شليك از روبرو
استاد كارش نيامده بود؛ اين را از كركرههاي مغازه فهميد كه هنوز پايين بودند. سوز سحري سر و گوشش را حسابي كباب كرده بود. دستهايش از سرما قدرت حركت نداشتن و انگشتانش مثل سنگ به هم چسبيده بودند. كليد را به زحمت از جيبش در آورد و در قفل چرخاند، وقتي كركره را بالا كشيد پاكتنامهاي توجهش را جلب كرد. به خيال آنكه باز هم براي اوستا نامهاي رسيده است. بياهميت آن را برداشت تا بگذارد روي ميز... اما وقتي به اسم خودش برخورد، درجا خشكش زد:
ـ برسد خدمت دوست عزيزم جلال ...
تا آن روز كسي برايش نامه نفرستاده بود و به همين جهت برق آسا گوشهي پاركت را پاره كرد تا مقوايي را كه داخل آن بود بيرون بكشد. كليد برق را كه زد، نور چراغ مستقيم افتاد روي گلهاي طلايي رنگ كارت قشنگي كه داخل پاكت بود:
بهرام و رويا آغاز زندگي نو را جشن ميگيرند و خوشحال ميشوند اگر...
اين جمله را تمام نكرده بود كه فكرش رفت به گذشتههاي دور. به آن روزها كه با بهرام توي كوچه بالا و پايين ميپريدند، ميگفتند و ميخنديدند و از دنيا غافل بودند:
ـ چه زود گذشت به يه چشم به هم زدني، مثل برق....
عمر ما گذشت و نفهميديم چه غلطي كرديم. همهاش كنار آچار و ابزار توي شوفار و ولوله و شير چدني و ول خورديم و از جووني هيچي دستمون رو نگرفت. خوش به حال بهرام كه لااقل يه زندگي واسهي خودش درست كرد. يه وضعي به هم زد كه حالا داره زن ميگيره...
تا غروب آن روز هر چه كار ميكرد حواسش پيش بهرام بود. پيش جشن زندگي اون و اينكه چرا تا آن روز فكر خودش و آيندة خودش نبوده است. 22 سال داشت و چهار سال ميشد كه وردست اوستا غلام جون ميكند از سفيدي صبح تا بوق سگ با پيچ و مهره هم كلام بود و شبها كه خسته و كوفته به خانه ميرسيد، تازه غرغرهاي مادر و سخن پراكنيهاي پدر كلافهاش ميكرد...
آن روز تا هوا تاريك شود ده مرتبهاي رفت و به كارت دعوت خيره شد. چقدر دلش ميخواست كه يك روز هم بنويسند:
جشن عقد جلال و ...
و ... كي ؟ چه كسي در آينده چراغ زندگي او ميشد. هر جا كه اسب خيال را دوانيد، چهرهي دختري سر راهش نبود و همين باعث ميشد كه مشت بكوبد به ميز و دم و دستگاه و برگردد سركار و زندگيش :
ـ ولش كن ، تو كه شمعي توي شب تارت نيست...
شب كه شد جلال مثل هميشه خسته و مانده با دستهاي چرك خورده و روغني راه خانه را در پيش گرفت و توي راه همهاش به اين فكر مي كرد كه مگه من چيم از بهرام كمتره...؟
با اهل خانه از آنچه گذشته بود چيزي نگفت . گرچه آنها از چهرهي اخم آلودش خوانده بودند كه آن شب غمي در سينهاش پنهان دارد. زودتر از هميشه خوابيد يا خودش را به خواب زد تا در عالم روياها چرخي بزند. اما هنوز چشمانش گرم نشده بودند كه زنگ در را زدند و لحظهاي بعد صداي مادرش او را از جا پراند:
ـ جلال جان! سرم ، بدو ... بهرام خان منتظرته.
و او با صدايي گرفته و حيرتزده تكرار كرد:
ـ بهرام ...؟
حق با مادر بود و بهرام با يك دست كت و شلوار شيك، در حالي كه شال گردن پشمي خوش رنگي را انداخته بود روي دستش و سيگاري نوك لبش بود، دست او را فشرد:
ـ سلام ... ميبخشي كه بد موقع مزاحمت شدم اما...
