها عرض دوساعت بيشتر طول نكشيد. آمدن پدر شقايق و بعد سند گذاشتن رفتند تا روز دادگاهي. با خود گفتم: آخر نفهميدم چطور شد كه در تله افتاد. و خبري از مينا نبود.

*****

مي‌دانستم اجازه چاپ ماجراي او را نداشتم،‌براي همين دست نگه داشتم، يك روز كه به محل كارم رفته بودم به من گفتند: خانم شقايق سهراب پور خيلي وقت است در انتظار شمااست. پيش او رفتم و گفتم: خوشحالم كه شما را ديدم خيلي دوست داشتم بدانم آخرآن اتفاق چه طور تمام شد. شقايق شروع كرد، وقتي با ستايش ( همان عروس خانم ) قرار گذاشتم و به او گفته بودم كه تنها بيايد و او هم به من خاطر جمعي داد كه با پول و بدون خبر به پليس مي آيد.

قرارمان جاي خلوتي بود؛ كه پرنده پر نمي‌زد. اين طوري خاطر جمع بودم، كه متوجه آمدنش با كسي خواهم شد؛ و حتي به مينا گفتم خودش را از اين ماجرا بكشد كنار. كه اگر دستمان رو شد و كار را به آخر نرسانديم پدر و مادر مهربانش غصه اورا نخورند، چون آنها را خيلي دوست داشتم و در ضمن از اين بازي هم خوشم آمده بود و مي‌خواستم بدانم آخر آن چه مي‌شود. در جايي پنهان شدم، او را در دويست قدمي خود ديدم سعي كردم تا آنجا كه چشم كار مي‌كند دقت كنم كه ببينم كسي همراهش است يا نه ! او به من رسيد، باديدن او ترس تمام وجودم را گرفت: فكر اينجا را نكرده بودم من هم در مراسم عروسي او شركت كرده بودم و اگر مرا يادش بيايد، مي‌تواند محل زندگي ام را شناسايي كند و به كلانتري خبر بدهد. ستايش خنده‌اي شيطاني كرد و گفت: تو مي‌خواهي به همين راحتي پنجاه ميليون دستت را بگيرد، دختر كوچولو باد آورده را باد مي برد. من نتوانستم طاقت بياورم، گفتم: تو كه لالايي بلدي چرا خوابت نمي‌برد. با تعجب پرسيد: منظورت چيه؟!. تازه متوجه شدم، جمشيد همسر سابقش را لو دادم؛ آنهم بدون اينكه بخواهم. ستايش مسرانه مي‌خواست بداند در اين ماجرا آيا جمشيد (همسر سابقش) در اين مسئله نقشي داشته يانه!!

گفتم كه‌او بسيار زرنگ بود وقتي توانسته بود سرجمشيد كلاه بگذارد، راحت مي‌توانست با كلمات بازي كند و كاري، كند كه من حتي آدرس محل زندگي و شماره شناسنامه‌ام را بدهم. من به ستايش گفتم زياد معطل نكن پولها را بده تا فيلمها را بدهم. ستايش با عصبانيت گفت: خانم تصوير كردي من نفهمم كه ندانسته به تو اين همه پول را بدهم آنهم چه از كجا معلوم كه فقط همين ها باشد و از آن تكثير نكرده باشي؟ من با اطمينان گفتم: خاطر جمع باش همين هاست. او كه فكر همه جاي آن را كرده بود كيف سامسونگ را به دستم داد و گفت: بگير، فيلمها را رد كن بياد. همه را تحويل دادم وبعد كيف را باز كردم ظاهراٌ همه پول بودند ولي در ذهنم گفتم شايد زيرآن تقلبي هم باشد از كجا معلوم. در همين افكار بودم كه ستايش با خنده‌اي كريح  گفت: خوب راحت گول خوردي با پولهاي تقلبي، بايد حالا حالاها بيايي پيش خودم درس بگيري. من خشمگين شدم از عصبانيت، براي اينكه حرصم خالي شود. گفتم: تو بايد بداني، يك سري ديگر براي محض احتياط در خانه گذاشتم البته از روي ناراحتي گفتم در صورتيكه چنين كاري را نكرده بودم. (واي بر زباني كه بي‌موقع باز شود) آن هم اين دروغ. ستايش خيلي سريع از كيفش اسلحه را كشيد آنقدر اين كار را سريع كرد كه من حتي فرصت فرار يا فرياد را نداشتم. اسلحه روبرويم بود مات و مبهوت به آن خيره شده بودم زبانم بند آمده بود. با وحشت و لكنت زبان، گفتم، دروغ گفتم.

او هم نيش خندي زد و گفت: دختر جان منهم به تو دروغ گفتم، مي‌خواستم مطمئن شوم كه واقعا راست مي‌گويي اينها تنها فيلمهايي در اختيار تواست.

همه چيز مثل كلاف سردرگم شده بود. ستايش گفت: ببين دختر من سر جمشيد شيره نماليدم كه بخواهم پولش را بالا بكشم. ماجراي من و جمشيد بر سر اين بود كه او در شركتي كه كار مي‌كرد با سروته زدن كار. و اخاذي و رشوه كه مي‌گرفت توانست يك سري آهن وارد كند كه دويست ميليون در آن سود بود كه همه را كشيد بالا آنقدر ظريف و قشنگ اين كار را كرد كه كسي متوجه اين دزدي پنهان او نشدند. من هم كه از ماجراي اين تبهكاري او خبردار شدم، قصد كردم خودم را به او نزديك كنم و طوري وانمود كنم كه اورا خيلي قبول دارم و مي خواهم  شريك زندگيش شوم. خلاصه بعد از هزاردوز و كلك توانستم دل او را به دست بياورم. و باقي ماجرا كه مي‌داني.

شقايق به اينجا كه رسيد گفت: چو نهاد معمار خشت كج تا ثريا مي‌رود كج.

من هم به شقايق گفتم: در واقع همه در اين برنامه داشتند سر هم ديگر كلاه مي‌گذاشتند. جمشيد سر رئيس شركت و فكر كرد كسي متوجه نمي‌شود، ستايش سر همسر آينده‌اش و بعد يكي مثل شقايق  براي تلافي پدربي تفاوت كاري مي‌كند كه براي خودش مادام‌العمر سوء سابقه به جا مي‌گذارد. گاهي؛ جدي جدي وجود خدا را ناديده مي‌گيريم و نمي‌دانيم دست بالا دست بسياراست.

شقايق در ادامه صحبتش گفت: وقتي اسلحه را روبرويم ديدم تمام حقايق را بازگو كردم حاضر شدم كيف را به او بدهم كه در همان لحظه گشت كلانتري محل از آنجا مي‌گذشت من هول شدم و فرياد زدم كمك. با سرو صداي من، آنها متوجه شدند و سمت ما نزديك شدند. ستايش پا به فرار گذاشت. من همان طور مانده بودم، هنوز ترس و وحشت تمام وجودم را گرفته بود. مي‌خواستم فرار كنم اما صداي تير به گوشم خورد متوجه شدم قبل از اينكه ستايش را دستگير كنند از هول اينكه به دام نيفتد به پاي يك سرگردي شليك مي‌كند و او را مجروح مي‌كند. همه اين اتفاقها در عرض پانزده دقيقه طول كشيد. ستايش دستگير شد و من وقتي پي عاقبت كار گشتم تصور كردم براي گرفتن اين پولها چه تقلبي و چه درست يكي ديگر پيدا مي‌شود كه سر من كلاه بگذارد و عاقبت خوشي رادر پيش نخواهم داشت. قصد كردم بروم جلو و خودم را معرفي كنم، اما بعد متوجه مي‌شوم كه مينا از قبل نمي‌دانم از روي نگراني بوده و يا فكر كرده من خواستم تنها بيايم و پولها را بالا بكشم. خبرداده بود كه چه ساعتي و در كجا قرار داريم با چند دقيقه تأخير رسيدند. و احتياج به معرفي خودم نبود.

ستايش فعلاً درزندان به سر مي برد به جرم حمل اسلحه غير مجاز.معلوم نيست چه حكمي برايش مي‌برند. از طريق اين اتفاق پي به اختلاس دويست ميليوني جمشيد هم بردند.

شقايق با تاسف گفت: ديديد كه در آخر دست نوازش پدر چگونه پدر با سيلي نوازش كرد؟! تنها حرفي كه پدرم زد گفت: اين راهش نبود، متاسفانه او هنوز نفهميد من براي پول اين كار را نكردم.

ساعتي گذشت و وقت رفتن شقايق شد، به او گفتم: چرا به پدرت  نمي‌گويي كه دوستش داري، شقايق با ناراحتي گفت: او به من فرصت اين را نمي‌دهد. با عجله گفتم: برايش بنويس، همه ‌آنچه كه درون قلبت مي‌گذرد، در پروازي كه دارد، فكر مي‌كنم زمان زيادي براي خواندنش داشته باشد.

شقايق لبخند كمرنگي روي صورتش نمايان شد. و گفت: شايد.

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دادرسي  | 

مثل قصه؛ اماقصه نيست! - 51

 

 

مثل قصه؛ اماقصه نيست!

 

فاطمه مقدسي

 

 در آن لحظاتي كه در بي‌خبري سير مي‌كردم، به ياد مي‌آورم زماني را كه خبر شهادت دايي‌ام را آوردن و آن زمان مادر، از همه جا بي‌خبر؛ به دروغ، گفتن بي‌بي! مادربزرگت فوت كرده و مادر هم با چشمان اشكبار و با ناله و شيون خانه را ترك كرد و رفت و ما را سپرد به عمه‌ام تا از شهرستان بيايد؛ و تازه آن موقع ما متوجه شديم كه به دروغ به او گفتن، درصورتي ‌كه برادرش به شهادت رسيده بود. حالا كه پانزده سال از آن زمان مي‌گذرد، تازه به ما خبر دادن بي‌بي فوت كرده. جوان شانزده ساله و پيرزن نودوپنج ساله.

مي‌بيني! چه دنياييِ؟ وقتي مشكلات روي سرم تلنبار مي‌شود و از غصه اين مشكلات نمي‌دانم به كجا پناه ببرم، ســـريع ماشين را سروته مي‌كنم  و به  سمت بهشت زهرا مي روم. وقتي آنجا مي‌روم، مي‌بينم چه ثروتمند و چه فقير هردو با خودشان فقط يك چيز بردن، يك تكه پارچه سفيد به نام كفن!! رسول! اين ميز، به آقاي دليري وفا نكرد، به تو هم وفا نخواهد كرد. مراقب رفتار و اعمالت باش!

