تنهايي
در حياط باز بود و اين برايش جاي تعجب داشت آخه جز او کسي کليد نداشت، پس چه کسي در را باز کرده بود؟
- شايد مادر از سفر برگشته… اما نه اون که ديشب تلفن زد و گفت يکي دو روز ديگه کار داره.
- وقتي قدم به حياط گذاشت تعجبش بيشتر شد چون توي ايوان يک جفت کفش زنانه بود و چراغهاي پذيرايي روشن بود:
- سياوش که الان بايد توي آژانس باشه پس اين زن کيه ...؟
بعد انگار برق ازسرش پريده باشد هوار زد:
- دزد ... آي دزد
و يادش آمد که چند دقيقه يه دزد سمج پا پيچ زندگيشون شده، ظرف و ظروف کسر مياد.
انگشتري مادرش نيست. چند تا اسکناس هزاري از پس انداز توي کمد کم شده و ...
- همه اش فکر ميکردم که اين بايد کار يه زن باشه ... آره ظرف عتقيه جزواسۀ زن براي چه کسي جاذبه داره...؟
- آهسته عرض حياط را طري کرد، بعد کفش هايش را آهسته در آورد بيرون تا سر و صدايي برپا نشود:
- نميخوام بو ببره ... بايد حسابش رو بذارم کف دستش...
از پلهها بالا رفت و در گوشۀ ايوان چشم گرداند. بعد از پشت شيشهها به اتاق نظري انداخت سايهاش هنوز روي ديوار بود، سرک کشيد و درست به او خيره شد از پشت قد و قامت يک زن قوي هيکل و درشت استخوان را نشان ميداد که با مانتوي مشکي و روسري خاکستري رنگ داشت ظرف و ظروف توي دکور و بالاي طاقچه را يکي يکي بر ميداشت و نگاه ميکرد انگار خواسته باشد گلچين کند:
- ببين چه خوش سليقه هم هست با حوصله داره ظرفها رو جدا ميکنه تا بهترينش رو ببره، ببين چطوري جا خوش کرده انگار تشريف آورده مهموني...
اولش تصميم گرفت وارد اتاق شود مُچ دست او را بگيرد و بکشاندش وسط حياط فرياد بزند که ايها الناس بيابيد و اين دزد بيشرف را ببينيد اما بعدش پشيمان شد و با خودش گفت:
- اگه گفت من واسۀ دزدي نيمودم چي...؟ اگه هزار جور بهتان بهم بست چي ...؟
اين بود که فکر ديگري به سرش زد کليد را از جيبش در آورد قفل را زد به در و محکم آن را سه قفله کرد وقتي صداي بهم خوردن قفل بلند شد زن که حالا شستش خبردار شده بود، تکاني خورد برگشت و او را که ديد چشمهايش از وحشت گرد شدند:
- خوب افتادي تو تله...
- درو بازکن تورو خدا.
- تا تحويل کلانتري ندمت دست از سرت بر نميدارم و بعد اضافه کرد:
- اون مادر بدبخت من نميدوني چقدر خوشحال ميشه اگه وقتي بياد خبردار بشه که دزد انگشتري و عتقيه جاتش افتاده توي دام...
زن جواني بود شايد در حدود 20 ساله با چشم و ابروي مشکي، دماغ بلند و کشيده و لباسهاي شيک و مرتب:
- بد نيست ، با مال مردم لباس اشرافي ميپوشه..
زن با دست به شيشه کوبيد در را تکان داد و التماس کرد:
- مرد ... وجدان داشته باشد نذار آبروم بره!
- مگه تو آبرو هم داري و ما نميدونستيم؟...
و در هميگير و دار بود که در حياط صدا کرد و زن با خوشحالي به آن طرف نگاهي انداخت مرد که ترسيده بود به گمان آنکه همدست دزد سررسيده باشد به عقب برگشت:
- تويي سياوش... زهره ترک شدم گفتم شريک دزده.
- شريک دزد...؟
- آره توي دامش انداختم،ببين... چه دست و پايي ميزنه مامان کجاست که بياد وکلي خوشحال بشه.