ـ خواهش ميكنم ! حالا چرا اونجا و ايستادي ، بيا تو.
ـ راستش يه مشكلي دارم كه گفتم شايد بشه با دستاي تو حلش كرد.
ـ در خدمت شاه داماد هم هستيم ؛ امر تون رو بفرماييد.
ـ پس لباساتو بپوش ، منتظرت ميمونم.
كنار در موتور سيكلتي پارك بود و وقتي جلال لباس پوشيد، به اشارهي بهرام پريد روي ركاب و راه افتادند. هنوز نميدانست ماجرا چيه. و بهرام گاز داد و از اتوبان رسات گذشت. و حوالي مجيديه ايستاد:
ـ راستش پدر زنم برام يه خونه تدارك ديده، يه آپارتمان نقلي ، اينههاش...
جلال سرش را به طرف او چرخاند و به آپارتمان چند طبقهاي كه آخر يك كوچه قرار داشت و چراغهايش همه خاموش بودند، نظري انداخت:
ـ به به خوش به حالت پسر ...
ـ فردا قراره رويا بياد واسهي آوردن جهيزيه. من قول داده بودم همهي شيرآلات و دوش حمام و لوازم و كابينت خونه رو عوض كنم . اما پسر دست به سياه و سفيد نزدم. گفتم تو با اون مهارتي كه داري زود همه رو باز كني و در بياري تا فردا با سيلقهي خودت نو بخريم و وصل كنيم.
ـ خب فردا كه لوازم جديد رو خريديم و آورديم، عوضشون ميكنم.
ـ آخه من اندازههاشون رو كه نميدونم، اگه الان زحمتي بكشي و بازشون كني، فردا زحمتمون خيلي كمتره...
ـ باشه بريم تو.
ـ كجا ... آخه من دست و پا چلفتي كليدها رو گم كردم.
ـ لابد بايد قفل رو بشكنيم ، آره؛
ـ نه ، اونجوري خرجم زياد ميشه. يه راه ديگري بلدم.ببين از اين داربستها ميريم بالا، روي پشت بوم. اونجا بهت ميگم چيكار كنيم. اين آچار و انبر قفلي رو بگير و برو بالا تا...
ـ زنگ بزن همسايهها باز ميكنن.
ـ كسي از اونارو نميشناسم، تازه اين وقت شب همه خوابن.
سوز سردي ميآمد . توي آسمان يك لكه ابر هم نبود. جلال از روي پشتبام چشم گرداند:
ـ پس ستاره ي من كو؟... نكنه توي هفت آسمون هم يه ستاره ندارم؟
ـ اي بابا ... چرا ستاره نداري ؟! خيلي هم داري. حالا همسايهها رو بيدار نكن. فردا پس فردا ميگن اين ديگه چه مزاحميه كه اومده سروقت ماها...
ـ خب بگو چكار كنم.
ـ با اين نردبان كه از طناب محكم درست شده برو پايين، اون پنجره رو باز كن.بيسر و صدا برو توي آپارتمان شير حمام و دوش حمام و آشپزخانه رو باز كن و بيار بالا... راستي ببين ساك دستي من اونجا نمونده؟ اگه بود ورش دار و بيار پايين... شناسنامه و مداركم اونجاست. نميدونم گم شده يا اونجا مونده. شايد دستت خير باشه و ...
ـ حتماً خيره... خودت نمياي؟
ـ من كه از فني جات چيزي سرم نميشه و ...
ـ خيلي خب همهي دامادها عزيز ميشن...
جلال با دستهاي ورزيدهاش از نردبان محكمي كه بهرام به ستون آهني گره زده بود پايين رفت. پنجره را باز كرد و پريد توي آپارتمان . چراغي را روشن كرد و بعد با سرعت همهي شيرها و دوشهاي آپارتمان از آشپزخانه و حمام گرفته تا توالت را باز كرد و ريخت داخل يك كيسه و با خودش غُر زد:
ـ اينا كه همه سالم و بيعيب هستند. زنهاي اين دوره، چه بهونههايي ميگيرن...