احمدي بعد از گفتن حرفهاي تازه به رسول، دوست قديمي‌اش كه چندين سال همكار هم بودن، فرصتي يافته بود تا تلنگري به او بزند.

ذهنيت رسول را فراز و نشيب گنگي  فرا گرفته بود. از خودش پرسيد: چه سخناني بود در كنار واقعيت! چه گزندكي داشت! نيش آن تمام وجودم را سوزاند. رسول به فكر فرو رفت، در اعماق وجودش مي‌دانست چه خطايي را دارد مرتكب مي‌شود، اما نمي‌دانست خلاصي از آن امكان دارد يا اينكه دلش نمي‌آيد آن را رها كند. ترس از وجدان بود يا اينكه شايد روزي احمدي او را لو دهد. بعد از اين‌همه مدت، آيا او اين كار را مي‌كرد؟!!...... رسول به خاطر اينكه خودش را توجيه كند، به خودش آمد و وقتي ديد احمدي در حال خارج شدن از اتاق كار است، از پشت ميز بلند شد و دستش را به سوي او دراز كرد:

هي! دوست من! حرف زدي، جواب بگير و برو.  وقتي پول نداشته باشي همان يك تكه زميني  كه مي‌خواهند چالت كنند هم نداري. الان همان بهشتتم خريدن و ديگر جا نداري! بزار بهت بگم، تو كه حرف مي‌زني وايستا گوش كن، برو بهشت زهرا و ببين قبر دونبش چند ميليون تومان با اوني كه چند طبقه و در جاي پرتي است، فرق معامله دارد. جا با جا فرق مي‌كنه. جاي خوش منظره داره، جايي كه مثل آدمي كه انگار وجود نداشته بودي هم داره. احمدي پوزخندي زد و گفت: برات متأسفم! تو غصة جات و نخور، از قديم گفتن ميت رو زمين نمي‌مونه.

بعد از يك ماه، صمدپور (رسول) درگوشة زندان وقتي با دزد و قاتل و معتاد قاطي شده بود تا تكليف حكمش معلوم شود و از زندان موقت بيرون بيايد. به يكي از هم بندي‌هايش، كه در آن روز آنجا با هم آشنا شده بودند گفت: وحيد! مي‌دوني زندگي يعني چه ؟ 

هم بندي‌اش از اينكه بعد از ده روز او بالاخره به حرف آمده، حيرت‌زده شد و پرسيد: منظورت چيه؟ رسول ادامه داد: زندگي يك چشم به هم زدنِ؛ يعني اينكه تو نمي‌دوني تا كي زنده هستي و بايد از تمام لحظات زندگيت لذت ببري! و راحت بهت بگم، خوش باشي.

هم بندي‌اش شوكه شده بود و با تعجب پرسيد: يعني حالا تو خيلي اينجا خوشي! قدر چي را ندونستي كه حالا اين گوشه افتادي؟

چشمان رسول از اشك پر شد و به خاطر اينكه اشك از چشمانش سرازير نشود، آب دهانش را قورت داد و ادامه داد: اين حرف من دنيايي تجربه است؛ بستگي داره خوش بودن را چطور معنا كني؛ هر چي كه باعث ناراحتي ديگران مي‌شود دور كني. وه كه چه ِآهي داره آزار دادن قلب ديگران كه واقعاً تو را از عاقبت به خيري باز مي‌داره. سرش را تكان داد؛ لبخند تلخي روي لبانش ديده شد و ادامه داد: به قول احمدي، وقتي رفتم قبرستون، ديدم چه غني و چه فقير همه با خودشان يك كفن بردند، و ادامه داد: «واي كه خيلي حرف دارم كه بزنم اگر نگم مي‌تركم نمي‌تونم طاقت بيارم.»

وحيد هيچ استقبالي از تعريف كردن قصه زندگي رسول نكرد؛ ولي رسول مي‌خواست بگويد براي او كه اول راه خلاف بود بايد يك كار خوب در زندگيش مي‌كرد تا كمي از عذاب وجدانش كاسته شود.  رسول گفت: اين يك قصه نيست؛ ولي مثل قصه مي‌مونه!

در هر گوشه اي از اين دنياي پهناور، اتفاقهايي مي افته كه باور نكردنيِ و ما فقط مي شنويم و وقتي شنيديم، مي‌گوييم: چه جالبِ! هميشه مي‌گن داستان، خيال‌پردازي ذهن آدمهاي نويسنده است. اما اين داستاني كه  برات مي‌گم جز حقيقت هيچي نيست.

رسول، زندگي گذشته خودش را اين چنين آغاز كرد:

در استان سيستان وبلوچستان، زن و شوهري زندگي مي‌كردن كه علاقه زيادي به هم داشتند، مدت سه سال از ازدواج ِآون‌ها مي‌گذشت و وضع مالي خوبي هم نداشتند.

«دهن اين قديمي‌ها را بايد از طلا گرفت؛ از قديم گفتن: نون خشك بخور، دلت خوش باشه.»

اون زن متوجه مي‌شود كه سرطان گرفته، او را به بيمارستاني در تهرون مي‌فرستندش شايد بهتر بشه؛ اما پزشكان به او اعلام مي‌كنند كه او ديگر خوب شدني نيست و خيلي توان داشته باشد تا دوسال ديگر بماند. با شروع بيماري سخت زن، مشكلات يكي پس از ديگري آغاز مي‌شه و زماني مي‌رسه كه بي‌پولي، خرج و مخارج بالاي شيمي درماني و دوا و درمان؛ فغان مي‌زند. شوهرش از رفت‌و‌آمد به بيمارستان و خرج و مخارج گزافي كه مي‌كرد براي بهبودي همسرش خيلي زود خسته مي‌شه؛ خصوصاً وقتي كه مي‌فهمه ديگر بچه‌اي در كار نخواهد بود. همه طاقتها و همه عشق‌هاي زباني زندگي بي درد سر تبديل شد به يك شيطان سركش؛ و جز اينكه به خودش فكر كنه فكر قلب شكسته همسرش را نكرد و  طـلاق او را مي‌دهد و راهي خانه پدرش مي‌كند. راحله علاقه‌ زيادي به همسرش داشت، حتي مي‌شه گفت، يك وابستگي شديد، چون خانواده خودش بي‌بضاعت بود و دادن خرج او برايشان خيلي سخت بود خصوصاً كه خرج او زياد هم شده بود.

راحله وقتي مي‌فهمه ديگر همسرش اسمش را هم نمي‌بره، غصه‌دار مي‌شه، نه از درد بيماري ناعلاج، كه هميشه عقيده داشت مرگ و زندگي دست خداست، بلكه فقط به خاطر اينكه چرا حالا كه در اين وضعيت قرار گرفته رهايش كرده، حالا كه بيشتر از هر زمان ديگه به او نياز روحي و مادي داره؛ پس آن همه دوست داشتن چه شده بود؟!!!

راحله يك روز صبح از خواب كه بيدار مي‌شه، به كوه و بيابان مي‌زنه، بدون آذوقه و آب، از درد اين جدايي و فراموشي همسرش.!

آفتاب سوزان، بر روي كوير بلوچستان خودش را گسترده بود، راحله پاي برهنه و با غمي وصف ناپذير همين‌طور مي‌رفت، بدون هدف و بدون برنامه در دل بيابان قدم مي‌زد و خودش را به زمين خدا مي‌سپرد. وقتي دو روزي مي‌گذره، لباش خشكيده و بدون قطره‌اي آب، و از بي‌غذايي و تشنگي وگرماي شديد بي‌حال مي‌شه و بيهوش نقش زمين مي‌شه.

شتر سوارايي كه به طوراتفاقي از آنجا مي‌گذرن، اون كه ديگه رمقي نداره با خود به شهر مي‌برن.

وقتي به هوش مي‌آيد افرادي را دور و بر خود مي‌بيند كه در موردش بحث مي‌كنند، با تعجب  پرسيد: اتفاقي افتاده؟! كاش مرا به حال خود مي‌گذاشتيد! آنها از جاي زخم عميقي كه روي گردن او بود. متوجه شده بودند مار او را زده، اما تعجب آنها ازاين بود كه چطور با اين زهر كشنده او هنوز زنده مانده! وقتي به بيمارستان بردنش متوجه شدند كه هيچ نوع اثري از بيماري به چشم نمي‌خورد. همه در حيرت مانده بودند؛ تا خدا نخواهد برگي از درخت نيفتد!

در آن زمان كه همسر راحله متوجه مي‌شود كه او شفا پيداكرده، زماني بود كه با دختر خاله تهراني‌اش ازدواج كرده و بايد به هر شكلي شده مأموريت كاري‌اش را به تهران انتقال بدهد.

او تصميم گرفت كه برگردد و به او بگويد هردو با هم زندگي كنند. اما بيشتـر از هركس راحله را مي‌شناخت كه ديگر تن به اين خفت نمي‌دهد.

همسر راحله  وقتي كه به تهران مي‌آيد، بدبياري پشت بد‌بياري، آن موقع بي‌پولــــي خودش را نشان نمي‌داد؛ يعني آنقدرها خودش را رو نمي‌كرد؛ چون يك عشق صادقانه و ساده‌اي در كنارش هميشه ياريش مي‌كرد و آن‌هم راحله بود. اما حالا كه با حقوق كم ارتش داشت زندگيش را مي‌گذراند، نمي‌دانست چرا كفاف آن نمي‌رسد و هميشه و هر شب غرزدن‌ها، توقعات و خواسته‌هاي بيش از حقوق و درآمد، او را زير فشار قرار مي‌دهد و او را لــه مي‌كند. او به نظرش رسيد اگر بچه‌دار شوند آن زن خودرأي، هميشه در حال گردش و تفريح را سر جايش بنشاند، و كمي هم مشغول بچه‌داريش كند. اما وقتي پسرش به دنيا آمد، آن زمان بدبختي و اسيري او هم بيشتر شد. رسول به اينجا كه رسيد سرش را بين دو دستانش فشرد و گفت: "آلاله‌هاي گل روي قبر فرزندم هنوز تازه و جوان و….." يك‌دفعه بغض كهنه او تركيد و بلند بلند گريست.