در دستهاي سياوش که مردي قويهيکل و فوقالعاده بلند قامت بود که جعبۀ شيريني بود که آن را گذاشت لبۀ ايوان:
- نه ديوونه... اين دزدنيست.
- پس کيه... چطوري آمده توي خونه وقتي رسيدم در باز بود و اون داشت همه جا را زيرو رو ميکرد...
سياوش کليدي را از جيبتش در آورد قتل را باز کرد و زن مثل پروندهاي که از قفس آزاد شده باشد نفس راحتي کشيد و خندهاي کرد کفشهايش را پوشيد تا از خانه خارج شود:
- کجا ... تکون نخور که هر چه ديدي از چشم خودت ديدي.
- بذار بره مسعود...
- نميذارم داداش... اگه شاهرگم بره نميذارم.
- گفتم فضولي نکن و بکش کنار.
بعد با قدرت بازو مسعود را کنار زد تا راه را براي زن جوان باز کند:
- زود باش فرار کن!
و او که از دام جسته بود به سرعت عرض حياط را طي کرد اما مسعود مثل برق به طرفش دويد تا دوباره به چنگش آورد که پنجههاي محکم سياوش به او اجازۀ حرکت ندادند:
- بذار برم...
- نه ... نميشه.
سياوش گفت:
- بذار اون زن بره...
- آخه اون کي بود؟
- به تو مربوط نيست...
صورت مسعود از خشم کبود شده بود. مردمک چشمانش تکان تکان ميخوردند و پاهايش آشکار ميلرزيد:
- پس همۀ دزديها و دغليهاي اين خوته زير سرِ تو بوده ... من که باور نميشه...
- چي ميگي...؟ چرا عقل از سرت پريده؟
- پس بيخودي نبود که ميگفتيم دزد از خودش جاي پا نميذاره چون با دستهاي جنابعالي مياد و ميره...
سياوش او را با اين حرفها مشغول کرده بود و زن در همين فرصت دوباره از دست مسعود در رفت و خودش را به کوچه رساند تا مسعود به خودش آمد، حالا خيلي دور شده بود و داشت وارد خيابان ميشد که با شتاب خودش را به او رساند:
- صبر کن ببينم... کجا با اين عجله...
اما زن جوابش را نداد و راهش را کشيد، مسعود راه را بر او بسته بود که دو باره برادرش سر رسيد:
- چرا ميخواي شر به پاکني الان مردم جمع ميشن و باعث...
- باعث چي...؟ باعث ميشن که سرکار رسوا بشي آره؟
سياوش ديگر اجازه نداد حرف به درازا کشيده شود مچ دست مسعود را گرفت او را به طرف حياط کشيد و در را محکم به هم کوبيد، زن حالا فرار کرده بود و مسعود مثل اينکه مرغي از قفس پر گرفته باشد بيتابي ميکرد:
- توي اين خونه ... هيچ معلوم نيست چي ميگذره...؟
در صورت سياوش عرق شرم نشسته بود و بر لبهايش مُهرِ سکوت... اين را بردارد کوچک خيلي خوب فهميده بود ، اما نميتوانست جلوي خودش را بگيرد:
- سعي کن خودت رو کنترل کني...
- تا تو هم هر کاري خواستي توي اين خونه بکني؟
- چه کاري... حرف دهنت رو بفهم...
- يه زن نامحرم... اونم وقتي که هيچ کس نيست ديگه واسۀ ما آبرويي نميمونه...
سياوش خودش را کنترل کرده، برخلاف هميشه، آن روز خيلي خويشتنداري به خرج داد اما مسعود دست بردار نبود:
- بيا تو... سر و صدا نکن همسايهها جمع ميشن.
- اصلاً ميخوام جمع بشن بايد تورو سکۀ يه پول کنم.
صدايي سکوت را شکست، مسعود با دست جلوي صورتش را پوشانده بود:
- حالا منو ميزني...
- اگه بيشتر از اينها فضولي کني واي به حالت...