و بعد داخل آپارتمان گشتي زد همهجا شيك و مرتب بود موكتهاي ميل كبريتي و پرپشت، سراميك آشپزخانه، همه و همه مرتب بودند آهي كشيد و با خودش گفت:
ـ خوش به حال بهرام ! كاش جاي اون بودم!... ببين چه بهشتي گيرش افتاده...آدم بايد عقل داشته باشه و بدونه مره سر وقت كي...
داشت از اين خيالات ميبافت كه چشمش به يك ساك چرمي خوش رنگ افتاد:
ـ اينم از ساك آقا داماد، حالا بايد مژدگاني بده.
همهي لوازم را برداشت و به سختي خودش را از پنجره كشيد بيرون . اول خرت و پرت و لولهها و شيرآلات را با يك كيسهي بزرگ فرستاد بالا و توي دلش گفت:
ـ سك بمونه تا آخر سر ازش يه شيريني حسابي بگيرم.
بعد دستهايش را محكم از نردبان گرفت و داشت بالا ميرفت كه از آپارتمان روبهرويي پنجرهاي باز شد و زني فرياد زد:
ـ آي دزد... كريم! دزده اينجاست. نگاه كن...
بعد مردي هم سرش را از پنجره در آورد و گفت:
ـ آره خودشه، اون چوب رو بده به من.
بلافاصله با ضربات چوب و چماق سر و صورت جلال را هدف گرفت و از آن فاصله با چوب پردهي بزرگي كه در دست داشت، يك سره او را ميزد و فرياد ميكشيد ... كسي به او فرصت نميداد كه حرف بزند و آنقدر توي سرش كوبيد كه كنترلش را از دست داد و افتاد كف حياط خلوت:
ـ واي مُردم، بهرام به دادم برس...
ساكنين آپارتمان جمع شدند. چراغها را روشن كردند. آنجا مرد جواني افتاده بود كه سر و صورتي خونآلود داشت و ساك چرمي خاكآلودي كنار دستش بود. سعي كرد بلند شود، اما نتوانست . فرياد كشيد:
ـ واي پام... انگار پام شكسته ، كمك كنيد.
ـ حقته، آدم دزد و مال مردم خور بايد دستش بشكنه؛ حالا در عوضش اگه پاي جنابعالي هم شكسته باشه، چه اشكالي داره؟
اما جلال فرياد زد:
ـ من دزد نيستم، دوست بهرام خانم... بهرام...بهرام..
يكي از همسايهها كه متوجه حرف او شده بود گفت:
ـ حتماً شريك داره زود باشين بجنبين تا اونم گير بندازيم.
صداي موتور سيكلتي سكوت شب را شكست. گروهي از همسايهها دويدند سركوچه و از دور موتور سواري را ديدند كه گاز داد و از برابر چشمانشان ناپديد شد. بلافاصله كلانتري محل را خبر كردند...
نيمساعت بعد اتومبيل گشت كلانتري در محل مستقر شد. افسر تجسس متهم را ، كت بسته به كلانتري برد. از همسايهها هم پرس و جويي كردند و پس از آن،گزارش كار را با متهم به افسر نگهبان ارائه دادند. جلال كه رنگ به چهره نداشت، با پايي كه ميلنگيد ، وارد اطاق افسر نگهبان شد و به اشاره او روي صندلي نشست:
ـ خب بگو رفته بودي توي ساختمان مردم چكار كني؟
ـ دوستم بهرام ازم خواست سرويس منزلش رو باز كنم واسه ي تعمير...
ـ اين شيرهايي كه ميفرماييد الان كجا تشريف دارن؟
ـ بهرام با خودش برد.
ـ كجا بود كه اونارو برد؟
ـ پشت بام بود، فرار كرد.
افسر نگهبان در حاليكه كيف چرمي را باز ميكرد، پرسيد:
ـ اين كيف مال كيه...؟ لابد مال بهرام خانه...