هم بندي‌اش، وحيد، وحشت زده و نگران او را درآغوش گرفت و بازمزمه‌هاي ملايم گفت: اين داستاني كه مي‌گفتي، زندگي خودت بود؟!!.....  ساعتها طول كشيد تا رسول از خاطرات پرپيچ و خمش بيرون بيايد، اما هرچه بود دو روز ديگر وقت داشت تا باقي قصه نگفته‌اش به پايان برسد. ديگر اين بار وحيد اصرار داشت كه بداند بعد چه اتفاقي افتاد كه اين رسول بخت برگشته سراز آنجا درآورد. وحيد، سني نداشت، اما چهره‌اش بزرگتر از سنش نشان مي‌داد و تازه افتاده بود تو كار خلاف (موادمخدر رد و بدل مي‌كرد). آن‌هم تازه يك واسطه و معرف بود. اما وقتي او را مي‌گيرند، در كنار قاتلي چون رسول افتاده بود كه حكمش احتمالاً اعدام بود و رسول در كنار نام ترسناك وطنين‌انداز قاتل, داستان زندگي داشت كه پر از تجربياتي بود كه براي خودش گران تمام شده بود، اما ارزان در اختيار وحيد گذاشته بود.

يك روز بعد، رسول كه با وحيد صميمي شده بود، شروع به ادامه داستان خود كرد. پسرم شش ماهه شد و در آن شش ماه بچه‌داري كردن را خوب يادگرفته بودم. چون زنم همچنان در حال ناراحتي بود و علتش اين بود كه او حالا حالاها قصدبچه‌دارشدن نداشته، و دست و پا گيرش است، به قول خودش از سفرهايش افتاده بود، از گردش و خوش گذراني‌هايي كه با دوستانش داشته دور شده بود.

رسول با حيرت و سؤال به وحيد گفت: هنوز كه هنوزه مانده‌ام كه چطور حاضر به ازدواج با من شده بود. آن‌هم زماني كه مي‌دانست كارمندي بيش نيستم؛ و با حقوقي كه كفاف زندگي رابه زور مي‌رساند، راضي شده بود؟ شايد از طريق من كه زندگي اول را آن‌طور باخته بودم بهتر مي‌توانست به مقاصد خودش برسد. هر چند خانوادة پول‌داري كه از هر گوشه و كنار به او پول مي‌رساند،  پدرومادرش هم باعث و باني اين گرفتاري من بوده‌اند.

وقتي او را تهديد كردم كه يا خانواده‌ات يا زندگيت وگرنه بايد جدا شويم، او هم گفت به شرطي كه آنقدر داشته باشي كه رفاه من و بچه‌ات را مهيا كني. براي من مهم نيست قيد خانواده‌ام را هم مي‌زنم.

من هم افتادم تو كار رشوه و اخاذي. كاميون مواد مخدر، درايست بازرسي با گرفتن پول كلان راه را برايشان باز مي‌كردم. البته اولش آسان نبود، اما مي‌خواستم به هر شكلي شده از خانواده زنم كم نياورم، و شايد كه زنم سر زندگيش بهتر بند مي‌شد.

زندگيمان ظرف يك سال از اين رو به آن رو شد و من هم شدم نازنين (همسرش)؛ مثل او دلم خيلي چيزها مي‌خواست، ماشين مدل بالا، خانه بزرگتر و امكانات بيشتر. خيلي زود غرق شدم. اوايل كه پول حسابي خانه مي‌بردم، نازنين بهتر به بچه رسيدگي مي‌كرد. وقتي كه حسابي آلوده اين كار شدم، دوباره بي‌توجهي مي‌كرد و فقط اين مجلس و آن مهماني دعوت مي‌شد. با غرزدن كه اين بچه دست و پا گيرم است، دوباره شروع مي شد. تا اينكه يك شب، گفتن محموله‌اي مي‌خواهد برسد و اين بار بايد يك هفته تمام از خانه دور مي‌شدم. پسرم را سپردم دست زنم، گفتم خيلي مراقب باش! وقتي داشتم مي‌رفتم نمي‌دانم چرا آنقدر دلهره داشتم. مي‌توانستم اين مأموريت را نپذيرم؟

اما وسوسه اينكه در اين كار پول زيادي خوابيده، دل كندن برايم آسان نبود، و بالاخره رفتم. وقتي بازگشتم متوجه شدم پسر كوچكم مرده، تازه دو روز از مردنش مي‌گذشت و كسي در آن مدت به من خبر نداده بود. وقتي نازنين چشمش به من افتاد شروع كرد به زارزار گريستن، آنقدر گريه مي‌كرد كه چهره‌اش برايم نامعلوم بود چون تمام عضلات صورتش در حال گريستن بود. مي‌دانست كه من عاشق ارسلان بودم.

نمي‌دانم آن گريه از ترس من بود يا اينكه  تازه متوجه شده بود مثل من عاشقانه دوستش داشته، شايد بعداز مرگ پسرش، مهر مادري درونش روشن شده بود، نمي‌دانم! هرچه بود، او فقط گريه مي‌كرد. من نتوانستم گريه كنم يا فرياد بزنم. به سمتش حمله‌ور شدم و گفتم تو قاتلي! نازنين فقط سرش را تكان مي‌داد و گريه مي‌كرد و حرف نمي‌توانست بزند، دستم را دور گردنش محكم گرفتم و گفتم تواز اول او را نمي‌خواستـــي، منتظر فرصت بودي هان؟!!. نازنين فقط گريه مي‌كرد. صورتش سياه شده بود. وقتي گلويش را با  دودستانم از فرط ديوانگي و خشم مي‌فشردم، احساس مي‌كردم دلش مي‌خواهد بميرد؛ چون از خودش دفاع نمي‌كرد. او فقط سرش را تكان مي‌داد و اشك مي‌ريخت. اين اشك ريختن معلوم نبود از كي شروع شده بود؟ چون صورتش خيلي تغيير كرده بود، او را هيچ وقت بدون آرايش وآن شكلي نديده بودم، مثل ديوانه ها فرياد زدم و به طرفش حمله كردم. شانه‌هايش محكم را تكان دادم و پرتابش كردم، و همان لحظه سرش به لبة ميز خورد و ديگر بلند نشد. وقتي كه سكوت شد.

به سمتش خم شدم و بلندش كردم و پرسيدم بالاخره مي‌گي با پسرم چه كردي؟! كه ديگر صدايي نمي‌آمد. ضربه مغزي شده بود. وقتي به آمبولانس زنگ زدم و آن را بردند در بيمارستان متوجه شدم. نازنين وقتي مي‌خواهد به مهماني يكي از دوستانش برود. ارسلان را پيش دوستش كه همسايه‌امان هم بوده مي‌گذارد و از بداقبالي، او آلو زرد خواسته و خانم همسايه يكي به دستش مي‌دهد و ارسلان وقتي كه آن را مي‌خورد، هسته آن ليز بوده و در گلويش گير مي‌كند و نمي‌توانسته نفس بكشد. متأسفانه زن همسايه در آشپزخانه سرگرم بوده و در اين آخرها متوجه تقلاي بچه مي‌شود و وقتي كه مي‌فهمد، هول مي‌شود و نمي‌تواند آن هسته را از گلوي بچه بيرون بيندازد و بچه بعد از تقلاي زياد فوت مي‌كند.

****

صداي نگهبان به گوش مي‌رسيد كه: آقاي رسول همتي! وقت دادگاه داري. وحيد به او خيره شد و فقط بين هم يك خداحافظي رد وبدل شد.

وقت ملاقات وحيد رسيد؛ وحيد با خود زمزمه كرد، تا كي بايد ما انسانها تجربه كنيم، از گذشتگان درس نگيريم. چوب گناهانمان را بخوريم و نفهميم از كجا مي‌خوريم.

"فمن يعمل مثقال ذرة خيراً يره. و من يعمل مثقال ذرة شراً يره"

 پس در آن روز هر كس به قدر ذره‌اي كارنيك كرده "پاداش" آن را خواهد دهد. و هر كس به قدر ذره‌اي كار زشت مرتكب شده آن هم به كيفرش خواهد رسيد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دادرسي  | 

وداع طولاني - 50

 

 

وداع طولاني

 

فاطمه مقدسي

جملات در دهانم خشك شده بود، زبانم به گسي خرمالو شده بود،  با قطره اي از آب شايد به حالت طبيعي بر مي گشتم اما حسم به من مي گفت حالت به هم مي خورد، ياد استادم افتادم لازمة يك تحول، تهوع داشتن از خودت است.

عزمم را جزم كردم كه سراغش نروم.

 وقتي قدم به دانشگاه گذاشتم، جهان خفن را ديدم، سرم را پايين گرفتم، يواشكي از بغلش گذشتم، چند قدمي نگذشته بود كه صداي سوت جهان خفن بلند شد. هي لوطي! به ما هم نگاهي كن! خودم را به نشنيدن زدم، قدمهايم را تندتر كردم، اين بار دست سنگين او شانه ام را به درد آورد؛ با توام شوتي! پارسال دوست امسال آشنا. !!

عزمم راسخ بود، ديگر از او حساب نمي بردم. شايدم هنوز از او مي ترسيدم؛ نمي دانم چه حالتي داشتم، هر چه بود، آشوب تصميمم بود، همان حالتي كه هميشه مرا به خاطرش از هدفم دور مي كرد.

بعد از اينكه جهان روبه رويم قرار گرفت، گفت: رفيق اگر من بي وفاشم، بعيد مي دونم تو وفايت را ازدس بدي!

لرزش خفيفي  تنم را لرزاند. با خودم گفتم: تو هماني كه مي انديشي. كلمة آخر جهان در گوشم پيچيد: گذر پوست به دباخانه مي افتد!

سر كلاس. استاد؛ در حالت تكان تكان خوردن بود. منگ منگ بودم. حركت استاد دوراني بود. به نظرمي رسيد تخته در حال جابه جايي است، هيچ چيز سر جاي خودش نبود، حتي سرم روي تنم در حال چرخش بود، بچه هاي پشت سرم را مي ديدم. لعنت به اين شانس، چرا قادر به كنترل خودم نيستم؟! به اين زودي بايد اثر خودش را نشان دهد. وقت رفتن به دستشويي خيلي زوده، كلاس تازه شروع شده، بوي كافور به مشامم مي رسد. شايد هم بوي مردن من است.

*****

شاهين سِرُم به دست روي تخت بيمارستان خوابيده بود، دو سه تا از برو بچه ها دورش را گرفته بودند. دانشجوي دانشمند افتاد رو تخت بيمارستان. چي شد يك دفعه بيحال شدي؟  دكتر مي گه فشارت روي 4 بود، خيلي شانس آوردي از مرگ حتمي نجات پيدا كردي. شاهين حالش جا آمده بود. يكي از بچه ها با خنده گفت: اينها كه به همين راحتي نمي زارندكه بري. آزمايش خون ازت گرفته اند، تا خاطر جمع شوند اين شاگرد ممتاز اتفاقي برايش نيفتد.