- بيغيرت...
مسعود خودش را به خانه رساند، گوشهاي کز کرد و صداي هق هق گريهاش همهجا را پر کرد و اين دل برادر بزرگ را جداً به درد آورده بود، به همين خاطر کفشهايش را درآورد، رفت بالاي سرش ايستاد و با دست موهاي سرش را نوازش کرد و او را بوسيد:
- گريه نکن... هر چي بود گذشت و همه چي تموم شد...
- هنوز اين حرف را تمام نکرده بود که صداي فريادش همهجا را پُر کرد:
- واي ... سوختم... جگرم آتيش گرفت.
و بعد در حالي که نقش بر زمين ميشد به برادرش نگاهي انداخت.
- تو ... باور نميکردم.
ديوار برابرش از خون شتک زده رنگارنگ بود و پيراهن سفيد رنگ و اتو خوردهاش حالا داشت کم کم گلي رنگ ميشد مسعود با آن پيشاني کوتاه و موهاي پريشان مثل مجسمهاي در کنارش مات و مبهوت مانده بود کنار دستش کارد دسته مشکي که روي تيغهاش نقش يک گوزن داشت در پرتو نور چراغ ميدرخشيد روي تيغه جا به جا لکههاي تازۀ خون در حرکت بودند...
لحظهها به کندي ميگذشتند و چهرۀ برادرداشت کم کم رنگ ميباخت وقتي مسعود به خودش آمد دنيا برايش تيره و تار بود:
- اين چه کاري بود که کردم؟
دستهاي سياوش داشتند سرد ميشدند و خون راه نفسش را ميبست:
- سيا... سياجان... سياوش.
پتويي را که کنارش پهن بود برداشت او را در پتو پيچيد و سعي کرد بلندش کند اما قامت پهلواني سياوش که چون درخت ستبري بود سنگينتر از اين حرفها بود که مسعود با آن جُثۀ ضعيفش بتواند به کوچه برساندش به همين خاطر و با پاي برهنه دويد سرِ کوچه و فرياد زد:
- به دادم برسيد... به فريادم برسيد.
هيچ کس جواب او را نداد . کسي نبود، يا صداي همهمۀ اتومبيلها مانع از آن ميشد که صداي فريادش به گوش کسي برسد، داشت دير ميشد و او اين را به خوبي حس ميکرد تا اينکه وانتبار قراضهاي از راه رسيد راننده مرد چاق و کوتاه قدي بود:
- فدات شم ... به دادم برس...
- چي شده؟
- برادرم داره از دستم ميره، دستت رو ميبوسم.
و او که مرد مهرباني به نظر ميسيد اتومبيل را رها کرد و پريد وسط حياط سياوش را که داشت از حال ميرفت بغل زدند و گذاشتند عقب ماشين تخت گاز رفتند تا فلکه سوم تهرانپارس، بيمارستان شلوغ بود. اما با ديدن وضع مريض همه راه را باز کردند تا او را به اطاق عمل برسانند زياد طول نکشيد، وضع بحراني سياوش همه را نگران کرده بود و مسعود حالا ديگر چيزي حس نميکرد...
در اتاق انتظار پرنده هم پر نميزد، اما آن سوي اين درهاي سر بيرنگ غوغاي پرستاران و پزشکاني که درتلاش براي نجات يک انسان بودند. دنياي ديگري داشت، مردي در امواج مرگ و زندگي دست و پا ميزد، مردي که تا ساعتي پيش خاطرش پر از عطر آروزها بود، انساني که کار ميکرد، خستگي نميشناخت و دستهاي دوستيش قرص و محکوم بودند... مسعود با مشت به پيشاني خودش کوبيد، کسي يا و ياور او نبود. هيچ کس باور نميکرد که دستهاي فاجعه به اين راحتي آرامش او را به هم ريخته باشد:
- شما برادرش هستي...؟
سرش را بلند کرد پرستار جواني را ديد که در آستانۀ در ايستاده بود و هنوز لباس سبز جراحي را از تن خارج نکرده بود، مسعود در خطوط چهرۀ او دنبال يک جاي پاي شاديبخش ميگذشت و اما اثري نمييافت. مسعود شهامت آن را نداشت که لب واکند و بپرسد:
- برادرم چي شد...؟
سکوت سرد و سنگيني روي سرش سايه انداخته بود ، آب دهانش خشک شده بود، به سختي برخودش مسلط شد و جواب داد:
- بله خانم ... برادرش هستم از ترس دارم...