ـ بله شناسنامه و كارت و آزمايش عقد و ازدواجش توي همين كيفه، باور كنين جناب سروان! من دزد نيستم...
وقتي محتويات كيف روي ميز خالي شد، افسر نگهبان كارت و مدارك آن را بازرسي كرد و ادامه داد:
ـ اين بستههاي اسكناس و دلار هم ... مال بهرامه؟
ـ حتماً ... البته در اين باره چيزي به من نگفته بود.
ـ كارت شناسايي و مدارك به اسم مهندس كتابچي هستند، نه بهرام...
ـ نميدونم ... والله نميدونم.
ـ قضيه سرقت اين دلارها و پول كيف و كوفت و زهرماره، چرا نميخواي قبول كني...؟
هنوز اين پرس و جوها تمام نشده بود كه در زدند و دختر جواني با يك مرد جاافتاده داخل شدند و سلام كردند:
ـ بله ؛ چه فرمايشي دارين؟
ـ مهندسي كتانچي هستم. همسايهها تلفن زدن كه منزلم را دزد زده و ...
ـ بله بفرماييد اين كيف و لوازم شما...
ـ تشكر ميكنم. اما ميخواهم بدون اين آقا چطوري وارد منزل شده و همدستش كي بوده و ...؟
ـ بهتر نيست از خودش بپرسين؟
جلال كه حالا فرصت را غنيمت شمرده بود، جواب داد:
ـ شما برادر خانم بهرام هستيد؟
ـ بناست بشم اين رويا نامزد بهرامه...
جلال به طرف دختر جواني كه آنجا ايستاده بود برگشت:
ـ خدا رو شكر، پس بهرام كجاست؟
ـ بهرام رو از كجا ميشناسي ؟ چرا دزدي كردي...؟
ـ من دزد نيستم، بهرام منو فرستاده بود كه لوازم خونهي شما رو باز كنم و ببرم واسهي تعمير...
ـ اين كيف هم جز اون شيرآلات بود...؟
حدود نيم ساعت بعد بار ديگر در اطاق باز شد و پيرمدي با يك مرد جوان وارد شدند كه به محض ديدنشان دختر جوان فرياد زد:
ـ بهرام آمدي... ببين اين يارو چه چرندياتي بار ميكنه.
ـ چي ميگه...؟
ـ ميگه توبهش گفتي بره دزدي، تو گفتي كيف دادشم رو بياره، گفتي اين خونه مال توست...آره؟
ـ نه ... اصلاً اونو نميشناسم . اين چه حرفيه ! تو چرا باور ميكني؟... و بعد راست در برابر جلال ايستاد و گفت:
ـ چي ميگي دزد كثيف ، اصلاً منو ميشناسي ، باهام سرو سري داري؟ يه خانواده رو وحشتزده كردي از خواب پَروندي و حالا داري چرند و پرند هم ميگي؟
چشمهاي جلال از اشك پر شدند ؛ با دست صورتش را پوشاند و با صداي گرفتهاي كه از اعمال وجودش سر بر ميآورد ، ناله كرد:
ـ اگه رسم دوستي اينه، باشه جناب سروان! من همه چي رو گردن ميگيرم. اصلاً اين آقارو نميشناسم...
افسر نگهبان سيگاري روشن كرد:
ـ سرگروهبان متهم رو ببر بازداشتگاه . با اين همه دورغ، فقط ميخواست سر ماها رو گيج بياره...