شاهين با شنيدن آزمايش خون دگرگون شد و با اضطراب گفت: آزمايش براي چي؟! اين سوزن رو از دستم بكش بيرون.! وقتي ديد با داد و بيداد فايده اي ندارد خودش سوزن را از دستش كشيد و از بيمارستان خارج شد. همة اين اتفاقات در عرض چند دقيقه صورت گرفت.

بعد از آن ديگر كسي شاهين را نديد حتي سر كلاس هم نمي آمد. ديگر از نيامدن آن تعجب نمي كردند، چون مي دانستند براي چه فرار كرد.

شاهين هميشه مي گفت: غرور هم چيز بدي است هم خوبه. او كه به خاطر حرفهاي جهان خفن (هنوز بچه اي) با غرور زير بار سيگار كشيدن رفت بعد..... حالا هم به خاطر غرور از خردشدنش، درهم شكستن و نخواستنش به اينكه با اطمينان بگويد من مي توانم، اراده كرده بود؛ براي هميشه ترك كند.

او به سمت شهركرمان رفت، پيش بي بي خاتون، مادر بزرگ مهربانش. وقتي به آنجا رسيد خيس عرق بود، خستگي از چهره اش مي باريد. تنش كوفته بود. بي بي چاي آورد و در قندان  چند تكه ترياك كوچك گذاشت،  معمولاً مادربزرگ كسي را كه  خيلي دوست داشت براي پذيرايي از او چند تكه، اندازه نخود؛ در قندان مي گذاشت، اين خواستنش را مي رساند. شاهين با ديدن آن، رغبت به برداشتن در درونش شكل گرفت. ولي او اراده كرده بود. با خودش گفت: چه جايي آمدم، هرچند براي اينكه دور از همه باشم. در ضمن، آن پستويي كه گوشه ايي از خانه او را گرفته بود به او اين امكان را مي داد تا جايي مناسب براي ترك اعتيادش داشته باشد.

به بي بي گفت: من قصد دارم اعتيادم را از خون و رگم دور كنم. البته به كمك تو نياز دارم. بي‌بي خنده‌اي كرد و گفت: اگر تصميم تو از روي عقل و شعور باشد شكي نداشته باشد به آن خواهي رسيد؛ اما از من يك وقت نخواهي من ترياك نخورم، چون سرپا بودنم بستگي به اين خمير سياه دارد.

شاهين بلند شد؛كاري با تو ندارم فقط مرا در زير زمين خانه ات نگهدار و كليد آن را بردار و به التماس و زاري و درد من اهميت نده و مرا به حال خود بگذار.

بي بي، كوزه اي از آب و چند تكه فتير كرمانشاهي، براي چند روز اول گذاشت و در حين كارش گفت: اگر بعد از چند روزخواستي به كارت ادامه دهي، از لاي نرده هاي دربرايت تازه تر مي گذارم.

تن شاهين خيلي وقت بود كه دچار خستگي و درد بود، اما تا لحظه اي كه مي خواست به زير زمين برود دلهره اي باعث مي شد كه قلب او را بفشارد و آن هم تحمل درد، آيا قادربود؟؟؟

 در بسته شد و كليد آن را مادر بزرگ برداشت و سلانه سلانه از پله ها بالا رفت؛ به آخرين پله كه رسيد صورتش را برگرداند، شاهين را ديد كه سرش را روي دو دستش گذاشته، به نظر مي آمد كه توي فكر بود.

 وقتي درد تمام وجودش را گرفت، احساس كرد استخوانهاي تنش در حال شكستـــن است؛ فريادهاي بلندي سر مي داد، ذهنش گذشته را به خاطر آورد، ياد آن روزي كه پرستو حلقه اش را براي هميشه به او پس داد و او را نامرد ناميد. يك دفعه چي شد ؟! آره يادش آمد، زماني كه براي آزمايش ازدواج، راههاي مختلف به او نشان دادند، كه متوجه نشوند. جوهر نمك، قرصهاي مخصوص چه مي دانم؟! هر كوفت و زهرماري كه بود، انجام داد؛ بعد از اينكه عقد صورت گرفت مسئول آزمايشگاه به خانة پدر پرستو زنگ مي زند و مي گويد: آزمايش داماد شما مشكوك بوده، ولي كوتاهي از دفتر دار آزمايشگاه بود كه با مقداري پول مشكوك بودن آن را اعلام نكرده. ماهم بعداز اينكه چند مورد به اين شكل بوده متوجه اين قضيه شديم. البته دفتردار آزمايشگاه در زندان به سر مي برد و توبيخ شده.

پدر پرستو دستش سست مي شود. مرد با آن سن و سال شروع به هق هق گريه مي كند، تنها دخترش گرفتارشده و غصه  پدري به سراغش مي آيد.

شاهين بي خبر از همه جا با دسته گل و ماشين اجاره اي به پرستو ابراز علاقه مي كند، و پرستو با چشمان غمگين به چشمان شاهين خيره مي شود و با تأثر مي گويد: دانشجوي سال سوم رشته پزشكي، دانشجوي ممتاز، آخر عاقبت تو بايد سياهي و نابودي باشد ؟؟؟ پس چرا درس مي خواني؟! چرا عمرت را داري تلف مي كني؟! برو، برو سراغ هماني كه عقلت برايت تعيين كرده و تورا هل مي دهد به چاه سياهي كه هر چه به ته آن نزديك مي شوي نابود شدنت سريع تر است. تومرا آسان به دست نياوردي كه به همين راحتي از دست بدهي، نه تنها خائن به خودت بودي، بلكه داري مرا هم با خودت به  گوري كه  كندي مي بري!!

*******

نعرة شاهين بلند شد، درد يكي دو تا نبود، درد از دست دادن زنش، آن معشوقه اي كه سالها در انتظارش بود؛ و حال اين تن مرده كه قرار است روح تازه به درونش راه يابد و او را پاكسازي كند. هميشه شنيده بود جان كندن خيلي سخت است، وقتي كه روح از تن خارج مي شود، ولي حالا مي فهميد كه برگرداندن روح زندگي به كالبد بدنش چقدر سخت و طاقت فرساست.

دو روز گذشته بود؛ در آن دو روز، ساعتي نخوابيده بود، مگر در لحظه اي كه از درد بيهوش مي شد، استخوانهايش هنوز درد داشت. به ياد آورد زماني را كه رتبه دوم گرفته بود و همه از دور و نزديك به او تبريك مي گفتند و پدرش به او مي گفت:  توماية افتخار مايي! با صداي گرفته اي كه به سختي از گلويش بيرون مي آمد با خود زمزمه كرد: بيا حالاببين اين مايةافتخارت را!! با ناله اي بي رمق صداي گريه اش بلند شد. در همان اثنا، بي بي خاتون سر رسيد، با چهره اي نگران به او خيره شد، مقداري غذا و نوشيدني برايش گذاشت و حال و روزش را كه ديد كليد را با نخي كوتاه به قلاب نزديك در آويزان كرد، سري تكان داد و رفت.

شاهين چشمانش به كليد خيره ماند و دقايقي بعد چشمانش را بست.

*****

 وقتي بلند شد ساعتها از خوابيدنش مي گذشت، نمي دانست دو ساعت يا نيمي از روزرا  خوابيده بود. وقتي بلند شد ضعف شديدي احساس كرد بقچه نان و پنير را باز كرد در آن كيسه مشمائي بود كه محتويات آن معلوم بود، ترياك سياه، گلوله گلوله. با دستانش آن را لمس كرد، همه چيز مهيا بود، فقط صداي پرستو هنوز با او بود، تو يك خائني، نه به خودت رحم كردي نه به من و نه به پدرت كه تمام افتخارش شاهين بود، كيسه را با شتاب پرتاب كرد، به جاي لرزش خواستن، درونش از خشم آكنده شده بود.

تقريباً دو هفته مي گذشت، ولي در اين سه روز آخر، بي بي به او سر نزده بود. قبلا به بي بي گفته بود كه اول قرآن را ببوسد و بعد بيرون بيايد. اما خبري از مادر بزرگ نبود وقتي در را باز كرد قرآن را هم روي پله سوم گذاشته بود، آن را برداشت و خودش از زير آن رد شد، از پله ها بالا رفت، در همان موقع برنامه هايش را رديف مي كرد، اول دانشگاه، بعد پيش پدر پرستو مي روم، البته اگر دير نشده باشد.

بوي بدي را حس كرد، وقتي به بالكن رسيد بو بيشتر به مشامش رسيد، پنج تا در بود، وارد سومين در كه شد مادربزرگ را ديد كه افتاده، انگشت روي رگ گردنش گذاشت، بدنش سرد بود، به نظر مي رسيد خيلي وقت است دار فاني را وداع گفته. وقتي پزشك را بالا ي سرش آورد، دكتر به او گفت: مصرف زياد ترياك باعث شده فشار خونش بالا بره، تمام كبوديهاي سرش در اثر پاره شدن مويرگهاي مغز ش بود. عجيب، چندين بار  به او تذكر داده بودم كه مصرف ترياك را كنار بگذارد؛ بيا آخر عاقبت كارش.

دو سه ماه گذشته بود و شاهين به خودش خاطر جمع بود كه ديگر آن پسر سابق نيست، همه برنامه هايش جور بود. وقتي به سمت خانه پدر  پرستو رفت، متوجه شد آنها براي هميشه از آنجا رفته اند. از آخرين باري كه شاهين نامزدش را ديده بود تا به حال هشت ماه مي گذشت و در اين مدت او كاملاً از او بي خبر بود، چون مي دانست رفتن او به آنجا فايده ندارد، چون پدر پرستو خيلي خشك و رسمي با او برخورد مي كند و دليلي براي پذيرفتن او ندارد، وقتي يك لحظه خودش را جاي او گذاشت حق را به  او داد.

 از در و همسايه پرس و جو كرد، يكي از آنها شاهين را شناخت و بعد به او گفت: پرستو عرض دو ماهه توانست طلاق غيابي بگيرد. بعد از آن هم كسي نفهميد به كجا رفته اند. پدرش مرد با آبرويي بود و روي دخترش خيلي حساس بود.

 شاهين سرد و بي روح شده بود، يادش آمد يكي از شرايط پدرش حق طلاق با پرستو باشد.

با ناباوري از خيابان مي گذشت، تحمل اين يكي را ديگر نداشت. حداقل كاش مي دانست به كجا رفتند و با  او صحبت كند و بگويد ديگر او تغيير كرده و به او خانواده اش ثابت شود.