- باور کنيد، دکتر... هر کاري که ازدستش بر ميآمد کرد اما...
- اما چي... بالاخره چي شد؟
- چاقو دست خورده بود به يکي از رگهاي حساس قلب، خونريزي داخلي قفسۀ سينه...
مرد جوان نالهاي کرد و از وحشت روي پاهايش جابجا شد:
- الان کجاست؟ ميخوام ببينمش.
- شرمندهام ، قسمتش اين بود که ... هر کس يه روزي بايد...
هنوز اين جلمه تمام نشده بود که درهاي اتاق عمل باز شد و سياوش را که بيحرکت روي تخت افتاده بود خارج کردند. سرماي مرگ پوست تنش را محاصره کرده بود پيکر اين پهلوان خونگرم، حالا يخ زده وبيحرکت روي تخت افتاده بود:
- تو رفتي سيا... تو رفتي و منو تنها گذاشتي...
صداي گريه و زاري او اتاق را پر کرد، سياوش را بردند و او لحظاتي چند مرغ پرکندهاي دور خودش چرخيد:
- بيا اين سيگار رو بگير يه پُک بزن سبکت ميکنه...
- مسعود به پشت سرش نگاهي انداخت يک مأمور انتظامي بود:
- خب کي بردارت رو زد...؟ پرونده داره يا نه ...
آب دهان مسعود خشک شد به زحمت خودش را کنترل کرد:
- ها ... داداشم بود.
- ميدونم کي زدش.
- شکايت کردين يا نه ؟...
- نميدونم...
مأمور حس کرد که او گيج و پريشان است به همين خاطر زياد سر به سرش نگذاشت. تلفن را برداشت تا کلانتري محل را در جريان بگذارد:
- الو... جناب سروان اينجا يه قتل داريم بيمارستان ... يه جوون که با چاقو...
و بعد از لحظاتي ادامه داد:
- آره برادرش اينجاست اما بچه ساله و چيزي نميدونه آدرس...؟ اجازه بدين الان آدرس منزلشرو بپرسم چند لحظه گوشي خدمتتون...
و به طرف مسعود برگشت و پرسيد:
- آدرس شما کجاست... دعوا کجا اتفاق افتاد...؟
کسي جواب او را نداد مأمور چشم گرداند اما از او اثري نبود:
کجا رفتي ... پسر جون بيا ببينم...
چند لحظهاي دور و برش را نگاه کرد و چون اثري از او پيدا نکرد گفت:
- قربان نميدون کجا رفته همينجا بود شايد توي پروندۀ اورپانس يا توي بخش جراحي آدرسي ازش داشته باشن.
پس از بررسيهاي مقدماتي موضوع قتل عمدي سياوش 25 ساله را به دادسراي تهران گزارش کردند و بازپرس ويژه قتل عمد ساعتي بعد در بيمارستان وضع ظاهري جسد را معاينه کرد و آن گاه براي کشف حقيقت به پروندۀ باليني وي مراجعه نمودند شايد آدرس منزل او يا محل جنايت را پيدا کنند که متأسفانه جز نام وي و برادرش نکتۀ ديگري در آنجا نوشته نشده بود اما در آخرين اقدام لباسهاي مقتول را در بخش اورژانس يافتند که در بازرسي از جيب شلورا او دفترچهاي يافتند که آدرس منزل وي در آنجا نوشته شده بود:
تهران – فلکه چهارم تهرانپارس، خيابان 126 شرقي...