قسمت پایانی
بهرام و رويا و مهندس و همراهانش شكايت نامهاي را امضاء كردند و لحظاتي بعد اطاق را ترك نمودند. قضيه ظاهراً خاتمه يافته بود. مهندس رفت تا سري به خانهاش بزند، اما يك ساعت بعد به اتفاق خواهرش رويا، دوباره به كلانتري برگشتند:
ـ جناب سروان ما رو ببخشيد كه باعث زحمت شديم، اين آقا ميگفت به دعوت داماد ما بهرام رتفه واسهي بازكردن شيرآلات منزل، ماها فكر كرديم دروغ ميگه و فقط قصد بردن كيف رو داشته. اما حالا كه رفتم منزل ديدم راست ميگه.همهي شيرآلات و لوازم آپارتمان باز شده و سرِ جاشون نيستند. دور و بر ساختمان رو هم گشتيم، اثري ازشون نبود . تازه اصلاً اين آقا از كجا فهميده كه كيف من اونجاست . وقتي بيشتر فكر كردم فهميدم كه ديشب فقط بهرام ديده بود كه كيف من اونجا مونده ، خودم بهش گفتم . ميخواستم برگردم و ورش دارم اما اون گفت حالا كي ميره سروقتشون، بذار واسهي صبح ... اگه ميشه از اين آقا بپرسين چه آشنايي با بهرام داره تا معلوم بشه راست ميگه يا دروغ...
به دستور افسر نگهبان ، مجدداً جلال را براي تحقيق آوردند:
ـ شما گفتي كه با بهرام رفاقت داري، ميخواستيم بدونيم چه دليلي براي اثبات اين ادعايت داري؟
ـ دليل زايده، كارت جشن عقد بهرام و رويا الان توي خونهي ماست. نامهاي كه برام نوشته، عكسهايي كه توي آلبوم داريم...
مأمور گشتي با موتور سيكلت به منزل جلال مراجعه نمود و مدارك مورد ادعاي وي، ساعتي بعد در كلانتري و روي ميز افسر نگهبان بود. سپيده داشت سر ميزد و در روشنايي صبح، چهرهي مظلوم جلال حالا بيشتر خودش را نشان ميداد:
ـ ملاحظه فرموديد كه من و بهرام سابقهي دوستي قديمي داريم.
ـ كارش چيه؟
ـ اون يه كارگر خياط بود، اما چند وقتيه بيكار ميگرده.
رويا كه اين حرفها را شنيده بود، تكاني خورد و مثل آدمي كه چرتش پاره شود، با دست پشت چشمهايش را ماليد:
ـ كارگر... اون كه ميگه دانشجوي مهندسيه هم كارت شناسايي داره هم كارت و لوازمش رو خودم ديدم...
ـ دورغ ميگه، شش كلاس بيشتر سواد نداره...
ساعت حدود 7 صبح بود كه با كسب اجازه از دادسرا مأمورين منزل بهرام را بازرسي كردند. اثري از وي نبود، مادرش ميگفت كه نيمه شب خانه را ترك كرده و گفته ديگه بر نميگردم. كارتهاي جعلي دانشگاه، كتابهاي متفرقه و شيرآلات مسروقه از منزل مهندس همه و همه در انباري خانه كشف شدند. اما تلاش براي دستگيري متهم بينتيجه ماند...
مهندس كتانچي و خانوادهاش ساعت 12 ظهر با حضور در كلانتري رسماً از جلال عذرخواهي نمودند و با اعلام گذشت از وي، تقاضاي ختم پرونده را دربارهي او نمودند. چرا كه طبق بررسيهاي انجام شده ديگر براي مأمورين ثابت شده بود كه اين كارگر بيچاره، هيچ گناهي ندارد و زماني كه جلال با دل خسته و پاهاي از رمق افتاده، وارد كوچه شد، استاد كارش را ديد كه با نگراني چشم به راهش ايستاده بود.
ـ سلام اوستا.
ـ سلام ، كجا بودي مرد...؟
ـ اسير فتنهي نامردها.
ـ خدا هلاكشون كنه پسرم.
بعد از آن ماجرا رويا و اهل خانهاش چندين مرتبه براي عذرخواهي سراغ جلال را گرفتند، صداقت و جوانمردي او همه را مجذوب كرده بود. هم سركار و در كارگاه برايش شيريني فرستادند، هم در خانه برايش طاقهي كت و شلوارش هديه بردند و مهندس هميشه تكرار ميكرد كه آن شب وقتي چشمات از اشك سرخ شدند حس كردم كه تو بيگناهي و چوب مردانگيت رو خوردهاي...