براي پيدا كردن آنان و به اميد اينكه يك روز بالاخره پيدايش مي كند يك سالي گذشت و شاهين آخرين سالهاي تحصيل در دانشگاه را مي گذراند. وقتي كه مدرك دكترا را گرفت وبا دريافت شماره  نظام پزشكي، شعفي زيبا درونش را احاطه كرد، موفقيتي كه مديون حرفهاي به ظاهر تلخ پرستو بود و پاسخ به زحمات پدرش كه پنج  سال هم پدر و هم مادر برايش بود.

با دونفر از دوستانش كه قرار بود شيريني پايان تحصيلش را بدهد، همگي را به شام در دربند دعوت كرد.

هواي مطلوبي درهمه جاپيچيده بود،بوي نم خاك بسيـــار مـلايم صورت آدمــي را نوازش مي كرد.

بروبچه ها دور هم جمع بودند، هريك از جايي تعريف مي كرد، مي خنديدند و شاد بودند. موفقيتي كه باعث سر بلندي خانواده ها و خودشان بود، شاهين اعلام كرد كه قصد دارد تا آنجايي كه بتواند ادامه دهد. موقع تهيه غذا شد، جايي كه شناخته شده بود و تعريف غذايشان را مي كردند، دوستان تختي را انتخاب كردند تا شاهين سفارش غذا را بدهد، خانمي جلوي او بود، كه منتظر فاكتور حسابدار بود، تشكر كرد و وقتي برگشت چشمان آن دو به يكديگر گره خورد. شاهين سلام كرد، آرام و بي صدا جواب سلام را داد و بدون كلامي به سمت جايگاهشان رفت، شاهين با چشمانش او را تعقيب كرد. صداي حسابدار بلند شد. آقا بفرماييد.‌...‌ آقا...!

شاهين مبهوت شده بود، خودش را كنار زد، بعد از اين همه مدت حالا بايد او را اينجا ببيند مثل غريبه ها از كنارت بگذرد و آن مرد، آن مردي كه كنار پدرش نشسته با موهاي بور و ريشه هاي قرمز. تا به حال نديده بودش.« در به در دنبالشان گشتم آنهم اينجا بايد.... » يعني چي !!! آن مرد موبور كيست ؟ احتمال دارد همسرش يا دوست پدرش باشد. به سمت آنها رفت، خودش را نزديك جايگاه آنان رسانيد. نمي تواند همسرش باشد؛ چرا پس او نيامده براي حساب و كتاب غذا. پدرش كه پير و فرسوده است.آن چه‌؟؟؟ چطور مي تواند جريان را بفهمد. اگر همسرش باشد شايد باعث از هم پاشيدگي دوباره زندگيش باشم.

پناه برد به يكي از دوستان زرنگ كه مي توانست از عهده كارش برآيد.

عباس رفت پيش پدر پرستو؛ سلام آقاي شكوري، من عباس هستم با داوود و... يكي از دوستان ديگر براي شيريني خوردن آمديم.

آقاي شكوري؛ دوستان شاهين را سرسفره عقد به  ياد آورد. لبخندي حزن آلود زد و گفت: اي روزگار قدار!

چهره پدر پرستو چند سالي پير تر به نظر مي رسيد. پرستو متوجه شده بود كه يكي از دوستان ديگر كه نامش را نمي آورد همان شاهين همسر سابقش است. پرستو سرش را بالا  نمي گرفت.

پدر خنديد و گفت: حالا شماها با دانشگاه و درس، آخرش خودتان را به كجا رسانديد؟ عباس خودش را جمع و جور كردو به سختي گفت: راستش آمديم شيريني يكي از بچه ها را كه دكتراش را گرفته...... بخوريم.

عباس در دلش زمزمه مي كرد بپرس!! بپرس كدام از بچه ها.«من اونو مي شناسم؟»؛ بگو، حالا كدام بوده من اونو ديدمش ؟ - بله اون بهترين دانشجو، با نجابترين،و سالمترين كسي كه مي شناسمش و امتحانش را بارها و بارها پس داده.

- اين همه قصه براي چيه؟ حتماً من اونو نمي شناسم.

-شما را هم از طرف خودم مهمان مي كنم، البته همسر دخترتان هم ديگر عضو خانواده تان است بيشتر با او هم آشنا مي شويم.

- پسرم.! اين بنده خدا، پسر يكي از دوستاني كه پدرش خدا بيامرز چند سال پيش از دنيا رفته و حالا به طور اتفاقي اينجا همديگر را ديديم با زن و بچه اش اينجا آمده. آنها آنجا نشسته اند.

عباس نفس عميقي كشيد و در آنجا كل ماجرا را تعريف كرد.

آنشب شب به ياد ماندي، همه خوشحال بودند، و اين وداع بالاخره به پايان رسيد.


+ نوشته شده در  ساعت   توسط دادرسي  | 

جعبه قرمز - 49

 

 

جعبه قرمز

 

فاطمه مقدسي

نسرين وارد سالن بزرگي شد كه سه برابر سالن خانة خودشان بود. با آرنج به پهلوي پرويز زد، و با اشاره سر، وسايل توي سالن را نشان داد؛ پرويز  صورتش را برگرداند و زير لب زمزمه كرد: «لااله الاالله»

ايمان يكي از دوستان دوران دبيرستان پرويز بود، او جراح و متخصص بود و پرويز حسابدار بانك، هر دو با همه صميمتي كه داشتند راه وسوي خودشان را تغيير دادند. اما اين دوستي همچنان باقي بود. پري، همسر ايمان هم از پزشكان معتبر بيمارستان بود كه در كارش وارد و حرفه‌اي عمل مي‌كرد. پرويز احترام خاصي براي ايمان قائل بود، درست بودكه صميميت عميق در دوستيشان بود، اما با او خيلي معذّب بود.

يك ساعتي از نشستن آنها نگذشته بود كه پري به نسرين تعارف كرد تا در اتاق ديگر براي اينكه راحت‌تر باشند بروند. وقتي وارد اتاق شدند، نسرين آنجا را با اتاق خانه‌شان مقايسه كرد كه اتاق اينجا به اندازه سالن خانه ماست. فقط به در و ديوار و تزئينات زيبا كه آراسته شده بود نگاه مي‌كرد. سعي مي‌كرد حالت خودش را لو ندهد. اما مگر مي‌شد! پري متوجه اين همه حيرت و خيرگي نسرين شده بود. براي همين تصميم گرفت كمتر با او جدي‌تر باشد تا بلكه نسرين كمتر احساس كوچكي كند.

خودماني بودن پري باعث شد كه ساعتي طول نكشد تا اين رفاقت چند ساله پرويز و ايمان به اين دو نيز سرايت كند.

هردو از هر دري و جايي سخن مي‌گفتند، تا اينكه نسرين تعريف كرد كه عروسي يكي از دوستان قديمي‌ام در روز پنج‌شنبه است، آن‌قدر كلاس براي آدم مي‌زارند كه آدم راحت نيست. وضع‌شان خيلي خيلي خوب است، اما يك جورهايي دوست دارم روش را كم كنم.

پري خنديد وگفت: برايت مهم نباشد، خودت باش. وقتي خودت را باور داشتي و به قابليت‌هاي خودت پي بردي و همان بودي كه هستي. هيچ وقت احساس حقارت و خود كم‌بينـي نمي‌كني. امتحانش كن!!

نسرين مكثي كرد وگفت: صحبتهاي توهم به دل مي نشيند و هم درست است. اما براي من كه اين احساس را تا به حال نداشتم براي روز پنج‌شنبه آن‌هم دو روز ديگر..... و در همان لحظات چشمانش نا خود آگاه به نيم‌ست آويز گردن و انگشتر پري افتاد و زود چشمانش را برگرداند؛ سنگهاي فيروزه و نگين‌هاي دورش چنان برقي مي‌زد كه ناخودآگاه طرف مقابلش را مجذوب خود مي‌كرد.

پري متوجه نگاه كوتاه او شد؛ نسرين خودش را جمـــع و جور كرد و من‌من‌كنــــان مي‌خواست حرفي بزند كه روي آن را نداشت. پري لبخندي زد و گفت: چيزي مي‌خواهي بگويي؟ چرا حرفت را نمي‌زني؟ يا مي‌شود يا نمي‌شود! نسرين گفت: نه! فقط مي‌خواستم بگويم امكان دارد براي جشن عروسي، نيم‌ست خود را به من امانت بدهي؟

پري لبخندي كوتاه زدو گفت: اينها كه قابل تورا ندارد، و همان لحظه شروع به باز كردن آنها از گردنش كرد.

*****

نسرين موضوع را به پرويز نگفت، و مي‌دانست اگر بفهمد حسابي ناراحت مي‌شود و همه اش دم از آبرو مي زند. روز پنج‌شنبه، پري جعبه قرمز مخملي را يك بار ديگر نگاه كرد و آن را توي كيفش مخفي كرد وتصميم گرفت در مجلس عروسي از آن استفاده كند.

در مراسم كه شركت كردند از گوشواره و گردنبند و انگشتر استفاده كرد. فقط انگشتري كمي به دستش كوچك بود، آن را در انگشت كوچكش كرد. مراسم كه تمام شد؛ با عجله و سرعت آنها را داخل جعبه قرمز گذاشت و در كيفش پنهان كرد.

وقتي وارد منزل شد، زيپ كيفش را باز كرد كه آن را بردارد، اما متوجه شد جعبه نيست، تمام كيف را گشت، كيف را وارونه كرد و محكم تكان داد، اما اثري از جعبه نبود. پرويز بالاي سر نسرين آمد و گفت: دنبال چي هستي؟ نسرين با نگراني پرسيد: تو برداشتي؟ !!! 

_از  چي حرف مي‌زني؟ من چه كار به كيف تودارم! نسرين طاقت نياورد و محكم روي سرش زد و گفت: بدبخت شديم. جعبه، جعبه نيست. !!....

پرويز وقتي موضوع نيم‌ست را شنيد از عصبانيت فرياد زد: تو بدون اجازه من از خانم دوست قديمي‌ام گردنبند امانت گرفته‌اي؟ تو نمي‌داني امانت‌داري كار سختيه، چطور روت شد؟ مگر مجبور بودي؟ سؤالات پرويز مسلسل وار بر سر نسرين فرود مي‌آمد.

از فرداي آن روز به تمام طلا فروشي هاي شناخته شده سرزدند تا مشابه آن را پيدا كنند. پرويز دويست هزار تومان از بانك وام گرفت. چون تازگي‌ها براي خريد خانه چهل و پنج متري‌اشان وام گرفته بودند، به سختي آن دويست هزار تومان را هم به او دادند.