در مراجعه به يک کوچه شلوغ که پر از اتومبيل و ازدحام آدمها بود بازپرس و مأمورين به منزل سياوش مراجعه کردند و زنگ در را زدند اما کسي در را به رويشان نگشود ناچارمأموري از پشتبام همسايه وارد حياط شد و در را باز کرد از حياط کوچک خانه که پر از گل و درخت بود گذر کردند. درهاي ورودي همه چهار طاق باز بودند کف اتاق نشيمن و ديوارهاي اطراف آن را لکههاي خون تازه پر کرده بود و چاقوي خونآلودي روي پتو افتاده بود...
هنوز بازرسي تمام نشده بود که مأموري وارد شد:
- آقاي بازپرس اين خانم انگار مادرش باشه، الان از سفر برگشته...
ربابه زني 50 ساله بود که بيخبر از ماجرا با ساک و بار و بنديلش داشت از سفر بر ميگشت:
- چي شده سرکار اتفاقي افتاده؟
- دعوا شده خانوم چيز مهمي نيست.
در حال صحبت بودند که چشم زن به لکههاي خون افتاد و مثل تخته شکستهاي نقش زمين شد:
- واي بچههام خداي من.
- چيزي نيست بچه شما الان در بيمارستان بستريه نگران نباش بگو سياوش چند سالشه و کجا کار ميکنه؟
- حدود 25 سال داره و توي آژانس کار ميکنه.
- زن و بچههايش کجا هستن؟
- زن ... هنوز زن برايش نگرفتن.
افسر گشت شناسنامهاي را که در دست داشت ورق زد و گفت:
- ايشان هم زن داره هم بچه... اسمش کتايونه.
- نه قربان شايد شناسنامه اشتباهي باشه مال کس ديگريه.
- اين شناسنامه خودش اينم شناسنامۀ زن و بچهاش ... که از داخل کمد لوازمش پيدا کرديم.
اما د اخل مدارک شخصي سياوش آدرس منزل او را در جاي ديگري يافتند:
خيابان مدائن، کوچه سروستان، پلاک...
- پسرت با شما زندگي ميکنه؟
- بله، جاي ديگري نداره، الان پنج ساله که شوهرم تصادف کرده و عمرشرو داده به شما توي اين همه سال سياوش با زندگي ماهارو به دوش کشيده، همه اين خونه و لوازم رو با هزار بدبختي جور کرده.
- کجا کارميکنه؟
- عرض کردم رانندۀ آژانسه، شبها تا صبح همهاش کار ميکنه فقط صبحها يکي دو ساعت ميادخونه و خستگي ميگيره...
- براش زن نگرفتي؟
- نه ... دختر خالهاش را براش نامزد کردم اما اون پا ميکنه ميکه حالا زوده... حالا وقتش نيست.
- اون يکي پسرت ( مسعود) کجا کار ميکنه؟
- کار بخصوصي ندارد ميره کلاس ماشيننويسي.
ربابه باور نميکرد که پسرش زن گرفته باشد . ميگفت شايد اشتباه شده حتي شناسنامۀ پسرش و زن و بچهاش را ديد اما باز هم نخواست قبول کند مأموران در پي مسعود بودند، چرا از بيمارستان و ازبرابر مأمور فرار کرده بود. انتظار داشتند خانه باشد اما آنجا هم خبري از او نبود همسايهها هم خبري از ماجراي درگيري نداشتند چاقوي خونآلود طبق گفتۀ ربابه چاقوي آشپزخانۀ خودشان بود و کسي آن را از بيرون نياورده بود پس دعوا يک دعواي داخلي به نظر ميرسيد...
اکيپي از مأمورين کلانتري منزل دوست و آشناي مسعود و هر جا را که احتمال ميرفت پنهان شده باشد، براي يافتن او پشت سرگذاشتند و به دنبال آن راهي منزل کتايون همسر پنهاني سياوش شدند و زنگ در را زدند لحظاتي بعد که در بازشد، زن جواني را ديدند که پشت درايستاده بود، زني با رنگ و روي پريده که کودکي را در آغوش ميفشرد:
- شما کتايون هستي؟
- نه شايد اشتباه گرفتين.