و بعد اضافه كرد:
ـ تو باعث نجات رويا شدي و چهرهي كثيف بهرام را افشا كردي . بهرام مثل يه ديو سر راه خواهرام سبز شد. با لباسهاي شيك و ژستهاي عالي و كلمات فريبنده او را گول زد . كتاب زير بغل ميگرفت. كارت دانشجويي نشان ميداد و اداي مهندسها را در ميآورد. نه به خاطر اينكه مهندس نبود، به خاطر تقلب و دسيسهاي كه راه انداخت و ميخواست ماها را يه عمر اسير كلكهاي خود كند...
دو روز بعد هوا تازه تاريك شده بود و جلال داشت خسته و كوفته از سر كار به خانه برميگشت مردي از تاريكي كوچه او را صدا زد:
ـ جلال ... جلال خان.
جلال برگشت و هنوز در تاريكي به دنبال سايهي ناشناس بود كه شليك دو گلوله قامت او را چون درختي خم نمود، كف كوچه افتاد و خون سنگفرشها را رنگين كرد:
ـ آخ ... كمك ... سوختم ... به دادم برسيد...
صداي او هر لحظه ضعيفتر ميشد. چشم گرداند و ضارب را ديد كه حالا خيلي دور شده بود و سايهاش هم داشت در پيچ كوچه گم ميشد.
جايي كه جلال افتاده بود از خانههاي مسكوني كمي فاصله داشت . اتومبيلي لحظاتي بعد كه از آنجا ميگذشت در كنارش توقف كرد، راننده ترمز زد و پايين آمد:
ـ اي واي چي شده...
جلال كف كوچه مثل مرغي بال و پر ميزد و در خون ميطپيد و با انگشت به آن طرف كوچه اشاره ميكرد. جايي كه مرد ناشناس گريخته بود:
ـ خدانشناس
چند دقيقهاي طول كشيد تا همسايهها هم سررسيدند و او را شناختند.
ـ اي واي تويي آقا جلال ، خدا مرگم بده.
مادرش را خبر كردند و او را به بيمارستان رساندند. كنار دست جلال يادداشتي افتاده بود كاغذ مچاله شدهاي كه مرد ناشناس به طرف او پرتاب كرده بود:
ـ اين هم سزاي نامردها!
گلوله به كتف راست و بازوي جلال خورده بود اما شدت خونريزي به حدي بود كه او را بسيار بيرمق كرده بود. گلوله استخوان كتف را شكسته و همانجاگير كرده بود. اما گلوله دوم از بازو گذشته و در ديوارهاي اطراف نشسته بود. تيم جراحي بيمارستان بلافاصله دست به كار شدند و ساعاتي بعد اعلام نمودند كه :
ـ خطر رفع شده... جاي هيچ نگراني نيست.
چيزي از اعزام جلال به بيمارستان نگذشته بود كه مأمورين وارد صحنه شدند. لكههاي خون تازه هنوز نقش بر آسفالت كوچه بودند. در تاريكي شب همهجا را زير و رو كردند تا چند پوكه و گلولهاي را كه به ديوار نشسته بود، كشف كردند. افسر تجسس آنها را در برابر نور قرار داد و بعد از وارسي گفت:
ـ مربوط به يك سلاح كمريه، شك ندارم.
مادر جلال كه چون پروانهاي بالاي سر فرزندش بال و پر ميزد با صدايي ضعيف و بريده بريده گفت:
ـ الآن چند شبه كه خواب نداريم، مدام تلفن زنگ ميزنه و پشت خط يا فحش ميدند يا تهديد ميكنن.
ـ كار چه كسي ميتونه باشه؟
ـ فقط بهرام... جز اون شَكّمون به كسي نميره.
ـ دعواشون سر چي بوده، چه اختلافي دارن؟
ـ پروندهاش توي كلانتريه تموم سابقهاش اونجاست. پسرم رو وادار به دزدي كرد و پتهاش كه افتاد روي آب همهچي رو حاشا كرد...