بعد از دو روز وقت گذاشتن، مشابه آن را در يك طلا‌فروشي در خيابان فاطمي پيداكردند. پرويز نفس عميقي كشيد و لبخندي تلخ و از روي ناراختي به صورتش نشست و به نسرين گفت: شانس آورديم مثل آن را اينجا ديديم، مطمئني اين همان گردنبند است؟ نسرين با اينكه دقت بسياري روي نيم‌ست پري نكرده بود و فقط فكرش در اين بود كه از آن استفاده كند، اما با اطمينان آن را ورانداز كرد، اندازه زنجير و حتي انگشتري كه كمي به انگشتش كوچك بود، ولي اين يكي اندازه انگشتش بود؛ و با خاطر جمعي به پرويز گفت: خوشبختانه همان است. پرويز قيمت آن را پرسيد، گرفت طلا فروش آن را وزن كرد و گفت: يك ودويست.

پرويز تراول چكها را روي ميز گذاشت و با دست اشاره كرد، مي‌خواهمش. طلا فروش با جديت و اخم گفتند: آقا! يك ميليون و دويست هزار تومان؛ فيروزه آن اصل است و نگين‌هاي دور آن از برليان اصل مي‌باشد.

پرويز يك‌مرتبه وارفت، و با عصبانيتي وصف‌ناپذيري روبه نسرين كرد و گفت: ببين! چشم و هم‌چشمي شما منو به خاك سياه نشاند! نسرين درونش يخ زده بود وبا خود زمزمه مي‌كرد: اي كاش هرگز آن شب چنين چيزي از پري نمي‌خواستم.

پرويز بداخلاق شده بود، با هر حرفي پرخاشگري مي‌كرد؛ نسرين به پرويز گفت: نگران نباش! پري خانم مادياتي نيست، من با او صحبت مي‌كنم و به او مي‌گويم حاضريم خرد، خرد پولش را بدهيم. پرويز گفت: نه !! اصلاً دوست ندارم آنها متوجه اين موضوع شوند، گذشته از آن، با اين قسطهايي كه داريم از كجا بياوريم پولش را بدهيم.

سه چهاري روزي گذشت، پرويز با يك دسته پول و تراول چك به خانه آمد و گفت سريع مي‌رويم آن را مي‌خريم. نسرين با تعجب پرسيد: آن‌همه پول را از كجا آوردي؟! پرويز در حالي كه دستانش مي‌لرزيد، گفت: نمي‌دانم چقدر كارم اشتباه است؟! برسر دوراهي بودم، آخر از صندوق بانك طوري در اين چند روز برداشت كردم كه كسي متوجه نشود! حالا بيا اول آن نيم ست را بخريم. نسرين با بغض گفت: حرفت را عوض نكن، بگو يعني دزدي كردي! بگو. پرويز داد زد: بس است! دنبال معناي كارم نگرد! حال و روزم بهتـر از تو نيست، سعـي مي‌كنم آن را جبران كنم، به‌طوري كه كسي متوجه آن نشود.

نسرين شروع به گريه كرد و با چشمان اشكبار گفت: يعني براي پركردن جاي خالي آن، دزدي پشت دزدي؟! بعدش هم متوجه كارت شوند، هم كارت را از دست مي‌دهي، و هم اين خانه چهل و پنج متري را كه با قسط و وام خريده‌ايم از دستمان مي رود. ببين قدرش را ندانستم، حالا الكي آن را  از دست مي دهيم.

پرويز چنگي به لاي موهايش كشيد و عاجزانه به گوشه‌اي خزيد و با صداي لرزان گفت: نسرين بايد چه كارمي‌كردم؟ حالاهم طوري نشده.....

آن شب بعد از خريد نيم‌ست، پرويز درمانده و پريشان بود، كسي كه به امانتداري شهرت داشت، حالا شيطان قلبش را تسخير خود ساخته بود؛ تا خود صبح در خواب و بيداري به سر مي‌برد، آرامش از او سلب شده بود و احساس مي‌كرد با اين كارش تمام هستي اش را از دست داده. نزديكيهاي سحر پرويز وضو گرفت و دو ركعت نماز خواند و سر به سجده گذارد و از خداوند طلب عفو كرد، و از خدا خواست به او كمك كند تا از اين گرفتاري نجات پيدا كند. بعد از نماز، كمي آرام شده بود و به خواب سنگيني فرو رفت، طوري كه از ساعت كارش هم گذشته بود.

نسرين جعبه قرمز را برداشت و به سمت خانه پري رفت......

*****

قدم‌هايش مثل آدمهايي كه آنها را براي اعدام مي‌بردند، اما نفس عميقي كشيد و گفت: «توكلت علي‌الله» و قدم‌هايش را محكم و با اطمينان برداشت، وارد سالن بانك شد، رئيس بانك را ديد و از او خواهش كرد در گوشه‌اي خلوت با او گفتگو كند. آقاي سلحشور خيلي پرويز را به درستي و صداقت قبول داشت و برايش احترام زيادي قائل بود، پرويز دو دستشانش را مشت كردو جلوي رئيس قرار داد و گفت: آمدم كه به دستانم دستبند بزنيد؛ رئيس لبخند زد و گفت: مگر من كلانترم؟!

پرويز حيرت‌زده گفت: نمي‌خواهيد از من بپرسيد چه كار كرده‌ام! رئيس بانك مثل هميشه صبورانه و آرام به او لبخندي زد و گفت: پرويز جان! تو كارت را به راحتي به دست نياوردي كه بخواهي به آساني از دست بدهي، تو آدم با خدا و حلال‌خوري هستي؛ براي همين از تو بعيد مي‌دانستم چنين كاري انجام داده باشي! حتي اگر دليلت هم قانع‌كننده باشد. اگر ريالي از صندوق كم شود ما متوجه مي‌شويم. تا امروز به تو فرصت دادم تا خودت به اشتباهت پي ببري. چون خودت اعتراف به گناه كردي بين خودمان مي‌ماند ولي پولها را يكجا بياور، در غير اين صورت مسئله بايد قانوني پيش برود.

*****

نسرين مي‌دانست كه خيلي دير به وعده‌اش عمل كرده و نمي‌تواند دروغگوي خوبي باشد و دليل و برهان الكي برايش بياورد. يك راست رفت سر كيفش و جعبه قرمز را روي ميزش گذاشت. پري تشكر كرد و قبل از اينكه جعبه را باز كند، گفت: ذاتاً، من به طلاجات علاقه‌اي ندارم!

نسرين گفت: ولي اين نيم ست!!.... پري گفت: بله، اين هم كه به شما امانت دادم بدل بود.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دادرسي  | 

شكوه پرواز - 48

 

 

 

شكوه پرواز

 

ناقوس كليسا به صدا در آمد، "آنت" آهي كشيد و با چشمان اشكبار وارد سالن  شد.

شمعي روشن كرد و روي دو زانوانش نشست و دو دستانش را التماس وار به سوي مجسمه مريم مقدس قرارداد و شروع به دعا كرد.

"آنت" به سمت بيمارستان رفت، نرسيده به بيمارستان، بيماري را كه صبح آن روز به او تحويل داده بودند مي‌ديد كه وحشت زده اين سو و آن سو را نگاهي انداخته و دو دستانش را به شكل فرمان ماشين درآورده و در تصورش ماشين را روشن كرد و استارت و بعد هم كلاژ و دنده عوض كرد و حركت به سوي پمپ بنزين.

"آنت" دويد تا كه جلويش را بگيرد، اما دير رسيد؛ از بخش اتاق مراقبت خبر دادند مريض اتاق 3 از بيمارستان بيرون رفته. "آنت" مستأصل و پريشان خودش را به بخش مراقبت‌هاي ويژه رساند، مي‌دانست كه او را توبيخ مي‌كنند، با ناراحتي گفت: من رفتم.... كه مسئول بخش با او دعوا كرد و گفت: وقت توضيح دادن نيست، اگر مريض 3 نيامد يا پيدايش نكردند تو را توبيخ مي‌كنند.

"آنت" در وضعيت نابساماني قرار گرفته بود،  نمي‌خواست كارش را از دست بدهد، آن‌هم روز اول كاري، او براي تشكر و سپاسگزاري به كليسا رفته بود و نمي‌دانست چه اتفاق ناگواري مي‌تواند براي خود و بيمارش پيش بيايد، همان‌طور در "آنت"ظار نشسته بود؛ چون كار اولش بود و فقط مسئوليت آن بخش و آن‌هم بيمار موجي‌اي كه تازه او را به آن بيمارستان منتقل كرده بودند با او بود.

خوشبختانه نيم ساعت بيشتر طول نكشيد كه نيروي "آنت"ظامي فردي را با لباس بيمارستان در پمپ‌بنزين مي‌بيند و متوجه مي‌شود اين همان موردي است كه از بيمارستان راجع به فرار او تماس گرفته بودند.

زمان به كندي مي‌گذشت، شايد هم "آنت" از اينكه در اين شغل مقدس قدم برداشته كمي اضطراب وجودش را گرفته بود. چون دستان سردش همچنان در حال لرزش بود. سجاد مجروح جنگي كه در منطقه حلبپچه زخمي‌شده بود، اثر عميق موج خمپاره او را گرفته و بيشتر از، از دست‌دادن چهار انگشت دست چپش او را آزار مي‌داد.

"آنت" تصميم گرفت تمام و كمال، همه نيروي خود را عزم كند تا يك پرستار نمونه و زبده‌اي باشد كه اين بيمار رنج كشيده در آنجا احساس آرامش داشته باشد.

مسئول بخش كه حال و روز "آنت" را ديد، او را بخشيد و به او گفت اين اولين و آخرين بي‌احتياطي تو بود، چون بيماري موج‌گرفتگي سجاد يك نوع بيماري خاص بود. از "آنت" خواستند به طور موقت و چون كار اولش است فقط مسئوليت سجاد را برعهده بگيرد.

سجاد در مواقعي كه دارو‌ها را مصرف مي‌كرد و تحت نظر پزشك بود حالش خوب وبسيار خوشرو ومتواضع بود و به نظر خجالتي مي‌آمد.

"آنت" به بيماري كه به او سپرده بودند زير چشمي نگاهي انداخت، پيشاني‌اش اثر مهر بود اين را از اطرافيان خود شنيده بود كه او بسيار نماز مي‌خواند و اوقات فراغت او با نماز پر مي‌شود، صورتش نوراني بود و نگاهش هميشه پراز سؤال بود.

از اولي كه او را ديده بود  با شستش كتاب كوچكي را گرفته و زير لب زمزمه مي‌كرد.