- اما عکس روي اين شناسنامه درست شبيه شماست، ملاحظه بفرماييد.
زن به شناسنامه عکسداري که مأمور در برابرش گرفته بود نگاهي انداخت و ادامه داد:
- عرض کردم که اشتباه شده.
- مگر شما خانم سياوش نيستي؟
- نه آقا من خانم ايشان نيستم.
مأمور اصرار داشت که ثابت کند او کتايون است و آن زن انکار ميکرد که صداي پيرزني کلام او را قطع کرد:
- دختر چرا ميترسي؟ مگه خلاف کردي... سرکار حق با شماست ايشان خانم آقا سياوش هستند بذار اگر اين عمل جراحي داره زندونش رو به پاي من بنويسن...
- چرا ؟ خانم آخه مگه خلافي شده که...
- نه به خاطر خانوادهاش به خاطر همين وضعي که ميبيني ميترسي هر روز شکايت و شکايتبازي راه بيفته... به خاطر آبروش کتايون داره پردهپوشي ميکنه...
- اما حالا جاي پنهان کاري نيست اتفاق مهمي اتفاده تشريف بيارين کلانتري...
زن جوان را با اتومبيل کشت به کلانتري هدايت کردند افسر نگهبان آنجا از او تحقيق کرد:
- چطور شد که با اون ازدواج کردي، چرا ميترسي رازت بر ملا بشه؟
سکوت من فقط به خاطر شوهرمه... سياوش در آژانسي که پدرم صاحب او نه کار ميکرد و بيشتر روزها منو از شرکت محل کارم به خونه بر ميگرداند همين باعث آشنايي ما شده به هم علاقهمند شديم پدرم ميگفت اون پسر زرنگ و درستکاريه ميتونه مرد ايدهآلي باشه و با ازدواج ما موافقت کرد. سياوش هم قول داد وقتي مادرش از سفر برگشت باهاش صحبت کنه و اونو بفرسته براي خواستگاري اما چند وقت بعد متوجه شدم وقتي منو ميبينه سرش رو برميگردونه. بابام ميگفت پشت سر هم سيگار ميکشه و غصه ميخوره، حتي حاضر نشده بود سرويس من بشه و منو ازشرکت بياره خونه چند وقتي گذشت و آخر سر به روزبهش تلفن زدم و ارزش خواستم که وضع منو روشن کنه گفتم:
- سياوش اين که نشد اگه از من بدي ديدي اگه کس ديگري رو زير سر داري بگو و خلاصم کن... آخه تا کي چشم انتظاري؟
- نه اين حرفها نيست راستش مادرم رفته سفر، به شهر زادگاه ما اونجا دخترخالهام رو برام نامزد کرده، بدون اينکه با من مشورت کنه انگشتري براش خريده و توي قوم و خويش گفته که اون نامزد منه... من که علاقهاي به اين ازدواج ندارم اما شما از وضع روستاي ما بيخبري اگه نامزدي رو بهم بزنيم خون راه ميفته و اون دختر واسۀ هميشه سياه بخت ميشه تازه مادرم با اون بيماري قلبي که داره ميترسم سکته کنه و کاردستم بده اينه که به خاطر ترس از اين پيشآمدها سکوت کردم و تسليم سرنوشت شدم...
گمان ميکردم که بعد از چند وقتي با اون دختره ازدواج ميکنه اما سياوش آدم لجبازي بود. يا مردي پايبند قول و قرار... ماهها گذشت و او و همچنان غصه خورد و دم نزد وقتي مطمئن شدم خبري نيست دوباره بهش زنگ زدم:
- چي شد هنوز با دخترخالۀ عزيزت ازدواج نکردي؟
- خنديد خيلي خنديد به نحوي که نميتوانست خودش را کنترل کند:
- نه بابا... من با اون جو در نميام اصلاً ميدوني من و نرگس مثل خواهر و برادريم از کوچکي با هم بزرگ شديم و من نميتونم اونو زن آيندهام بدونم...