همان شب پروندهي بهرام از كلانتري مربوطه مطالبه شد و افسر تجسس پس از مطالعه و بررسي دقيق آن، طي گزارشي به دادسرا اعلام داشت كه :
با توجه به مندرجات پرونده و اختلاف عميق بهرام و جلال كه باعث به هم خوردن نامزدي بهرام شده و تهديدات قبلي و شكايت مصدوم و اظهارات گواهان عيني، گمان ميرود كه موضوع تيراندازي يا از طرف بهرام و يا از سوي وابستگان وي صورت پذيرفته باشد. لذا در صورت موافقت منزل وي براي كشف اسلحه بازرسي و به محض رؤيت دستگير و معرفي گردد...
زماني كه مأمور گشت موتور سوار پرونده را به كلانتري باز گرداند ، افسر نگهبان با تلفن به تجسس اطلاع داد كه:
ـ جناب سروان خسته نباشدي دادسرا موافقت كرده كه منزل بهرام بازرسي بشه، نامهاش الآن روي ميز منه.
ـ متشكرم ، همين الآن اقدام ميكنيم...
هوا تازه داشت روشن ميشد كه مأمورين راههاي ورودي و خروجي كوچه را از دو طرف بستند و مواظب بودند كه متهم فرار نكند. بعد زنگ منزل بهرام را زدند كه چند لحظه پس از آن، صداي خوابآلود زني از پشت اف اف در سكوت كوچه پيچيد:
ـ بله ... كيه اين وقت صبح ...؟
ـ از طرف كلانتري خدمت رسيديم. لطفاً در را باز كنيد.
ـ كلانتري ...؟ اتفاقي افتاده...؟ الآن...
زن پرده را كنار زد و به كوچه نظري انداخت. مأمورين را ديد كه همه جا مراقب بودند و اتومبيل كلانتري در برق آفتاب ميدرخشيد:
ـ يعني چه اتفاقي افتاده...؟ بهرام... بهرام بيدار شود پسرم.
مرد جواني كه غرق درخواب بود از جا پريد:
- ها... چيه.
ـ مأموراي كلانتري اومدن، مگه چيكار كردي.
اما صداي زنگ در دوباره حرف او را قطع كرد:
ـ بله...
ـ اگر بازنكني ناچاريم..
ـ آمدم همين الآن سركار.
مرد جوان كه وحشتزده بود پنجره را باز كرد، خم شد و به پايين نظري انداخت و بعد عقب نشست و با هراس گفت:
ـ نه خيلي بالاست نميشه...
چند لحظهاي ساكت ماند و گوش داد. جلوي در مادرش داشت با مأمورين صحبت ميكرد.چند ثانيهاي در آينه به خودش خيره شد.حالا صداي گام پليس را با تمام وجودش حس ميكرد، با وحشت گفت:
ـ لابد جلال مُرده... مطمئن هستم كه حالا يه قاتلم...
چند دقيقهاي گذشت. حالا مأمورها در پا گرد بودند و كليد داشت در قفل ميچرخيد كه صداي شليك چند گلوله سكوت را در هم شكست. افسر تجسس در را با فشار تنه درهم شكست و پريد وسط آپارتمان...
ـ نه چرا اين كارو كردي...
روي تخت، داخل يك اطاق خواب كوچك، بهرام داشت درخون دست و پا ميزد. اسلحه كمري كوچكي كنار دستش بود:
ـ اشتباه كردم سركار... جنايتي ازم سر زد.
ـ همه چي درست ميشه پسرم.
او را بغل زد و در حالي كه از تمام بدنش خون ميچكيد، پلهها را به سرعت طي كرد. اتومبيل گشت لحظاتي بعد با سرعت تمام به طرف بيمارستان حركت نمود و حدود ده دقيقه نگذشته بود كه پزشك اورژانس او را معاينه كرد:
ـ متأسفم... تمومه كارش ... گلولهها به بدجايي اصابت كردن.
در بازرسي از داخل ساك و لوازم شخصي بهرام چند نامه به دست آمد كه يكي از آنها را آخرين روز براي رويا نوشته بود،نامهاي كه هرگز فرستاده نشد:
روياي خوبم سلام...