ده روزي بود كه سجاد در بيمارستان بستري بود. در اين ده روزه "آنت" به بيمارش عادت كرده و خلق و خوي پرخاشگري‌اش در بعضي موارد قابل تحمل  بود. سجاد برايش از صحنه جنگ تعريف مي‌كرد، براي سجاد تعريف از آن مواقع هم شيرين بود هم زجر‌آور، و "آنت" را بين دو راهي مشقت و فداكاري‌ها قرار مي‌داد، نمي‌دانست يعني چي، اين همه شوق در بيان آن همه سختي، و آخر كار هم اين بلايي كه هميشه گريبانش را گرفته است چه مي‌شود.

يك‌بار "آنت" طاقت نياورد وبه سجاد گفت: شما در لحن گفته هايتان عشق و شور و حالي ديده مي‌شود كه من نمي‌فهمم، اين چه حالي است. سجاد لبخندي زد و گفت: عشق به خدا، رضاي او. مي داني شهادت يعني چي ؟ وقتي كاري را بكني و در آن رضاي خدا باشد در سخت‌ترين شرايط آن كار آنآنلذت بخش‌ترين كارها برايت مي‌شود و تو آن كمي و كاستيها را نمي‌بيني.

"آنت" مجذوب حرفهاي روحاني سجاد قرار گرفته بود. درهمان لحظات سجاد گفت: خانم سيرانوش! نمي‌دانيد چقدر از بچه‌ها آنجا بودند كه آرزوي قلبي آنها شهادت بود! شهيد راه خدا و چه دوستاني از من جلوي چشمانم به شهادت رسيدند. "آنت" نمي‌دانست چه كلمه‌اي باعث تسكين روح بزرگش مي‌شود سريع سرم دستش را عوض كرد و داروهاي جديدش را به او داد و گفت: خوب، خدا را شكر كه حالا زنده‌ايد. سجاد لبخندي از روي حزن زد، آهي كشيد و گفت: آه! در آنجا همه آمادة شهادت بوديم، آنجا همه لحظاتش خطر بود و احتمال اينكه از دنيا بروي زياد بود و براي همين اشهدمان را مي‌خوانيديم.

"آنت" با تعجب پرسيد: اشهد؟! اين چه ذكري است كه مي‌خوانديد. سؤالات "آنت" تمامي نداشت، با  هر سخن بيمارش ده سؤال برايش پيش مي‌آمد.

سجاد تقاضا كرد لبة تخت را كمي بالا ببرد تا بتواند در رابطه با اين ذكر شيرين بيشتر او را روشن كند.

وقتي خوب جابه جا شد، گفت: شما مسيحي هستيد، ما مسلمانان در موقع مرگ براي اينكه مسلمان از دنيا برويم اين را مي‌خوانيم، حتي كساني‌كه قلباً بخواهند مسلمان شوند با گفتن شهادتين مذهبشان  شيعه مي‌شود؛ يعني يك كلام، كامل‌ترين كتاب آسماني قرآن.

سجاد دلش مي خواست خيلي بيشتر در اين باره با او گفتگو كند، ولي احساس كرد زياد باز كردنش شايد از حوصلة او خارج شود و يا اينكه در اين فرصت كم، كلماتي بگويد كه باعث زدگي از دين اسلام شود. حرفش را خلاصه كرد و گفت: فكر مي‌كنم براي امروز كافي باشد.

"آنت" كنجكاوتر از‌ آني بود كه سجاد  فكرش را مي‌كرد. با انگشتش به كتابچه كوچك اشاره كرد و گفت: اين هم جزء همان كتابي  است كه در رابطه با آن صحبت مي‌كرديد. گاهي وقتها از كنار اتاقتان كه رد مي شوم صداي سوزوگدازي مي‌رسد، وقتي نگاه مي‌كنم مي‌بينم در حال خواندن اين قرآن هستيد.

سجاد كتابچه را از روي ميز كنار برداشت و با چشمانش به كتاب خيره شد و گفت: اين جزيي از قرآن نيست، بلكه دعاي زيارت عاشوراست. ماه محرم نزديك است و من هر سال ماه محرم و صفر اين زيارت را هر روز مي‌خوانم، مثل كاري كه همكارانت در طبقه اول، وقت مي‌گذارند و آن را دسته جمعي مي‌خوانند. "آنت" سرش را تكاني داد كه سجاد با حالت پريشان گفت: در سوگ عزاي حسينمان باشيم.

"آنت" از بيمارش اجازه خواست بقية سؤالاتش را  بعداً سر فرصت جواب دهد. عذر‌خواهي كرد و براي دادن گزارش كارش آنجا را ترك كرد.

فرداي آن روز "آنت" بيمارستان نرفت و از طريق تلفن مرخصي گرفت. و به كليسا رفت، براي دعا و راز و نياز، چشمانش از اشك لبريز شد و معصوميتي در چهره‌اش بود، شمعي برداشت و آن را روشن كرد، احساس درماندگي وضعف تمام وجودش را احاطه كرد نااميدتر از پيش شده بود، اين قلبي كه مملو از عشق و دوست داشتن بود را نمي‌دانست چطور و چگونه رها كند و به دست سرنوشت وتقدير بسپارد. آيا مي‌توانست آن مهر و عاطفه‌اي كه در قلبش به طور جاويد شكل گرفته از ياد ببرد. …

"آنت" وارد بيمارستان شد، مثل هميشه بود، گزارش روز قبل را ديد، پزشك معالجش براي بيمارش آزمايش كلي داده بود و آن روز بايد انجام مي‌داد و اگر در آزمايش مشكلي نبود مدت درمانش به اتمام مي رسيد و مرخص مي‌شد.

بيمارستان را از پرچم‌هاي مشكي يا حسين(عليه‌السلام) آذين بسته بودند. هر طبقه را نواري از پارچه هاي شعارهاي حسيني احاطه كرده بودند و سردر بيمارستان را با پارچه تسليت به همه مسلمين جهان پوشانده بودند.

"آنت" هر هفته دوبار به كليسا مي‌رفت براي دعا، اين جزء برنامه‌اش بود. وقتي وارد شد به سجاد گفت: شما روبه بهبودي هستيد و به نظرم بعد از آزمايشي كه داديد شما را مرخص كنند.

سجاد لبخندي زد و گفت: شما هم در اين مدت خيلي برايم زحمت كشيديد. "آنت" گفت: برايم خيلي دعا كنيد، وقتي اين زيارت را مي‌خوانيد ياد من هم باشيد. من هم وقتي به كليسا مي‌روم ياد شما هستم و براي اينكه هرچه زودتر از اينجا برويد دعا مي‌كنم. البته خوب شده باشيد.

سجاد گفت: بعضي از اوقات به نظر مي‌رسد كه درمانده و نگران هستيد علت، آن چيه؟

"آنت" بغض كرد، و آن را به سختي قورت داد و گفت: پدرم، پدرم بيماري دارد كه تمام پزشكان از آن نااميد شدند. البته مي‌گويند شايد به خارج از كشور بفرستيم اگر راهي باشد كه درمان شود، آن هم نظر تمامي پزشكان نيست.

من هم در دار دنيا فقط او را دارم؛ مادرم را در ده سالگي از دست دادم، عمويم هم دو سال پيش در اثر همين بيماري از دنيا رفت و حالا مي‌ترسم، مي‌ترسم از اين كه پدرم را ازدست بدهم، آن وقت تنهاي تنها مي‌شوم. من او را بي نهايت دوست دارم، برايم هم پدر و هم مادر بوده.... در همان لحظات بغض كهنه گلويش رافشرد و شروع به گريستن كرد و از اتاق خارج شد.

"آنت" خبر نداشت كه سجاد؛ خيلي وقت است تنهاست. هر چند "آنت" بارها قصد داشت از او بپرسد، چرا كسي به ملاقات او نمي‌آيد؟ اما هيچ وقت فرصتي  پيش نمي‌آمد.

پزشك معالج به "آنت" گفت: شما بعد از اين مسئوليت مراقبت از اين بيمار را نداريد، او را به بخش ديگر انتقال مي‌دهند. "آنت" با هراس پرسيد: مگر مرخص نيست ؟ گذشته از آن خيلي وقت است كه احساس نمي‌كند كه ماشين است كه نياز به بنزين دارد، توجه كنيد، بياييد گزارش كارم را ببينيد. پزشك  اخمي به او كرد و گفت: اجازه مي‌دهيد تا برايتان بازگو كنم؛ در آزمايشي كه جديداً از او گرفتيم نشان داده كه ريه‌هايش با مشكل برخورد كرده، اين مشكل خيلي وقت با او همسفر بوده، اما به دليل مشكلات ديگري كه داشته خودش شكايتي از سوزش سينه نمي‌كرده. گويا در زمان جنگ او راننده كاميون بوده ودرهمان لحظاتي كه بنزين به اتمام مي رسد خمپاره زده مي‌شود و آن وقت باقي ماجرا كه حتماً خودتان بهتر مي‌دادنيد آن بمبهايي كه در منطقه حلبچه زده مي‌شدند، همه شيمايي بوده و ايشان در همان موقع شيمايي مي‌شوند، كه اثرات آن حالا خودش را نشان مي دهد.

"آنت" با صداي لرزان گفت: اين انصاف نيست؛ حالا چه مي‌شود، يعني اميدي نيست؟! پزشك گفت: ما همه وسيله‌ايم، شفا دست خداست.

"آنت" گاهي از اوقات وقتي مي گذاشت و مي‌رفت به او سر مي زد، ديگر مثل آن موقع‌ها سجاد نمي‌توانست حرف بزند. فقط وقتي كه "آنت" از او پرسيد: شما كسي را نداريد كه بهتون سر بزند؟! سجاد همان‌طور كه ماسك اكسيژن را از صورتش بر داشت گفت: اين خودش داستاني...! و بعد خنده غمگيني روي صورتش نقش بست.

ماه محرم رسيده بود و در طبقه اول بيمارستان، اتاق نماز خانه به چشم مي‌خورد و "آنت" وقتي از آنجا رد شد صداي آشنايي به گوشش رسيد، وقتي كه خوب دقت كرد متوجه شد اين همان زيارتي است كه هميشه سجاد در حال خواندنش  بود. گاهي از آنجا كه عبور مي‌كرد به ياد سجاد كمي مي ايستاد و به نجواي آنان گوش مي‌كرد.

چند روز بعد وقتي مرخصي گرفته بود كه به كليسا برود، جلوي همان در به گوش دادن ايستاد، آنقدر به عمق آن رفته بود كه متوجه گذشت زمان نشده بود، و آن روز از رفتن به كليسا واماند.

پانزده روزي گذشت و "آنت" همچنان در جلوي اتاق نماز خانه مي‌ايستاد، يكي از پرستاران جلو آمد و دستش را گرفت و گفت: اگر دوست داري بنشين داخل. "آنت" وقتي وارد شد به گوشه اي رفت و به ديوار تكيه داد و با هق هق گريه آنها او هم گريست.