- خب پس چرا دل به دريا نميزني و راستش رو به مادرت نميگي؟
- نميشه... از قلبش ميترسم، از طايفه از ده... مگر اينکه پنهوني ازدواج کنيم.
- باشه چه اشکالي داره نبايد حتماً ساز و دهل دست بگيريم که ...
اين شد که ازدواج کرديم و به بهانه کار شبانه آژانس ، سياوش شبها منزل ما بود و روزها سري به مادرش ميزد. يکي دو سال گذشت . دلم هواي خونه و زندگي مادرشرو کرده بود . گهگاهي از دو مادرش را ميديم زن مهربان و آرامي بود. دوستش داشتم ام جرأت نميکردم پا پيش بذارم تا اينکه مادرش رفت مسافرت ومن خواهش کردم که يه روز منو ببره تا از نزديک منزل پذريش روببينم و اون روز که بردارش رفته بود کلاس ماشيننويسي عصري منو برد توي خونۀ پدريش کمي توي حياط قدم زديم و بعد رفتيم داخل اتاق پذيرايي تا ظروف قديمي را نگاه کنم گفتم:
- سيا ... سياوش مادرت دلش نميخواد نوهاش رو ببينه...؟
- چرا ... اگه بدون پرميگيره... اما افسوي که ميترسم.
- اجازه بده خودم بهش بگشم اصلاً من از ايجا نميرم تا اون بياد.
- بچه نشود... حالا کمي اينجاها بگرد تا من برم يه جعبه شيريني بخرم و بيارم ازت پذيرايي کنم آخه اولين باره که اومدي خونۀ ما مهموني... وقتي سياوش رفت در صدايي کرد و من يک لحظه متوجه شدم که مردي در را به روي من قفل کرد مسعود را خوب ميشناختم اما ازترس آبرو جيک نزدم. بعد سياوش آمد قفل را بازد کرد و من به اشارۀ او فرار کردم تا الانم از سياوش بيخبرم حالا تور ا به خدا بگين چه اتفاقي افتاده...
حرفهاي کتايون داشت ته ميکشيد که در باز شد و مأمور جواني وارد شد و پس از اداي احترام پرسيد:
- قربان اجازه مدين جسد سياوش رو به پزشکي قانوني حمل کنن؟
کتايون که خودش را باخته بود هوار زد:
- سياوش ... سياوش من...
و چون ديگر توان حرف زدن نداشت بيهوش نقش بر زمين شد و افسر نگهبان با ناراحتي به مأموري که در برابرش ايستاده بود گفت:
- حالا وقت اين حرف بود؟ بدو آب بيار...
هنوز از مسعود خبري نبود مأموران منزل پدري او را ترک کردند و اتومبيلهاي کلانتري از اطراف متفرق شدند اما چند مأمور مخفي و با لباس شخصي در اطراف، ترددها را همچنان تحت نظر داشت ساعت از 2 بامداد گذشته بود که زنگ تلفن به صدا درآمد و ربابه گوشي را برداشت:
- الو ... بفرماييد.
- سلام مادر کي اومدي ... منم مسعود.
- ها... تويي مسعود کجا رفتي... اين چه بلايي بود؟
- خودش رو با چاقو زد آخه يه دختريرو آورده بود خونه که داشت اسباب و اثاثيهها رو جمع ميکرد وقتي ديدمتش ترس ورم داشت اون توي دزدي دست داشته باور ميکني...؟
- حالا کجايي ...؟
- منزل دايي احمد...
- تنهايي ؟
- آره تنهاي يه سر بيا پيش من که دلم خيلي گرفته و حالم اصلاً خوش نيست.
- باشه الان ميام...
نيم ساعت بعد کليدي در قفل چرخيد در حياط آهسته باز شد و سايهاي روي پلهها لغزيد مردي کفشهايش را از پا بيرون کشيد و وارد اتاق نشيمن شد در تاريکي و سکوت لحظهاي بيحرکت ايستاد کليد برق را زد بعد چشم گرداند تا مادرش را پيدا کند که يک نفر از پشت مچ دستش را چسبيد، برگشت،مأموري بود با لباس مبدل که با دستبند دستهايش را به هم گرده زد:
- مادر... مادر...