نميدانم بگويم سلام يا خداحافظ... چرا كه پس از اين ديگر مرا نخواهي ديد. هم شرم دارم كه در برابر تو بايستم، هم اينكه بين من و تو هر چه بود ديگر تمام شد.بايد باور كني كه همهي كارهاي زشت و ناپسند من از سر عشق بياندازهام نسبت به تو بوده؛ وقتي در برابر مهر پرشور تو قرار گرفتم، ترس مرا برداشه بود. ترس از اينكه بگويم كارهاي نيستم و تو از من بگذري و به همين خاطر بود كه دروغ گفتم. كارت جعلي درست كردم .كتاب الكي دست گرفتم و هزار جور ساقه و طاقچه كردم. اما امروز ميفهمم كه اگر حقيقت را برايت ميگفتم تو مرا باور ميكردي ، با آن همه خوبي كه از تو سراغ دارم. بايد مرا ببخشي و ميدانم كه ميبخشي و بدان كه ديشب گناه بزرگتري مرتكب شدهام و اين را جز تو براي هيچ كس ديگري بازگو نكردهام.
خداحافظ براي هميشه ...
بهرام
و مادرش ميگفت:
ـ از اولش ميدانستم كه به خانوادهي رويا دورغ گفته اما چون سايهي پدرش بالاي سرش نبود، سكوت كردم. از ترس اينكه مبادا بچهام دق مرگ بشه. اون شب آخري كه رفت، ميگفت با جلال يه قراري دارم. اگر جور بشه واسهي هميشه پولدار ميشم. آخه جلوي خانوادهي عروس با دستهاي خالي كه نميشه وايساد. ميترسم يه روزي دستم رو بشه. نصيحت من اثري نكرد تا صبح روز بعد كه مأمورها ريختند خونهي ما كارت و لوازم بهرام رو بردن و فهميدم همه چي تموم شده.چند وقتي منزل عمهاش پنهان شد و ديشب كه آمد گفت مادر ديگه هر چه بود گذشت. من روي برگشت ندارم. هر چه سؤال كردم جوابي نداد. فقط يك جمله گفت: همهاش زير سر جلال بود و منهم حسابش را گذاشتم كف دستانش..
تا صبح صد مرتبه از ترس بيدار شد ساك و لوازمش رو آماده كرد و ميگفت: صبح زود بيدارم كن، ميخوام برم گرگان، پيش يكي از دوستانم. بعداً خبرت ميكنم كه كجام...
جلال هم هنوز در بيمارستان بستري بود.ظاهراً زخمش كاري بود و به اين زوديها دست از سرش بر نميداشت. او به گلهاي مصنوعي روي ميز دست كشيد و از پنجره به خيابان نگاه كرد و با خودش زمزمه كرد:
ـ چرا بايد آروز كنم كه جاي بهرام باشم. اصلاً بهترين جا همينه كه دارم. جاي خودم با اون راستاي بد اخلاق، با همون آچار و ابزار، با خستگي و كار ، اما...
به آسمان نظري انداخت، به آبي خوشرنگ و يكدست ، به آفتاب كه به روشني زندگي بود... و ادامه داد:
ـ بايد واسهي خودم فكري كنم... سرو ساموني بگيرم. پس از آن به رويا فكر كرد و به گلهاي روي ميز كه او برايش آورده بود، نگاهي انداخت و با خودش فكر كرد:
ـ حالا كه بهرام نيست چرا اون نبايد مال من باشه...؟
اما بلافاصله با غضب سرش را به ديوار كوبيد و غُر زد:
ـ رويا نه ... اون دختري بود كه بهرام دوستش ميداشت و بهرام گرچه خيانتكاره اما روزي دوست من بود و من ... هرگز نبايد به او نظري داشته باشم.
بعد احساس رضايت خاطري وجودش را پُر كرد و گفت:
ـ همين كه سربلندم، همين كه از خودم خجالت نميكشم، برام كافيه...