ناخودآگاه ساعت خواندن زيارت، او هم به آنجا مي‌رفت، نمي‌دانست چه چيزي باعث كشش او به نماز خانه مي‌شود. بعد از سي و دو روز احساس كرد كلمات آن را توانسته حفظ كند، و بدون اينكه به كتاب نگاه كند با بچه‌ها مي‌خواند. وقتي همه يا حسين(عليه‌السلام) سر دادند، "آنت" در درون خودش يا حسين را فرياد زد. در بين زيارت، صحراي كربلا به ترسيم كشيده شد تازه متوجه شد تشنه لب كيست!!! سر از تن جدا كيست !!!

"آنت" تازگيها با كربلا آشنا شده بود.  در اين مدت  دو باري به كليسا نرفته بود، چون قلبش گواه اين را مي‌داد  آنجا چيزهاي بيشتري مي‌تواند بيابد.

همه براي حسينشان سينه مي‌زدند و "آنت" فقط مي‌ديد؛ و وقتي اربعين  مراسم برگزار شد و فريادي از فغان جان سوز بلند شد «حسين جان كربلا»، «حسينُ مني و انا من حسين» "آنت" احساس نزديكي بيشتري با امام حسين(عليه‌السلام) مي‌كرد. در همان لحظاتي كه در تاريكي هم سينه مي‌زدند، اولين سينه‌اي كه "آنت" به ياد امام حسين(عليه‌السلام) زد، صدايش زدند.

خانم سيرانوش تلفن با شما كار دارد. قلب "آنت" ريخت، پدرم! نكند برايش اتفاقي افتاده.

سراسيمه به سمت گوشي رفت. صداي لرزان و شادي بخش از آن ور به گوش رسيد، "آنت" جان! دخترم! مي‌خواهم بيايم تو را از نزديك ببينم؛ پزشكان دوباره از من آزمايش گرفتند و آثاري از بيماري‌ام به چشم نمي‌خورد، همه و خودم در تعجب و حيرت مانده‌ايم. دخترم! مي‌خواهم در بيمارستان شما هم يك آزمايش كلي ديگر براي خاطر جمعي بدهم.

"آنت" گوشي را از فرط خوشحالي رها كرد و دويد جلوي آنسانسور ايستاد تا بيايد پايين، به اتاقش مي‌رود، از پله ها به سرعت بالا رفت به طبقه چهارم، نفس‌زنان رسيد و فقط مي‌خواست هر چه زودتر سجاد را ببيند و به او شفاي پدرش را خبر دهد. اشك شوق از صورتش جاري بود. وقتي جلوي درِ اتاق سي‌سي‌يو رسيد، نفس عميقي كشيد، بدون هماهنگي وارد شد، ملحفه سفيد تا صورت سجاد كشيده شده بود. سجاد به شهادت رسيده بود و "آنت" شروع به گريستن كرد و گفت: بلند شو و ببين پدرم خوب شده، خواستم تو را هم خوشحال كنم.

چند دقيقه‌اي گذشت و كمي آرام شد. ملحفه را كشيد كنارتا صورت سجاد را ببيند. بالاي سر سجاد با كلمات شمرده و واضح گفت: «اشهد و ان‌لااله الاّالله و اشهد اَنَّ محمداً رسول‌الله و اشهد اَنَّ علياً والي‌الله.»

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دادرسي  | 

اشتباه غير قابل جبران- 47

 

اشتباه غير قابل جبران

 

فاطمه مقدسي

 

چه چيزي «پروين» را همچنان در كنار امير، وادار به ماندن مي‌كرد؛ دلسوزي يا عشق امير؟ آيا اين احساس و عاطفه اميربود كه ا و را به يك نوع دلسوزي و ترحم وا مي‌داشت؟ و شايد هم نه، عشق متقابلي در پاسخ به پيوندي ناگستني از سوي پروين،... اگر چه آرزوي زيبــاي «مادرشدن» را درطول زندگي با اميــر، براي هميـشه دردل پروين، به بــي‌ثمري مي‌گذاشت.

پروين در همين افكار بود كه صداي تلفن بلند شد .... ظاهراً رغبتي به جوابگويي تلفن نشان نمي داد، در عالم خودش غوطه ور بود. صداي پيامگير بلند شد. خانم «نهادي»، دوست قديمي پروين بود.... با عجله به سوي گوشي رفت و مشغول صحبت شد. تمام ارتباط اجتماعـي پروين در مدرسه و ارائه مشاوره‌هايش در دبيرستان با خانواده هاي دانش آموزان خلاصــه مي شد . زندگي خيلي يكنواخت شده بود و تحمل نگرانيهاي بي مورد امير هم مضاف برآن....

گوشي را كه برداشت، با نشاط خاصي شروع به صحبت كرد، داشت با يكي از شاگردان نزديكش براي ديدار در پارك نزديك خانه‌اشان، قرار مي‌گذاشت. همان شاگردي كه مادرش از دوستان قديمي پروين بود . . .

آنها چندين بار با هم قرار گذاشتند؛ هرچند امير از عمق ماجرا خبر نداشت ولي لزومي نمي‌ديد كه از قرارهايي كه با دوستانش مي‌گذاشت، با امير صحبت كند. 

امير براي ششمين سالگرد تولد پروين، يك انگشتر زيبا به اوكادو داد.

پروين مي‌دانست اميراين بار هم، همان سؤال تكراري را خواهد پرسيد، باز هم مثل هميشه!....  «پروين تو چقدر به زندگيمان پايبند هستي،  با اينكه مي‌داني به خاطر من هرگز مادر نخواهي شد؟» .

ايـن بار، پروين بلند شد، بدون اينكه جوابي بدهد. اميــر همچنان با چشمانش او را تعقيب مي‌كرد. مي‌ديد كه او با انگشتر هديه شده در حال بازي است.

ـ چرا انگشتت نمي‌كني، خوشت نيومد؟

پروين سعي مي‌كرد آرامش چهره‌اش را حفظ كند، با حالتي بي‌حوصله گفت: انگار به دستم بزرگه.

ـ عيبي نداره، دوست دارم دستت باشه، ولي تو جواب من رو ندادي، داري تفره مي‌ري؟

پروين از سؤالات تكراري امير خسته شده بود.

- ببين مگر به من اعتماد نداري؟ چرا حوصله آدم رو تنگ مي‌كني، گاهي وقتها فكر مي‌كنم زيادي مضطربي و بددل شدي!

امير عصبي شد، .... پروين! جواب سؤالم رو بده!

ـ جوا ب تو رو همان سه سال پيش دادم، كمي به من اعتماد كن.

در پارك نزديكي خانه شان يك بوفه بود كه صاحب آنجا، امير و همســرش را بخـــوبي مي‌شناخت و به همين جهت، امير براي رفتن پروين به آنجا هيچ وقت سخت نمي‌گرفت.

چند هفته‌اي گذشت. با ماجراي جديدي كه پروين درگيرش بود، حال و هواي او هم كلي عوض شده؛ حتي امير هم متوجه اين تغيير و تحول شده بود.

غروب كه شد، امير وقتي محل كارش را ترك كرد؛ كمي دلتنگ بود، تصميم گرفت در پارك قدمي بزند.

صاحب بوفه كه امير را ديد، صدايش زد. وقتي به او نزديك شد، انگشتري را به او نشان داد ...  امير ناباورانه به آن خيره شد، با تعجب گفت: اين انگشتر مال خانم من است، ولي به من نگفته بود كه آن را گم كرده، تازه اينجا بودند؟

بله، گاهي وقتها بعدازظهرها با اون آقايي كه آشناي شماست  مي‌آيند اينجا . اين دفعه بعد از اينكه با اون آقا رفتند، اين انگشتري روي زمين افتاده بود.

ـ مرد حسابي! خانم من مگه بيكاره كه هر روز اينجا بگرده!!

ـ اي بابا، اصلاً به من ربطي نداره! خانم شما،    اون آقا همه مشتريهاي محترم ما هستند.

ـ امير از فرط عصبانيت فرياد زد داري چي براي خودت مي‌بافي، خانم من با هيچ آقايي غيرخودم تا حالا اينجا نيومده!

ـ صاحب مغازه مكثي كرد و گفت: خوب شايد خانم، شبيه همسر شمابوده، من اشتباه كردم.

بي‌هدف براي خود در پارك قدم مي‌زد، نگاهي به انگشتركرد، به ياد آورد زماني را كه پروين مي‌گفت انگشتر اندازه انگشتش نيست .... نه، نبايد شك مي‌كرد، اوخيلي خوب پروين را مي‌شناخت، خودش هم نمي‌دانست كه چرا اين قدر عصبي برخورد كرده بود و به صاحب بيچاره بوفه پارك، گير داده بود! 

گاهي تند، گاهي با مكث و گاهي قدم زنان، مسير را به سوي خيابان طي كرد.

ديگر شب شده بود كه وارد خانه شد.

خانه در تاريكي مطلق فرو رفته بود، بويي از غذا به مشام نمي‌رسيد. پروين را با دلخوري صدا زد، اما  متوجه شد كه در خانه كسي نيست؛ عصباني‌تر شد.

با عجله به اتاق رفت و شروع به جستجوي كشوها كرد. خودش هم نمي‌دانست دنبال چه مي‌گردد، فقط مي‌خواست چيزي  پيدا كند. قلبش بشدت مي‌زد، . «بايد رها شوم!» اما چگونه؟ با خود زمزمه مي‌كرد... هنوز من مطمئن نيستم، خدا كند حدسم اشتباه باشد. ظاهراً به دنبال چيزخاصي بود، اما مي‌ترسيد از اينكه مبادا همان چيز پيدا شود و آن وقت تكليف او چه مي شد؟ بايد چه مي‌كرد؟ نفس نفس مي‌زد، سعي كرد با آرامش، نفس عميقي بكشد. در همان لحظه چند برگ كاغذ تاشده ديد كه به دور آن كش نازك سبز رنگي انداخته شده بود. با هول ‌و ولع كاغذهاي تاشده را باز كرد، با دستان لرزان و چشمان گشاد شده، خواند:

«پروين عزيزم »، سلام .......

 

به اميد ديدارتو، «سعيد»

نامه‌ها را چندين بار خواند، جز نامهاي پروين و سعيد نمي‌ديد .... به طرف كمد رفت، درب آن را باز كرد، از جعبه وسايل سفر، تفنگ شكاريش را بيرون كشيد، روي آن غبار زيادي گرفته بود، به نظر چند سالي  مي‌رسيد كه از آن استفاده نكرده بود.