سايۀ مادر پشت سرش ايستاده بود و به محض آنکه مسعود به طرفش چرخيد او صورتش را برگرداند تا چشمش به چشمان او نيفتد:
- ديگه نيمخوام ريختت رو ببينم.
- مامان اونه زنه ديه دزد بودودادش ازش حمايت کرد نميدونم چرا...اما انگاري خودشم توي دزدي دست داشت و با هم شريک بودن.
- سياوش و دزدي ...؟ برو دهنت رو آب بکش جاني؟ همۀ اين خونه با دست و بازوي اون بدبخت درست شده بود. فکر ميکني نميدونم دزدي کارکي بود؟
- نه ... کارکسي جز سياوش و اون زن نبود.
- بچه خودتي ... از قبل ميدونستم که دزدي کار تو بيکاره است ده بار ديدمت و ازشرم سرم رو برگردوندم. گفتم آبروت ميره گفتم نادوني و بعداً پشيموني ميشي...
- يعني تو خبر داشتي؟
- از سيگار کشيدنت از لباسهاي رنگارنگ خريدنت از گردش و تفريح رفتنت که اون زبون بسته از شون خبر نداشت امّا تو بيکاره بگو اين همه پول رو از کجا ميآوردي ؟
- قبول دارم که دزدي کار من بود اما اون دختره توي خونۀ ما چيکار ميکرد.
- او زن سياوش بود، زن عقد کرده ، مادر يه بچه است.
- نميخواستم بزنمش... باور کن قصد ترسوندنش رو داشتم زورم که بهش نميرسيد پيش آمد دستم بشکنه...
فرداي آن روز مسعود در برابر بازپرس ايستاد و در مقابل اين سؤال که چرا دستهايت را با خون برادرت آلوده کردي جواب داد:
- سياوش به پهلوون بود يه آدم لوطي مسلک يه مرد تمام...
- هر جا ميرفت احترامش ميکردن توي سر و همسر، قوم وخويش، دوست و آشنا خيلي احترام داشت در عوضش من مايۀ ريشخند همۀ مردم بودم با کارهاي بچگانهام واسۀ خودم احترامي نذاشته بودم و همين برام شده بود يه عقده... مادر واسه اون اسفند درد ميکرد و منو به خاطر بيحرمتيتهايي که بهش کرده بودم نفرين ميکرد، همۀ اينها توي دلم تلنبار شده بودند و نميدانم چطور شد که اون روز با چاقو کشي بروز کردن...
وقتي متهم را از اتاق بازپرسي به زندان هدايت ميکردند، کتايون کنار در ايستاده بود و طفل کوچکش بيخبر از سرنوشت پدر در خواب نازبود:
- آقاي بازپرس انتقام اين بچهرو از او جنايتکار بگيرين.
و چند قدم آن طرفتر ربابه ايستاده بود زني داغديده و تنها که حالا حس ميکرد زندگيش را سيلاب حادثهاي از جاي کنده است و از همان فاصله دختري را نگاه ميکرد که عروس در ماتم نشسته پسرش بود و در چهرۀ کوچک نوهاش خيره مانده بود. با همان چشم و همان ابرو که سياوش داشت:
- دخترم منو ببخش! همه چيز فداي ناداني من شد...
کتايون کودک خردسال را به طرف اوا گرفت و در حالي که داشت بغضش ميترکيد پاسخ داد:
- شايد اين سرنوشت ما بود.
ساعت حدود 10 صبح بود و از راهروهاي دادسراي تهران آدمهاي بسياري گذرميکردند آدمهايي که ميرفتند و گهگاه به اطرافشان نگاهي ميانداختند. دو زن سياه پوش که به هم نزديک شده بودن گاه گريه ميکردند و گاه با محبتي عميق و ريشهدار با هم سخن ميگفتند انگار نميدانستند که ريشههاي وجودشان را دستهاي يک ماتم جانکاه به هم پيونده زده است.